حرفي چند با امت عربيه

مشاور شركت بيمه پارسيان

حرفي چند با امت عربيه

۳۵ بازديد


اي در و دشت تو باقي تا ابد
نعره «لا قيصر و كسري» كه زد
در جهان نزد و دور و دير و زود
اولين خوانندهٔ قرآن كه بود
رمز الا الله كه را آموختند
اين چراغ اول كجا افروختند
علم و حكمت ريزه ئي از خوان كيست؟
آيه «فاصبحتم» اندر شأن كيست؟
از دم سيراب آن امي لقب
لاله رست از ريگ صحراي عرب
حريت پروردهٔ آغوش اوست
يعني امروز امم از دوش اوست
او دلي در پيكر آدم نهاد
او نقاب از طلعت آدم گشاد
هر خداوند كهن را او شكست
هر كهن شاخ از نم او غنچه بست
گرمي هنگامهٔ بدر و حنين
حيدر و صديق و فاروق و حسين
سطوت بانگ صلوت اندر نبرد
قرأت «الصافات» اندر نبرد
تيغ ايوبي نگاه بايزيد
گنجهاي هر دو عالم را كليد
عقل و دل را مستي از يك جام مي
اختلاط ذكر و فكر روم و ري
علم و حكمت شرع و دين ، نظم امور
اندرون سينه دلها ناصبور
حسن عالم سوز الحمرا و تاج
آنكه از قدوسيان گيرد خراج
اين همه يك لحظه از اوقات اوست
يك تجلي از تجليات اوست
ظاهرش اين جلوه هاي دلفروز
باطنش از عارفان پنهان هنوز
«حمد بيحد مر رسول پاك را
آنكه ايمان داد مشت خاك را»
حق ترا بران تر از شمشير كرد
ساربان را راكب تقدير كرد
بانگ تكبير و صلوت و حرب و ضرب
اندر آن غوغا گشاد شرق و غرب
ايخوش آن مجذوبي و دل بردگي
آه زين دلگيري و افسردگي
كار خود را امتان بردند پيش
تو نداني قيمت صحراي خويش
امتي بودي امم گرديده ئي
بزم خود را خود ز هم پاشيده ئي
هر كه از بند خودي وارست ، مرد
هر كه با بيگانگان پيوست ، مرد
آنچه تو با خويش كردي كس نكرد
روح پاك مصطفي آمد بدرد
اي ز افسون فرنگي بي خبر
فتنه ها در آستين او نگر
از فريب او اگر خواهي امان
اشترانش را ز حوض خود بران
حكمتش هر قوم را بيچاره كرد
وحدت اعرابيان صد پاره كرد
تا عرب در حلقهٔ دامش فتاد
آسمان يك دم امان او را نداد
عصر خود را بنگر اي صاحب نظر
در بدن باز آفرين روح عمر
قوت از جمعيت دين مبين
دين همه عزم است و اخلاص و يقين
تا ضميرش رازدان فطرت است
مرد صحرا پاسبان فطرت است
ساده و طبعش عيار زشت و خوب
از طلوعش صد هزار انجم غروب
بگذر از دشت و در و كوه و دمن
خيمه را اندر وجود خويش زن
طبع از باد بيابان كرده تيز
ناقه را سر ده به ميدان ستيز
عصر حاضر زادهٔ ايام تست
مستي او از مي گلفام تست
شارح اسرار او تو بوده ئي
اولين معمار او تو بوده ئي
تا به فرزندي گرفت او را فرنگ
شاهدي گرديد بي ناموس و ننگ
گرچه شيرين است و نوشين است او
كج خرام و شوخ و بي دين است او
مرد صحرا ! پخته تر كن خام را
بر عيار خود بزن ايام را
آدميت زار ناليد از فرنگ
زندگي هنگامه بر چيد از فرنگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد