حقيقت بحر كل درياي نور است
همه جائي كه آن مأواي نور است
توي يك قطرهٔ از بحر توحيد
بيكتائي نگر بگذار تفريد
تفكر كن كه آخر از كجائي؟
جداگشته ز بحر او كجائي؟
شناسي گر بمعني خويش را باز
بداني كز كجا داري تو آغاز
تو پنداري توي اي مرد نادان
حجاب خود توي فتنه همين دان
خودي خويشتن بردار از راه
كه تا واقف شوي از سر الله
يكي نور است حقيقت كل اشيا
بيايد گوهر باران ز دريا
حقيقت بين شو و در خود نظر كن
چو قطره سوي بحر او گذر كن
هر آنكس كو نشد از بحر آگاه
نيابد در حقيقت سوي او راه
وگر خود را نداني از كجائي
نيابي اندر اين بحر آشنائي
حقيقت تا ابد در جهل ماني
بماني در جحيم جاوداني
نگردد بر رخت در معرفت باز
اگر خود را نداني تو ز آغاز
بشو غواص درياي معاني
كزين معني در اسرار داني
برون آورد رو بشكن صدف را
كه تا داني نشان من عرف را
شوي درياچه در دريا نشيني
بجز دريا دگر چيزي نبيني
اگر آگه ازين معني شوي تو
شوي واصل به بحر معنوي تو
بمعني پي بري سر حقيقت
روي چون قطره اندر بحر وحدت
حقيقت را بمعني شاه دارد
بسوي جمله دلها راه دارد
مجو آزار دلها تا تواني
كه آن تير است در دلها نهاني
چه داني تو كه در دل يار باشد
دل تو خالي از اغيار باشد
چه قطره و اصل درياي اويم
سخن كوتاه شد والله يعلم
دگر پرسي ز سرّ كشتي نوح
كه بر من ساز اين ابواب مفتوح
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۹ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد