در معني اينكه جمعيت حقيقي از محكم گرفتن نصب العين مليه است

۳۴ بازديد


با تو آموزم زبان كائنات
حرف و الفاظ است اعمال حيات
چون ز ربط مدعائي بسته شد
زندگاني مطلع برجسته شد
مدعا گردد اگر مهميز ما
همچو صرصر مي رود شبديز ما
مدعا راز بقاي زندگي
جمع سيماب قواي زندگي
چون حيات از مقصدي محرم شود
ضابط اسباب اين عالم شود
خويشتن را تابع مقصد كند
بهر او چيند گزيند رد كند
نا خدا را يم روي از ساحل است
اختيار جاده ها از منزل است
بر دل پروانه داغ از ذوق سوز
طوف او گرد چراغ از ذوق سوز
قيس اگر آواره در صحراستي
مدعايش محمل ليلاستي
تا بود شهر آشنا ليلاي ما
بر نمي خيزد به صحرا پاي ما
همچو جان مقصود پنهان در عمل
كيف و كم از وي پذيرد هر عمل
گردش خوني كه در رگهاي ماست
تيز از سعي حصول مدعاست
از تف او خويش را سوزد حيات
آتشي چون لاله اندوزد حيات
مدعا مضراب ساز همت است
مركزي كو جاذب هر قوت است
دست و پاي قوم را جنباند او
يك نظر صد چشم را گرداند او
شاهد مقصود را ديوانه شو
طائف اين شمع چون پروانه شو
خوش نوائي نغمه ساز قم زد است
زخمهٔ معني بر ابريشم زد است
تا كشد خار از كف پا ره سپر
مي شود پوشيده محمل از نظر
گر بقدر يك نفس غافل شدي
دور صد فرسنگ از منزل شدي
اين كهن پيكر كه عالم نام اوست
ز امتزاج امهات اندام اوست
صد نيستان كاشت تا يك ناله رست
صد چمن خون كرد تا يك لاله رست
نقشها آورد و افكند و شكست
تا به لوح زندگي نقش تو بست
ناله ها در كشت جان كاريده است
تا نواي يك اذان باليده است
مدتي پيكار با احرار داشت
با خداوندان باطل كار داشت
تخم ايمان آخر اندر گل نشاند
با زبانت كلمهٔ توحيد خواند
نقطهٔ ادوار عالم لااله
انتهاي كار عالم لااله
چرخ را از زور او گردندگي
مهر را پايندگي رخشندگي
بحر گوهر آفريد از تاب او
موج در دريا تپيد از تاب او
خاك از موج نسيمش گل شود
مشت پر از سوز او بلبل شود
شعله در رگهاي تاك از سوز او
خاك مينا تابناك از سوز او
نغمه هايش خفته در ساز وجود
جويدت اي زخمه ور ساز وجود
صد نوا داري چو خون در تن روان
خيز و مضرابي بتار او رسان
زانكه در تكبير راز بود تست
حفظ و نشر لااله مقصود تست
تا نخيزد بانگ حق از عالمي
گر مسلماني نياسائي دمي
مي نداني آيه ام الكتاب
امت عادل ترا آمد خطاب
آب و تاب چهره ايام تو
در جهان شاهد علي الاقوام تو
نكته سنجان را صلاي عام ده
از علوم امئي پيغام ده
اميي پاك از هوي گفتار او
شرح رمز ماغوي گفتار او
تا بدست آورد نبض كائنات
وانمود اسرار تقويم حيات
از قباي لاله هاي اين چمن
پاك شست آلودگيهاي كهن
در جهان وابستهٔ دينش حيات
نيست ممكن جز به آئينش حيات
اي كه ميداري كتابش در بغل
تيز تر نه پا به ميدان عمل
فكر انسان بت پرستي بت گري
هر زمان در جستجوي پيكري
باز طرح آزري انداخت است
تازه تر پروردگاري ساخت است
كايد از خون ريختن اندر طرب
نام او رنگ است و هم ملك و نسب
آدميت كشته شد چون گوسفند
پيش پاي اين بت ناارجمند
اي كه خوردستي ز ميناي خليل
گرمي خونت ز صهباي خليل
برسر اين باطل حق پيرهن
تيغ «لا موجود الا هو» بزن
جلوه در تاريكي ايام كن
آنچه بر تو كامل آمد عام كن
لرزم از شرم تو چون روز شمار
پرسدت آن آبروي روزگار
حرف حق از حضرت ما برده ئي
پس چرا با ديگران نسپرده ئي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد