در تحقيق صحبت فرمايد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در تحقيق صحبت فرمايد

۳۵ بازديد


بپاي عشق بايد رفتن اين راه
بنور علم شايد رفتن اين راه
بمقصد چون رسي هر دو رميدند
ترا بي هر دو اندر خود كشيدند
چو علم كسبيت كردند غارت
ترا بخشند علمي از اشارت
عبارت زان لدني كرد دانا
اگر مكشوف گردد جمله اشياء
حيات جملهٔ اهل معاني
از آن علمست مي‌بايد كه داني
شوي زنده بدو از خويش مرده
نگيرد بر تو زان سر هيچ خورده
نباشد مرد را نزديك تو بار
هميشه زنده ماني اندران كار
ترا رخصت بود اندر خرابي
بسا گنج معاني را كه يابي
تو عالي همتي شو بشنو اي يار
بود عالي همم پيوسته ز ابرار
چوداري همتي ره بيشتر رو
قدم از خود كن و بي‌خويش درشو
كه تا ملك خرابي را به بيني
جگرهاي كبابي را به بيني
چو گردي كافر اي يار موافق
شوي آنگاه در اسلام صادق
خراباتي شوي ميخوارگردي
ز علم و عقل خود بيزار گردي
چه داني تا خرابي خود چه جايست
كه علم و عقل بر آنجا بپايست
اگر ملك خرابي باز يابي
مقام فخر و عز و ناز يابي
نشان جمله معلوم اي برادر
چو صاحب دل شوي داني تو يكسر
ببخشد عالمي گر زانكه خواهي
ولي خواهش كند اينجا تباهي
شناساي معاني بس نهان است
كه آن معني وراي جان جانست
اگر رمزش ازين معني بداني
ترا بهتر ز گنج شايگاني
بخواهم گفت رمزي زين خرابي
كه تا ذوقي ازين معني بيابي
مرادم زين خرابي بيخودي دان
نه عصيان كردن و كار بدي دان
همان كافر شدن در بينش خويش
اگرمردي درين معني بينديش
شراب نيستي رانوش كردن
وجود خود زخود بيهوش كردن
كند اعمال و ناكرده شمارد
نظر بر گفت و كرد خود ندارد
شراب نيستي را چون كند نوش
شود از شوق حق حيران و مدهوش
وجود اودل و دنيا ندارد
سر همت به عقبي در نيارد
ز بيخوشي نداند پيش و پس را
بجز موئي ندارد هيچ كس را
چو بيخود شد دگر كس را نه بيند
مقام نيستي را بر گزيند
بساط هستي خود در نوردد
كه تا زنده بود گردش نگردد
بدنيا در ندارد كار و باري
نه از اعمال دارد اختياري
مجرد گردد از جمله علايق
نياميزد زماني با خلايق
گر او را خود دو صد فرزند باشد
بدل زان جمله بي پيوند باشد
بود ثابت قدم در شرع دائم
بامر و نهي در پيوسته قائم
خرابات اهل دين اين كار گويند
كه ترك نفس و كار و بار گويند
بهر جائي خرابي را كه گويم
بگرد اين معاني دان كه پويم
اگر زينسان خراب و بينوائي
نظر با تو كند در تنگنائي
همان آن يك نظر از روي بينش
ترا بهتر ز جمله آفرينش
هميشه آن نظر را باش طالب
كه تا گردد محبت بر تو غالب
بحالت گر يكي ز ايشان نظر كرد
تمامت هستي از ذاتت بدر كرد
رساند تا بعليين كلاهت
جهان را آرد اندر زير جاهت
مشو تو منكر احوال ايشان
كه تا يابي نصيب از حال ايشان
اگر منكر شوي حالت تباهست
از آن روي دلت يكسر سياه است
بود انكار ايشان عين خذلان
مبادا هيچكس در شين خذلان
نباشد ياد ايشان هرگز از خود
نخواهد هيچكس را ذرهٔ بد
مريد و منكر و احرار و اغيار
همه از روي شفقت جمله را يار
بجز حضرت كس ايشان را نداند
خرد از وصف ايشان خيره ماند
تو اين نكته بعقل اندر نيابي
كه عقل تو كند آنجا خرابي
تو مشنو نكتهٔ پيران يونان
نه قول اين خدا دوران دو نان
كه بنهد ماوراي عقل طوري
كند بر حال خو زين گفته جوري
ولايت برتر از طور عقول است
ازين معني كه عقلت بوالفضول است
ولايت عالم عشق است ميدان
كه عقل آنجا بود مدهوش و حيران
چه نسبت عقل را با عشق جانا
نداند اين سخن جز مرد دانا
بود پوشيده راز عشق بر عقل
نيايد راست ساز عشق بر عقل
بدرويشي فرو آيد سر عقل
كه ذل و مسكنت شد درخور عقل
مذلت جويد و بيچارگي فقر
ز خان و مال خود آوارگي فقر
نه در اصل سخن باشد خطائي
نيايد رفتن ازجائي بجائي
اگر بحثي رود اندر معاني
حقيقت شرع باشد تا كه داني
اگر در شيوهٔ فقر و فقيري
سخن گويم بسي بر من نگيري
هر آن چيزي كه باشد خارج از شرع
بكاري باز نايد اصل تافرع
بلي بايد كه معني بين بود مرد
درون او بود مستغرق درد
كسي كو اهل اين اسرار باشد
درونش را بمعني كار باشد
چو چشم معنيش كج بين شد اي يار
معاني جمله كج پندارد اغيار
چو من تازي سخن باشم تو رازي
ميان ما نباشد كارسازي
ازين معني نهم بر هم دهن را
ز نوعي ديگر آغازم سخن را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد