پيغام افغاني با ملت روسيه

مشاور شركت بيمه پارسيان

پيغام افغاني با ملت روسيه

۳۶ بازديد


منزل و مقصود قرآن ديگر است
رسم و آئين مسلمان ديگر است
در دل او آتش سوزنده نيست
مصطفي در سينه او زنده نيست
بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد
در اياغ او نه مي ديدم نه درد
خود طلسم قيصر و كسري شكست
خود سر تخت ملوكيت نشست
تا نهال سلطنت قوت گرفت
دين او نقش از ملوكيت گرفت
از ملوكيت نگه گردد دگر
عقل و هوش و رسم و ره گردد دگر
تو كه طرح ديگري انداختي
دل ز دستور كهن پرداختي
همچو ما اسلاميان اندر جهان
قيصريت را شكستي استخوان
تا بر افروزي چراغي در ضمير
عبرتي از سر گذشت ما بگير
پاي خود محكم گذار اندر نبرد
گرد اين لات و هبل ديگر مگرد
ملتي مي خواهد اين دنياي پير
آنكه باشد هم بشير و هم نذير
باز مي آئي سوي اقوام شرق
بسته ايام تو با ايام شرق
تو بجان افكنده ئي سوزي دگر
در ضمير تو شب و روزي دگر
كهنه شد افرنگ را آئين و دين
سوي آن دير كهن ديگر مبين
كرده ئي كار خداوندان تمام
بگذر از لا جانب الا خرام
در گذر از لا اگر جوينده ئي
تا ره اثبات گيري زنده ئي
اي كه مي خواهي نظام عالمي
جسته ئي او را اساس محكمي؟
داستان كهنه شستي باب باب
فكر را روشن كن از ام الكتاب
با سيه فامان يد بيضا كه داد
مژدهٔ لا قيصر و كسري كه داد
در گذر از جلوه هاي رنگ رنگ
خويش را درياب از ترك فرنگ
گر ز مكر غربيان باشي خبير
روبهي بگذار و شيري پيشه گير
چيست روباهي تلاش ساز و برگ
شير مولا جويد آزادي و مرگ
جز به قرآن ضيغمي روباهي است
فقر قرآن اصل شاهنشاهي است
فقر قرآن اختلاط ذكر و فكر
فكر را كامل نديدم جز به ذكر
ذكر ذوق و شوق را دادن ادب
كار جان است اين ، كار كام و لب
خيزد از وي شعله هاي سينه سوز
با مزاج تو نمي سازد هنوز
اي شهيد شاهد رعناي فكر
با تو گويم از تجلي هاي فكر
چيست قرآن؟ خواجه را پيغام مرگ
دستگير بندهٔ بي ساز و برگ
هيچ خير از مردك زركش مجو،
«لن تنالوا البر حتي تنفقوا»
از ربا آخر چه مي زايد فتن
كش نداند لذت قرض حسن
از ربا جان تيره دل چون خشت و سنگ
آدمي درنده بي دندان و چنگ
رزق خود را از زمين بردن رواست
اين متاع بنده و ملك خداست
بندهٔ مؤمن امين ، حق مالك است
غير حق هر شي كه بيني هالك است
رايت حق از ملوك آمد نگون
قريه ها از دخل شان خوار و زبون
آب و نان ماست از يك مائده
دودهٔ آدم «كنفس واحده»
نقش قرآن تا درين عالم نشست
نقشهاي كاهن و پايا شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابي نيست چيزي ديگر است
چون بجان در رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
مثل حق پنهان و هم پيداست اين
زنده و پاينده و گوياست اين
اندرو تقدير هاي غرب و شرق
سرعت انديشه پيدا كن چو برق
با مسلمان گفت جان بر كف بنه
هر چه از حاجت فزون داري بده
آفريدي شرع و آئيني دگر
اندكي با نور قرآنش نگر
از بم و زير حيات آگه شوي
هم ز تقدير حيات آگه شوي
محفل ما بي مي و بي ساقي است
ساز قرآن را نواها باقي است
زخمهٔ ما بي اثر افتد اگر
آسمان دارد هزاران زخمه ور
ذكر حق از امتان آمد غني
از زمان و از مكان آمد غني
ذكر حق از ذكر هر ذاكر جداست
احتياج روم و شام او را كجاست
حق اگر از پيش ما برداردش
پيش قومي ديگري بگذاردش
از مسلمان ديده ام تقليد و ظن
هر زمان جانم بلرزد در بدن
ترسم از روزي كه محرومش كنند
آتش خود بر دل ديگر زنند
پير رومي به زنده رود مي گويد كه شعري بيار
پير رومي آن سراپا جذب و درد
اين سخن دانم كه با جانش چه كرد
از درون آهي جگر دوزي كشيد
اشك او رنگين تر از خون شهيد
آنكه تيرش جز دل مردان نسفت
سوي افغاني نگاهي كرد و گفت
«دل بخون مثل شفق بايد زدن
دست در فتراك حق بايد زدن
جان ز اميد است چون جوئي روان
ترك اميد است مرگ جاودان»
باز در من ديد و گفت اي زنده رود
با دو بيتي آتش افكن در وجود
ناقهٔ ما خسته و محمل گران
تلخ تر بايد نواي ساربان
امتحان پاك مردان از بلاست
تشنگان را تشنه تر كردن رواست
در گذر مثل كليم از رود نيل
سوي آتش گام زن مثل خليل
نغمهٔ مردي كه دارد بوي دوست
ملتي را ميبرد تا كوي دوست»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد