پس چه بايد كرد اي اقوام شرق

مشاور شركت بيمه پارسيان

پس چه بايد كرد اي اقوام شرق

۳۷ بازديد

 
پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق
در ضميرش انقلاب آمد پديد
شب گذشت و آفتاب آمد پديد
يورپ از شمشير خود بسمل فتاد
زير گردون رسم لاديني نهاد
گرگي اندر پوستين بره ئي
هر زمان اندر كمين بره ئي
مشكلات حضرت انسان ازوست
آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمي آب و گل است
كاروان زندگي بي منزل است
هر چه مي بيني ز انوار حق است
حكمت اشيا ز اسرار حق است
هر كه آيات خدا بيند ، حر است
اصل اين حكمت ز حكم «انظر» است
بندهٔ مومن ازو بهروز تر
هم بحال ديگران دلسوز تر
علم چون روشن كند آب و گلش
از خدا ترسنده تر گردد دلش
علم اشيا خاك ما را كيمياست
آه در افرنگ تأثيرش جداست
عقل و فكرش بي عيار خوب و زشت
چشم او بي نم ، دل او سنگ و خشت
علم ازو رسواست اندر شهر و دشت
جبرئيل از صحبتش ابليس گشت
دانش افرنگيان تيغي بدوش
در هلاك نوع انسان سخت كوش
با خسان اندر جهان خير و شر
در نسازد مستي علم و هنر
آه از افرنگ و از آئين او
آه از انديشهٔ لا دين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني كافري آموختند
هر طرف صد فتنه مي آرد نفير
تيغ را از پنجهٔ رهزن بگير
ايكه جان را باز ميداني ز تن
سحر اين تهذيب لا ديني شكن
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد
عقل اندر حكم دل يزداني است
چون ز دل آزاد شد شيطاني است
زندگاني هر زمان در كشمكش
عبرت آموز است احوال حبش
شرع يورپ بي نزاع قيل و قال
بره را كرد است بر گرگان حلال
نقش نو اندر جهان بايد نهاد
از كفن دزدان چه اميد گشاد
در جنيوا چيست غير از مكر و فن؟
صيد تو اين ميش و آن نخچير من
نكته ها كو مي نگنجد در سخن
يك جهان آشوب و يك گيتي فتن
اي اسير رنگ ، پاك از رنگ شو
مؤمن خود ، كافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زيان در دست تست
آبروي خاوران در دست تست
اين كهن اقوام را شيرازه بند
رايت صدق و صفا را كن بلند
اهل حق را زندگي از قوت است
قوت هر ملت از جمعيت است
راي بي قوت همه مكر و فسون
قوت بي راي جهل است و جنون
سوز و ساز و درد و داغ از آسياست
هم شراب و هم اياغ از آسياست
عشق را ما دلبري آموختيم
شيوهٔ آدم گري آموختيم
هم هنر ، هم دين ز خاك خاور است
رشك گردون خاك پاك خاور است
وانموديم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نيسان ماست
شوكت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل ديده ايم
خون آدم در رگ گل ديده ايم
فكر ما جوياي اسرار وجود
زد نخستين زخمه بر تار وجود
داشتيم اندر ميان سينه داغ
بر سر راهي نهاديم اين چراغ
اي امين دولت تهذيب و دين
آن يد بيضا برآر از آستين
خيز و از كار امم بگشا گره
نشهٔ افرنگ را از سر بنه
نقشي از جمعيت خاور فكن
واستان خود را ز دست اهرمن
داني از افرنگ و از كار فرنگ
تا كجا در قيد زنار فرنگ
زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو
ما و جوي خون و اميد رفو
خود بداني پادشاهي ، قاهري است
قاهري در عصر ما سوداگري است
تختهٔ دكان شريك تخت و تاج
از تجارت نفع و از شاهي خراج
آن جهانباني كه هم سوداگر است
بر زبانش خير و اندر دل شر است
گر تو ميداني حسابش را درست
از حريرش نرم تر كرپاس تست
بي نياز از كارگاه او گذر
در زمستان پوستين او مخر
كشتن بي حرب و ضرب آئين اوست
مرگها در گردش ماشين اوست
بورياي خود به قالينش مده
بيذق خود را به فرزينش مده
گوهرش تف دار و در لعلش رگ است
مشك اين سوداگر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخملش
رهزن تو رنگ و آب مخملش
صد گره افكنده ئي در كار خويش
از قماش او مكن دستار خويش
هوشمندي از خم او مي نخورد
هر كه خورد اندر همين ميخانه مرد
وقت سودا خندخند و كم خروش
ما چو طفلانيم و او شكر فروش
محرم از قلب و نگاه مشتري است
يارب اين سحر است يا سوداگري است
تاجران رنگ و بو بردند سود
ما خريداران همه كور و كبود
آنچه از خاك تو رست اي مرد حر
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نكوبينان كه خود را ديده اند
خود گليم خويش را بافيده اند
اي ز كار عصر حاضر بي خبر
چرب دستيهاي يورپ را نگر
قالي از ابريشم تو ساختند
باز او را پيش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
رنگ و آب او ترا از جا برد
واي آن دريا كه موجش كم تپيد
گوهر خود را ز غواصان خريد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد