در تحقيق و بيان ارواح خاص الخاص

مشاور شركت بيمه پارسيان

در تحقيق و بيان ارواح خاص الخاص

۳۸ بازديد


در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراج
نهاد او بر سرش از بندگي تاج
درون پرده ديد ارواح جمعي
شده ازنور تابان همچو شمعي
جمال معنيش منظور ايشان
شده از نيستي در خاك راهش
همه گشته ز جمعيت چو يك جان
بفقر و مسكنت درگشته اخوان
همه از روي معني گشته يك رنگ
همه فارغ شده از نام و از ننگ
همه حيران وقت لي مع الله
درون پردهٔ اسرارشان راه
همه در عشق صاحب درد گشته
محبت را بجان در خورد گشته
همه محبوب درگاه الهي
همه مقصود صنع پادشاهي
همه اندر كشيده ميل ما زاغ
محبت بركشيده جمله را داغ
همه در نيستي فقر مسكين
شده آزاد از تلوين و تمكين
بداده جمله را پوشيده ز آغاز
بخلوتخانه اسرار خود باز
شده فاني ز خود باقي بمحبوب
همه هم طالب و هم گشته مطلوب
ز غيرت يافته هر يك نصيبي
بقرب اندر شده هر يك قريبي
ز دل تابع شده او را هم ازجان
نه معجز خواسته هرگز نه برهان
ندا آمد ز درگاه الهي
كه اي مقصود صنع پادشاهي
همين جمعند خاص صحبت تو
عطاها يافته از حرمت تو
همه از نور خود موجود گشته
از آن نورند خود مسعود گشته
بصورت جمله مسكينندو درويش
بمعني جمله بي پيوند و بي خويش
خوش آمد خواجه را زان جمع پرنور
شده اندر محبت مست و مخمور
بفقر و مسكنت چون ديدشان جمع
همه گشته بمعني چون يكي شمع
چو ديد آن عهد و آن ميثاق ايشان
بصورت نيز شد مشتاق ايشان
در آن مجمع نمود از ذوق شوقي
كه شد در جان هر يك همچو طوقي
بكرد از لطف خود سردار اكرم
با خوانيت ايشان رامكرم
تشرف يافتند ايشان بدين نام
از آن نسبت برآمد جمله را كام
شراب فقر بي ايشان نخورد او
بايشان و همه كس بخش كرد او
بمسكيني چو ايشان را لقب ديد
همه افعالشان عين ادب ديد
بحاجت صحبت ايشان زحق خواست
كه تا گردد تمامت كارشان راست
بصورت چونكه باز آمد ز معراج
بجودش هر دو عالم گشته محتاج
ز ذوق صحبت ارواح ايشان
نميشد نزد نزديكان و خويشان
ندا آمد كه اي شهباز حضرت
بگوش سرشنيده راز حضرت
وجود تو ز بهر خاص و عام است
ز جودت كار جمله با نظام است
بصورت اهل صورت را نگهدار
كه ما تا خود ترا آريم در كار
بمعني يار غار اهل دل باش
بهمت پاسدار اهل دل باش
چو خواهي صحبت ارواح ايشان
كه گردي مستفيض ز اشباح ايشان
همان صحبت حوالت با نماز است
در آن حالت كه ما را با تو راز است
چو معراج نماز آغاز كردي
در آن ساعت هزاران ناز كردي
ز جان چون راز حضرت مي‌شنيدي
همه ارواح ايشان جمع ديدي
شدي چشم دلش روشن بدان جمع
كه بودندي ز نورش گشته چون شمع
بدي معلومش از نور نبوت
كه هستند جملگي اهل فتوت
ز جاهش جمله صاحب جاه گشته
تمامت خاص آن درگاه گشته
پناه امت بيچاره باشند
تمامت را بجان غمخواره باشند
شود از جاه ايشان فتنه‌ها دفع
بيابد امتان از جودشان جمع
چو معراج نماز او ضرورت
بدي عاليتر از معراج صورت
ز حد و حصر بيرون بد معارج
نداني تو كه تا چون بد معارج
تو جز معراج ظاهر را نداني
بباطن چون رسي بيچاره ماني
شبانروزي بدش هفتاد معراج
بهر معراج قومي گشته محتاج
بهر معراج قومي را زحق خواست
تمامت كار امت زو شده راست
تو قدر امت احمد نداني
كه پوشيدند از تو اين معاني
چه داني قدر اين امت كه چونست
كه آن از حد وهم تو برون است
بجهد خويش ميكن روز و شب شكر
ترا برهاند اي جان از تعب شكر
تو آن شكرانه كردن كي تواني
مگر در عجز خود را باز داني
بدين شكرانه جان را در ميان نه
بدين نعمت بود جان در ميان نه
كه تو زين امتي پاك و گزيده
همي از بهر رحمت آفريده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد