مسافر وارد ميشود به شهر كابل و حاضر ميشود بحضور اعليحضرت شهيد

۳۵ بازديد


شهر كابل خطهٔ جنت نظير
آب حيوان از رگ تاكش بگير
چشم صائب از سوادش سرمه چين
روشن و پاينده باد آن سر زمين
در ظلام شب سمن زارش نگر
بر بساط سبزه مي غلطد سحر
آن ديار خوش سواد ، آن پاك بوم
باد او خوشتر ز باد شام و روم
آب او براق و خاكش تابناك
زنده از موج نسيمش ، مرده خاك
نايد اندر حرف و صوت اسرار او
آفتابان خفته در كهسار او
ساكنانش سير چشم و خوش گهر
مثل تيغ از جوهر خود بي خبر
قصر سلطاني كه نامش دلگشاست
زائران را گرد راهش كيمياست
شاه را ديدم در آن كاخ بلند
پيش سلطاني فقيري دردمند
خلق او اقليم دلها را گشود
رسم و آئين ملوك آنجا نبود
من حضور آن شه والا گهر
بينوا مردي به دربار عمر
جانم از سوز كلامش در گداز
دست او بوسيدم از راه نياز
پادشاهي خوش كلام و ساده پوش
سخت كوش و نرم خوي و گرم جوش
صدق و اخلاص از نگاهش آشكار
دين و دولت از وجودش استوار
خاكي و از نوريان پاكيزه تر
از مقام فقر و شاهي باخبر
در نگاهش روزگار شرق و غرب
حكمت او راز دار شرق و غرب
شهر ياري چون حكيمان نكته دان
رازدان مد و جزر امتان
پرده ها از طلعت معني گشود
نكته هاي ملك و دين را وانمود
گفت «از آن آتش كه داري در بدن
من ترا دانم عزيز خويشتن
هر كه او را از محبت رنگ و بوست
در نگاهم هاشم و محمود اوست»
در حضور آن مسلمان كريم
هديه آوردم ز قرآن عظيم
گفتم «اين سرمايهٔ اهل حق است
در ضمير او حيات مطلق است
اندرو هر ابتدا را انتها است
حيدر از نيروي او خيبر گشاست»
نشهٔ حرفم بخون او دويد
دانه دانه اشك از چشمش چكيد
گفت «نادر در جهان بيچاره بود
از غم دين و وطن آواره بود
كوه و دشت از اضطرابم بيخبر
از غمان بي حسابم بي خبر
ناله با بانگ هزار آميختم
اشك با جوي بهار آميختم
غير قرآن غمگسار من نبود
قوتش هر باب را بر من گشود»
گفتگوي خسرو والا نژاد
باز با من جذبهٔ سرشار داد
وقت عصر آمد صداي الصلوت
آن كه مؤمن را كند پاك از جهات
انتهاي عاشقان سوز و گداز
كردم اندر اقتداي او نماز
رازهاي آن قيام و آن سجود
جز به بزم محرمان نتوان گشود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد