تمهيد

مشاور شركت بيمه پارسيان

تمهيد

۳۹ بازديد


پير رومي مرشد روشن ضمير
كاروان عشق و مستي را امير
منزلش برتر ز ماه و آفتاب
خيمه را از كهكشان سازد طناب
نور قرآن در ميان سينه اش
جام جم شرمنده از آئينه اش
از ني آن ني نواز پاكزاد
باز شوري در نهاد من فتاد
گفت «جانها محرم اسرار شد
خاور از خواب گران بيدار شد
جذبه هاي تازه او را داده اند
بندهاي كهنه را بگشاده اند
جز تو اي داناي اسرار فرنگ
كس نكو ننشست در نار فرنگ
باش مانند خليل الله مست
هر كهن بتخانه را بايد شكست
امتان را زندگي جذب درون
كم نظر اين جذب را گويد جنون
هيچ قومي زير چرخ لاجورد
بي جنون ذوفنون كاري نكرد
مؤمن از عزم و توكل قاهر است
گر ندارد اين دو جوهر كافر است
خير را او باز ميداند ز شر
از نگاهش عالمي زير و زبر
كوهسار از ضربت او ريز ريز
در گريبانش هزاران رستخيز
تا مي از ميخانهٔ من خورده ئي
كهنگي را از تماشا برده ئي
در چمن زي مثل بو مستور و فاش
در ميان رنگ پاك از رنگ باش
عصر تو از رمز جان آگاه نيست
دين او جز حب غير الله نيست
فلسفي اين رمز كم فهميده است
فكر او بر آب و گل پيچيده است
ديده از قنديل دل روشن نكرد
پس نديد الا كبود و سرخ و زرد
اي خوش آن مردي كه دل با كس نداد
بند غير الله را از پا گشاد
سر شيري را نفهمد گاو و ميش
جز به شيران كم بگو اسرار خويش
با حريف سفله نتوان خورد مي
گرچه باشد پادشاه روم و ري
يوسف ما را اگر گرگي برد
به كه مردي ناكسي او را خرد
اهل دنيا بي تخيل بي قياس
بوريا بافان اطلس ناشناس
اعجمي مردي چه خوش شعري سرود
سوزد از تأثير او جان در وجود
«نالهٔ عاشق بگوش مردم دنيا
بانگ مسلماني و ديار فرنگ است»
معني دين و سياست باز گوي
اهل حق را زين دو حكمت باز گوي
«غم خور و نان غم افزايان مخور
زانكه عاقل غم خورد كودك شكر»
رومي
خرقه خود بار است بر دوش فقير
چون صبا جز بوي گل سامان مگير
قلزمي با دشت و در پيهم ستيز
شبنمي خود را به گلبرگي بريز
سر حق بر مرد حق پوشيده نيست
روح مؤمن هيچ ميداني كه چيست؟
قطرهٔ شبنم كه از ذوق نمود
عقدهٔ خود را بدست خود گشود
از خودي اندر ضمير خود نشست
رخت خويش از خلوت افلاك بست
رخ سوي درياي بي پايان نكرد
خويشتن را در صدف پنهان نكرد
اندر آغوش سحر يكدم تپيد
تا بكام غنچهٔ نورس چكيد»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد