نواختن مطرب

مشاور شركت بيمه پارسيان

نواختن مطرب

۳۸ بازديد


درآمداِكدشي دوشيزه ناگاه
پريشان كرده مشك تازه بر ماه
نگاري دستيارش شوخ ديده
خط سرسبزش از گل بر دميده
خطي آورده بر لعل شكرخاي
گل گرد رخش را خار در پاي
بُت گلرنگ راه خاركش زد
بنوك خارراهي سخت خوش زد
ز زخمه آب زر بيرون چكانيد
ز دل زخم زبانش خون چكانيد
بهر زخمي كه او بر رود ميزد
مه نورا كلوخ امرود ميزد
چو بر زد دست بر سر جادوي را
بسر رفتند راه راهوي را
ازان ره دل چنان از راه ميشد
كه ره بر رهروان كوتاه ميشد
ز خوشي جان صوفي خرقه كش بود
كه عود آن شكر لب سخت خوش بود
شكر لب عود چون آتش هميزد
شكر ميريخت والحق خوش همي زد
بخوشي شعر شكّر بار ميگفت
بمستي اين غزل را زار ميگفت
مخسب اي ساقي و در ده شرابي
ز جامي بر لب جانم زن آبي
روان كن آب بر آب روان زود
كه عالم گويي از سر نوجوان بود
چو رخ در خاك خواهد ريخت چون گل
مي گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسي گل بر دمد دل چاك كرده
تو روي همچو گل در خاك كرده
ميي در ده كه امشب نيم مستيم
كه ما از بهر رفتن آمدستيم
چو وقت صبحدم يك جام خورديم
بمي بر صبح بي شك شام خورديم
بيار اي سبز خط يك جام گلبوي
كه پيدا شد خط سبز از لب جوي
چو آب خضر درجام مي ماست
كجا ميريم گر مرگ از پي ماست
چه ميگويي بريز از ديده جويي
كه دي رفت و ز فردا نيست بويي
دمي برخيز اين افتادگي چيست
بسر شد عمر اين استادگي چيست
برو درياب امروزي كه داري
خوشي ميساز با سوزي كه داري
غنيمت گير اين يكدم كه هستت
بغارت كرده اين صد غم كه هستت
چو از خود ميتوان رستن بيكدم
نيرزد شادي عالم بيك غم
چو جوي خون بخواهد ريخت ايام
مي چون خون ده اي دلجوي از جام
خوشي امروز، خود فردا چه جويي
دمي در شور شو، سودا چه جويي
رگ اندوه را از عيش پي كن
بشادي مي خور و مي نوش هي كن
شكم در نه شكم را بار بردار
مكن جان و بتن دستي بسر آر
چوكار اين جهان در دست داري
زيان وسود و نيست و هست داري
برو يا توبه كن يا توبه بشكن
چه باشي در ميان، نه مرد و نه زن
چو خسرو اين سخن بشنيد از سوز
بزديك نعره و گفت اي دل افروز
اگرچه بس براحت ميزني تو
نمك را بر جراحت ميزني تو
بريز آب رزازدست اي پريزاد
كه هرگز زخمهٔ دستت مريزاد
هزاران اشك غلتان گشته در خون
ز چشم نيم مستان ريخت بيرون
بوقت صبح، مستان شبانه
برآوردند شوري عاشقانه
بگرد شاه خسرو صبح خيزان
بصحن باغ رفتند اشك ريزان
همه مخمور و مي در سر فتاده
قدح در دست و سر در برفتاده
ز آه سرد مستان تُنك دل
پياله تا قيامت شد خنك دل
چو پيش حوض بنشستند مستان
برآمد از هزار آوازدستان
ز يكسو شمعها بر آب ميتافت
ز يكسوي دگر مهتاب ميتافت
ز يك سو چنگ و ني در جوش آمد
ز يك سو بانگ نوشانوش آمد
ز يكسو عود بر مجمر همي سوخت
ز يكسو جان و دل در بر همي سوخت
ز يكسو بوي مي عالم گرفته
ز يكسو روي گل شبنم گرفته
ز يك سو ماهرويان ايستاده
ز يكسو مشك مويان ايستاده
ز يك سو مطربان بربط گرفته
ز يكسو نوخطان سر خط گرفته
جهاني چون بهشت و حور و ساقي
نبود از هيچ نوعي هيچ باقي
سماع و مستي و عشق و جواني
گل صد برگ و آواز اغاني
مي و آب روان و نور مهتاب
سماع بلبلان و شمع خوش تاب
رخ حور و نواي صبحگاهي
همه چون جمع شد ديگر چه خواهي
چو دوري چند گردان شد فلك وار
برآمد ناله از مستان بيكبار
ز يك يك رگ غريو از چنگ برخاست
دل پرتك بصد فرسنگ برخاست
بت بربر ره بربر همي زد
غزل ميگفت و راهي تر همي زد
از آن تر زد كه راهي داشت هموار
و يا نه آب دستش بود در كار
چنان زد آن تهي در پيش اصحاب
كز آب دست دستش گشت پرتاب
پريرخ بر بريشم قول ميزد
بريشم نعرهٔ لاحول ميزد
ز مستي يك نفس بلبل نميخفت
طريق خاركش با گل همي گفت
خرد با باده پشتاپشت ميرفت
دل از سينه بسر انگشت ميرفت
چو آن مهپاره زخمه ساز مي كرد
ستاره بر فلك پرواز ميكرد
چو راه ترزند رود سه تا رود
فرود آيند مرغان از هوا زود
چونور شمع و آواز نوا بود
همه مجلس پر از نور و صفا بود
ز فرّ شمع روي دوست ميتافت
زتفّ باده دل در پوست ميتافت
فروغ شمع و آواز ارم بود
بتي بس خوش مي لعلش كرم بود
مي تر بر تهي دستان همي زد
بريشم بانگ برمستان همي زد
در آن مجلس همه دل بي همه بود
كه نوش آب زمزم زمزمه بود
نگاري ارغوان رخ و اغوان ساز
باستادي اغاني كرد آغاز
بپيش شاه، راه چنگ برداشت
براه اين غزل آهنگ برداشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد