پيغام سلطان شهيد به رود كاويري

مشاور شركت بيمه پارسيان

پيغام سلطان شهيد به رود كاويري

۳۶ بازديد


حقيقت حيات و مرگ و شهادت

رود كاويري يكي نرمك خرام
خسته ئي شايد كه از سير دوام
در كهستان عمر ها ناليده ئي
راه خود را با مژه كاويده ئي
اي مرا خوشتر ز جيحون و فرات
اي دكن را آب تو آب حيات
آه شهري كو در آغوش تو بود
حسن نوشين جلوه از نوش تو بود
كهنه گرديدي شباب تو همان
پيچ و تاب و رنگ و آب تو همان
موج تو جز دانه گوهر نزاد
طره تو تا ابد شوريده باد
اي ترا سازي كه سوز زندگي است
هيچ ميداني كه اين پيغام كيست؟
آنكه ميكردي طواف سطوتش
بوده ئي آئينه دار دولتش
آنكه صحرا ها ز تدبيرش بهشت
آنكه نقش خود بخون خود نوشت
آنكه خاكش مرجع صد آرزوست
اضطراب موج تو از خون اوست
آنكه گفتارش همه كردار بود
مشرق اندر خواب و او بيدار بود
اي من و تو موجي از رود حيات
هر نفس ديگر شود اين كائنات
زندگاني انقلاب هر دمي است
زانكه او اندر سراغ عالمي است
تار و پود هر وجود از رفت و بود
اينهمه ذوق نمود از رفت و بود
جاده ها چون رهروان اندر سفر
هر كجا پنهان سفر پيدا حضر
كاروان و ناقه و دشت و نخيل
هر چه بيني نالد از درد رحيل
در چمن گل ميهمان يك نفس
رنگ و آبش امتحان يك نفس
موسم گل ماتم و هم ناي و نوش
غنچه در آغوش و نعش گل بدوش
لاله را گفتم يكي ديگر بسوز
گفت راز ما نمي داني هنوز
از خس و خاشاك تعمير وجود
غير حسرت چيست پاداش نمود
در سراي هست و بود آئي ميا
از عدم سوي وجود آئي ميا
ور بيائي چون شرار از خود مرو
در تلاش خرمني آواره شو
تاب و تب داري اگر مانند مهر
پا بنه در وسعت آباد سپهر
كوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوز
ماهيان را در ته دريا بسوز
سينه ئي داري اگر در خورد تير
در جهان شاهين بزي شاهين بمير
زانكه در عرض حيات آمد ثبات
از خدا كم خواستم طول حيات
زندگي را چيست رسم و دين و كيش
يك دم شيري به از صد سال ميش
زندگي محكم ز تسليم و رضاست
موت نيرنج و طلسم و سيمياست
بندهٔ حق ضيغم و آهوست مرگ
يك مقام از صد مقام اوست مرگ
مي فتد بر مرگ آن مرد تمام
مثل شاهيني كه افتد بر حمام
هر زمان ميرد غلام از بيم مرگ
زندگي او را حرام از بيم مرگ
بندهٔ آزاد را شأني دگر
مرگ او را ميدهد جاني دگر
او خود انديش است مرگ انديش نيست
مرگ آزادان ز آني بيش نيست
بگذر از مرگي كه سازد با لحد
زانكه اين مرگست مرگ دام و دد
مرد مؤمن خواهد از يزدان پاك
آن دگر مرگي كه بر گيرد ز خاك
آن دگر مرگ انتهاي راه شوق
آخرين تكبير در جنگاه شوق
گرچه هر مرگ است بر مؤمن شكر
مرگ پور مرتضي چيزي دگر
جنگ شاهان جهان غارتگري است
جنگ مؤمن سنت پيغمبري است
جنگ مؤمن چيست؟ هجرت سوي دوست
ترك عالم اختيار كوي دوست
آنكه حرف شوق با اقوام گفت
جنگ را رهباني اسلام گفت
كس نداند جز شهيد اين نكته را
كو بخون خود خريد اين نكته را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد