دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۸ ۳۹ بازديد
در گذشتيم از هزاران كوي و كاخ
بر كنار شهر ميدان فراخ
اندر آن ميدان هجوم مرد و زن
در ميان يك زن قدش چون نارون
چهره اش روشن ولي بي نور جان
معني او بر بيان او گران
حرف او بي سوز و چشمش بي نمي
از سرور آرزو نامحرمي
فارغ از جوش جواني سينه اش
كور و صورت ناپذير آئينه اش
بيخبر از عشق و از آئين عشق
صعوهٔ رد كردهٔ شاهين عشق
گفت با ما آن حكيم نكته دان
«نيست اين دوشيزه از مريخيان
ساده و آزاده و بي ريو و رنگ
فرز مرز او را بدزديد از فرنگ
پخته در كار نبوت ساختش،
اندرين عالم فرو انداختش
گفت نازل گشته ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان
از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر مي گويد اسرار بدن
نزد اين آخر زمان تقدير زيست
در زبان ارضيان گويم كه چيست»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد