پير روم آن صاحب «ذكر جميل»
ضرب او را سطوت ضرب خليل
اين غزل در عالم مستي سرود
هر خداي كهنه آمد در سجود
غزل
«باز بر رفته و آينده نظر بايد كرد
هله بر خيز كه انديشه دگر بايد كرد
عشق بر ناقهٔ ايام كشد محمل خويش
عاشقي راحله از شام و سحر بايد كرد
پير ما گفت جهان بر روشي محكم نيست
از خوش و ناخوش او قطع نظر بايد كرد
تو اگر ترك جهان كرده سر او داري
پس نخستين ز سر خويش گذر بايد كرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسي
گفت اين بتكده را زير و زبر بايد كرد»
باز با من گفت «بر خيز اي پسر
جز بدامانم مياويز اي پسر
آن كهستان آن جبال بي كليم
آنكه از برف است چون انبار سيم
در پس او قلزم الماس گون
آشكارا تر درونش از برون
ني بموج و ني به سيل او را خلل
در مزاج او سكون لم يزل
اين مقام سر كشان زور مست
منكران غايب و حاضر پرست
آن يكي از شرق و آن ديگر ز غرب
هر دو با مردان حق در حرب و ضرب
آن يكي بر گردنش چوب كليم
وان دگر از تيغ درويشي دو نيم
هر دو فرعون اين صغير و آن كبير
هر دو در آغوش دريا تشنه مير
هر كسي با تلخي مرگ آشناست
مرگ جباران ز آيات خداست
درپي من پا بنه از كس مترس
دست در دستم بده از كس مترس
سينهٔ دريا چو موسي بر درم
من ترا اندر ضمير او برم»
بحر بر ما سينهٔ خود را گشود
يا هوا بود و چو آبي وانمود
قعر او يك وادي بيرنگ و بو
وادي تاريكي او تو به تو
پير رومي سورهٔ طه سرود
زير دريا ماهتاب آمد فرود
كوههاي شسته و عريان و سرد
اندر آن سر گشته و حيران دو مرد
سوي رومي يك نظر نگريستند
باز سوي يكدگر نگريستند
گفت فرعون اين سحر اين جوي نور
از كجا اين صبح و اين نور و ظهور
رومي
هر چه پنهان است ازو پيداستي
اصل اين نور از يدبيضاستي
فرعون
آه نقد عقل و دين در باختم
ديدم و اين نور را نشناختم
اي جهانداران سوي من بنگريد
اي زيانكاران سوي من بنگريد
واي قومي از هوس گرديده كور
مي برد لعل و گهر از خاك گور
پيكري كو در عجايب خانه ايست
بر لب خاموش او افسانه ايست
از ملوكيت خبرها مي دهد
كور چشمان را نظرها مي دهد
چيست تقدير ملوكيت ، شقاق
محكمي جستن ز تدبير نفاق
از بد آموزي زبون تقدير ملك
باطل و آشفته تر تدبير ملك
باز اگر بينم كليم الله را
خواهم از وي يك دل آگاه را
رومي
حاكمي بي نور جان خام است خام
بي يدبيضا ملوكيت حرام
حاكمي از ضعف محكومان قويست
بيخش از حرمان محرومان قويست
تاج از باج است و از تسليم باج
مرد اگر سنگ است ميگردد زجاج
فوج و زندان و سلاسل رهزني است
اوست حاكم كز چنين سامان غني است
ذوالخرطوم
مقصد قوم فرنگ آمد بلند
از پي لعل و گهر گوري نكند
سر گذشت مصر و فرعون و كليم
مي توان ديدن ز آثار قديم
علم و حكمت كشف اسرار است و بس
حكمت بي جستجو خوار است و بس
فرعون
قبر ما را علم و حكمت بر گشود
ليكن اندر تربت مهدي چه بود
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۸ ۳۸ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد