حضور

مشاور شركت بيمه پارسيان

حضور

۳۵ بازديد


گرچه جنت از تجلي هاي اوست
جان نياسايد بجز ديدار دوست
ما ز اصل خويشتن در پرده ايم
طائريم و آشيان گم كرده ايم
علم اگر كج فطرت و بد گوهر است
پيش چشم ما حجاب اكبر است
علم را مقصود اگر باشد نظر
مي شود هم جاده و هم راهبر
مي نهد پيش تو از قشر وجود
تا تو پرسي چيست راز اين نمود
جاده را هموار سازد اينچين
شوق را بيدار سازد اينچنين
درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا
گريه هاي نيم شب بخشد ترا
علم تفسير جهان رنگ و بو
ديده و دل پرورش گيرد ازو
بر مقام جذب و شوق آرد ترا
باز چون جبريل بگذارد ترا
عشق كس را كي بخلوت مي برد
او ز چشم خويش غيرت مي برد
اول او هم رفيق و هم طريق
آخر او راه رفتن بي رفيق
در گذشتم زان همه حور و قصور
زورق جان باختم در بحر نور
غرق بودم در تماشاي جمال
هر زمان در انقلاب و لايزال
گم شدم اندر ضمير كائنات
چون رباب آمد بچشم من حيات
آنكه هر تارش رباب ديگري
هر نوا از ديگري خونين تري
ما همه يك دودمان نار و نور
آدم و مهر و مه و جبريل و حور
پيش جان آئينه ئي آويختند
حيرتي را با يقين آميختند
صبح امروزي كه نورش ظاهر است
در حضورش دوش و فردا حاضر است
حق هويدا با همه اسرار خويش
با نگاه من كند ديدار خويش
ديدنش افزودن بي كاستن
ديدنش از قبر تن برخاستن
عبد و مولا در كمين يكدگر
هر دو بيتاب اند از ذوق نظر
زندگي هر جا كه باشد جستجوست
حل نشد اين نكته من صيدم كه اوست
عشق جان را لذت ديدار داد
با زبانم جرأت گفتار داد
اي دو عالم از تو با نور و نظر
اندكي آن خاكداني را نگر
بندهٔ آزاد را ناسازگار
بر دمد از سنبل او نيش خار
غالبان غرق اند در عيش و طرب
كار مغلوبان شمار روز و شب
از ملوكيت جهان تو خراب
تيره شب در آستين آفتاب
دانش افرنگيان غارتگري
دير ها خيبر شد از بي حيدري
آنكه گويد لااله بيچاره ايست
فكرش از بي مركزي آواره ايست
چار مرگ اندر پي اين دير مير
سود خوار و والي و ملا و پير
اينچنين عالم كجا شايان تست
آب و گل داغي كه بر دامان تست

نداي جمال
كلك حق از نقشهاي خوب و زشت
هر چه ما را سازگار آمد نوشت
چيست بودن داني اي مرد نجيب؟
از جمال ذات حق بردن نصيب
آفريدن جستجوي دلبري
وانمودن خويش را بر ديگري
اينهمه هنگامه هاي هست و بود
بي جمال ما نيايد در وجود
زندگي هم فاني و هم باقي است
اين همه خلاقي و مشتاقي است
زنده ئي؟ مشتاق شو خلاق شو
همچو ما گيرندهٔ آفاق شو
در شكن آنرا كه نايد سازگار
از ضمير خود دگر عالم بيار
بندهٔ آزاد را آيد گران
زيستن اندر جهان ديگران
هر كه او را قوت تخليق نيست
پيش ما جز كافر و زنديق نيست

ق
از جمال ما نصيب خود نبرد
از نخيل زندگاني بر نخورد
مرد حق برنده چون شمشير باش
خود جهان خويش را تقدير باش

زنده رود
چيست آئين جهان رنگ و بو
جز كه آب رفته مي نايد بجو
زندگاني را سر تكرار نيست
فطرت او خوگر تكرار نيست
زير گردون رجعت او را نارواست
چون ز پا افتاد قومي برنخاست
ملتي چون مرد ، كم خيزد ز قبر
چارهٔ او چيست غير از قبر و صبر

نداي جمال
زندگاني نيست تكرار نفس
اصل او از حي و قيوم است و بس
قرب جان با آنكه گفت «اني قريب»
از حيات جاودان بردن نصيب
فرد از توحيد لاهوتي شود
ملت از توحيد جبروتي شود
بايزيد و شبلي و بوذر ازوست
امتان را طغرل و سنجر ازوست
بي تجلي نيست آڈم را ثبات
جلوهٔ ما فرد و ملت را حيات
هر دو از توحيد مي گيرد كمال
زندگي اين را جلال ، آنرا جمال
اين سليماني است آن سلماني است
آن سراپا فقر و اين سلطاني است
آن يكي را بيند ، اين گردد يكي
در جهان با آن نشين با اين بزي
چيست ملت ايكه گوئي لااله
با هزاران چشم بودن يك نگه
اهل حق را حجت و دعوي يكيست
خيمه هاي ما جدا دلها يكي است
ذره ها از يك نگاه آفتاب
يك نگه شو تا شود حق بي حجاب
يك نگاهي را بچشم كم مبين
از تجلي هاي توحيد است اين
ملتي چون مي شود توحيد مست
قوت و جبروت مي آيد بدست
روح ملت را وجود از انجمن
روح ملت نيست محتاج بدن
تا وجودش را نمود از صحبت است
مرد چون شيرازهٔ صحبت شكست
مرده ئي از يك نگاهي زنده شو
بگذر از بي مركزي پاينده شو
وحدت افكار و كردار آفرين
تا شوي اندر جهان صاحب نگين

زنده رود
من كيم تو كيستي عالم كجاست
در ميان ما و تو دوري چراست
من چرا در بند تقديرم بگوي
تو نميري من چرا ميرم بگوي

نداي جمال
بوده ئي اندر جهان چار سو
هر كه گنجد اندرو ميرد درو
زندگي خواهي خودي را پيش كن
چار سو را غرق اندر خويش كن
باز بيني من كيم تو كيستي
در جهان چون مردي و چون زيستي

زنده رود
پوزش اين مرد نادان در پذير
پرده را از چهرهٔ تقدير گير
انقلاب روس و آلمان ديده ام
شور در جان مسلمان ديده ام
ديده ام تدبير هاي غرب و شرق
وانما تقدير هاي غرب و شرق

افتادن تجلي جلال
ناگهان ديدم جهان خويش را
آن زمين و آسمان خويش را
غرق در نور شفق گون ديدمش
سرخ مانند طبر خون ديدمش
زان تجلي ها كه در جانم شكست
چون كليم الله فتادم جلوه مست
نور او هر پردگي را وانمود
تاب گفتار از زبان من ربود
از ضمير عالم بي چند و چون
يك نواي سوزناك آمد برون
«بگذر از خاور و افسوني افرنگ مشو
كه نيرزد بجوي اينهمه ديرينه و نو
آن نگيني كه تو با اهرمنان باخته ئي
هم به جبريل اميني نتوان كرد گرو
زندگي انجمن آرا و نگهدار خود است
اي كه در قافله ئي ، بي همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منير آمده ئي
آنچنان زي كه بهر ذره رساني پرتو
چون پركاه كه در رهگذر باد افتاد
رفت اسكندر و دارا و قباد و خسرو
از تنك جامي تو ميكده رسوا گرديد
شيشه ئي گير و حكيمانه بياشام و برو»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد