حكمت كليمي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكمت كليمي

۳۵ بازديد


تا نبوت حكم حق جاري كند
پشت پا بر حكم سلطان ميزند
در نگاهش قصر سلطان كهنه دير
غيرت او بر نتابد حكم غير
پخته سازد صحبتش هر خام را
تازه غوغائي دهد ايام را
درس او «الله بس باقي هوس»
تا نيفتد مرد حق در بند كس
از نم او آتش اندر شاخ تاك
در كف خاك از دم او جان پاك
معني جبريل و قرآن است او
فطرة الله را نگهبان است او
حكمتش برتر ز عقل ذوفنون
از ضميرش امتي آيد برون
حكمراني بي نياز از تخت و تاج
بي كلاه و بي سپاه و بي خراج
از نگاهش فرودين خيزد ز دي
درد هر خم تلخ تر گردد ز مي
اندر آه صبحگاه او حيات
تازه از صبح نمودش كائنات
بحر و بر از زور طوفانش خراب
در نگاه او پيام انقلاب
درس «لا خوف عليهم» مي دهد
تا دلي در سينهٔ آدم نهد
عزم و تسليم و رضا آموزدش
در جهان مثل چراغ افروزدش
من نميدانم چه افسون مي كند
روح را در تن دگرگون مي كند
صحبت او هر خزف را در كند
حكمت او هر تهي را پر كند
بندهٔ درمانده را گويد كه خيز
هر كهن معبود را كن ريز ريز»
مرد حق افسون اين دير كهن
از دو حرف «ربي الاعلي» شكن
فقر خواهي از تهي دستي منال
عافيت در حال و ني در جاه و مال
صدق و اخلاص و نياز و سوز و درد
ني زر و سيم و قماش سرخ و زرد
بگذر از كاؤس و كي اي زنده مرد
طوف خود كن گرد ايواني مگرد
از مقام خويش دور افتاده ئي
كرگسي كم كن كه شاهين زاده ئي
مرغك اندر شاخسار بوستان
بر مراد خويش بندد آشيان
تو كه داري فكرت گردون مسير
خويش را از مرغكي كمتر مگير
ديگر اين نه آسمان تعمير كن
بر مراد خود جهان تعمير كن
چون فنا اندر رضاي حق شود
بندهٔ مؤمن قضاي حق شود
چار سوي با فضاي نيلگون
از ضمير پاك او آيد برون
در رضاي حق فنا شو چون سلف
گوهر خود را برون آر از صدف
در ظلام اين جهان سنگ و خشت
چشم خود روشن كن از نور سرشت
تا نگيري از جلال حق نصيب
هم نيابي از جمال حق نصيب
ابتداي عشق و مستي قاهري است
انتهاي عشق و مستي دلبري است
مرد مؤمن از كمالات وجود
او وجود و غير او هر شي نمود
گر بگيرد سوز و تاب از لااله
جز بكام او نگردد مهر و مه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد