من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

اسرار خودي

۳۲ بازديد


دي شيخ با چراغ همي‌گشت گرد شهر
كز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زاين همرهان سست‌عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم كه يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما
گفت آنچه يافت مي‌نشود آنم آرزوست

مولانا جلال الدين رومي


زندگي نامه اقبال لاهوري

۳۶ بازديد

"براي جستجو در اشعار اقبال لاهوري كليك كنيد"

اقبال لاهوري

علامه محمد اقبال لاهوري در سال ١٨٧٣ ميلادي در شهر سيالكوت ايالت پنجاب هند به دنيا آمد. در لاهور تحصيل كرد و سپس در كمبريج و مونيخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وكالت مشغول شد.اقبال معتقد است كه روح قرآن با تعليمات يوناني سازگاري ندارد و بسياري از گرفتاريها از اعتماد به يونانيها ناشي شده است. تشويق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سياست و ضديت با تمدن غرب و رد دستاوردهاي فرهنگي و علمي غرب از مسائلي است كه مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروه‌هايي از انديشمندان است. وي به سال ١٩٣٨ ميلادي بدرود حيات گفت.

  اسرار خودي ( اسرار خودي - دعا )

  رموز بيخودي ( رموز بيخودي - عرض حال مصنف بحضور رحمه للعالمين )

  جاويدنامه ( ديباچه - خطاب به جاويد )

  پس چه بايد كرد ؟ ( بخواننده كتاب - خطاب به پادشاه اسلام اعلي حضرت ظاهرشاه )


در بيان اينكه اصل نظام عالم از خودي است

۳۳ بازديد


پيكر هستي ز آثار خودي است
هر چه مي بيني ز اسرار خودي است
خويشتن را چون خودي بيدار كرد
آشكارا عالم پندار كرد
صد جهان پوشيده اندر ذات او
غير او پيداست از اثبات او
در جهان تخم خصومت كاشته‌ست
خويشتن را غير خود پنداشته‌ست
سازد از خود پيكر اغيار را
تا فزايد لذت پيكار را
ميكشد از قوت بازوي خويش
تا شود آگاه از نيروي خويش
خود فريبي هاي او عين حيات
همچو گل از خون وضو عين حيات
بهر يك گل خون صد گلشن كند
از پي يك نغمه صد شيون كند
يك فلك را صد هلال آورده است
بهر حرفي صد مقال آورده است
عذر اين اسراف و اين سنگين دلي
خلق و تكميل جمال معنوي
حسن شيرين عذر درد كوهكن
نافه‌اي عذر صد آهوي ختن
سوز پيهم قسمت پروانه ها
شمع عذر محنت پروانه ها
خامه ي او نقش صد امروز بست
تا بيارد صبح فردائي بدست
شعله هاي او صد ابراهيم سوخت
تا چراغ يك محمد بر فروخت
مي شود از بهر اغراض عمل
عامل و معمول و اسباب و علل
خيزد ، انگيزد ، پرد ، تابد ، رمد
سوزد ، افروزد ، كشد ، ميرد ، دمد
وسعت ايام جولانگاه او
آسمان موجي ز گرد راه او
گل به جيب فاق از گلكاريش
شب ز خوابش ، روز از بيداريش
شعله ي خود در شرر تقسيم كرد
جز پرستي عقل را تعليم كرد
خود شكن گرديد و اجزا آفريد
اندكي شفت و صحرا آفريد
باز از شفتگي بيزار شد
وز بهم پيوستگي كهسار شد
وانمودن خويش را خوي خودي است
خفته در هر ذره نيروي خودي است
قوت خاموش و بيتاب عمل
از عمل پابند اسباب عمل
چون حيات عالم از زور خودي است
پس بقدر استواري زندگي است
قطره چون حرف خودي ازبر كند
هستني بي مايه را گوهر كند
باده از ضعف خودي بي پيكر است
پيكرش منت پذير ساغر است
گرچه پيكر مي پذيرد جام مي
گردش از ما وام گيرد جام مي
كوه چون از خود رود صحرا شود
شكوه سنج جوشش دريا شود
موج تا موج است در غوش بحر
مي كند خود را سوار دوش بحر
حلقه ئي زد نور تا گرديد چشم
از تلاش جلوه ها جنبيد چشم
سبزه چون تاب دميد از خويش يافت
همت او سينه ي گلشن شكافت
شمع هم خود را بخود زنجير كرد
خويش را از ذره ها تعمير كرد
خود گدازي پيشه كرد از خود رميد
هم چو اشك خر ز چشم خود چكيد
گر بفطرت پخته تر بودي نگين
از جراحت ها بياسودي نگين
مي شود سرمايه دار نام غير
دوش او مجروح بار نام غير
چون زمين بر هستي خود محكم است
ماه پابند طواف پيهم است
هستي مهر از زمين محكم تر است
پس زمين مسحور چشم خاور است
جنبش از مژگان برد شان چنار
مايه دار از سطوت او كوهسار
تار و پود كسوت او آتش است
اصل او يك دانهٔ گردن كش است
چون خودي آرد به هم نيروي زيست
مي‌گشايد قلزمي از جوي زيست


تمهيد

۳۳ بازديد


نيست در خشك و تر بيشهٔ من كوتاهي
چوب هر نخل كه منبر نشود داركنم
نظيري نيشابوري

راه شب چون مهر عالمتاب زد
گريهٔ من بر رخ گل ، آب زد
اشك من از چشم نرگس خواب شست
سبزه از هنگامه ام بيدار رست
باغبان زور كلامم آزمود
مصرعي كاريد و شمشيري درود
در چمن جز دانهٔ اشكم نكشت
تار افغانم به پود باغ رشت
ذره ام مهر منير آن من است
صد سحر اندر گريبان من است
خاك من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهاي عالم است
فكرم ن هو سر فتراك بست
كو هنوز از نيستي بيرون نجست
سبزه ناروئيده زيب گلشنم
گل بشاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگري برهم زدم
زخمه بر تار رگ عالم زدم
بسكه عود فطرتم نادر نوا ست
هم نشين از نغمه ام نا آشنا ست
در جهان خورشيد نوزائيده ام
رسم و ئين فلك ناديده ام
رم نديده انجم از تابم هنوز
هست نا آشفته سيمابم هنوز
بحر از رقص ضيايم بي نصيب
كوه از رنگ حنايم بي نصيب
خوگر من نيست چشم هست و بود
لرزه بر تن خيزم از بيم نمود
بامم از خاور رسيد و شب شكست
شبنم نو برگل عالم نشست
انتظار صبح خيزان مي كشم
اي خوشا زرتشتيان آتشم
نغمه ام ، از زخمه بي پرواستم
من نواي شاعر فرداستم
عصر من دانندهٔ اسرار نيست
يوسف من بهر اين بازار نيست
نااميد استم ز ياران قديم
طور من سوزد كه مي آيد كليم
قلزم ياران چو شبنم بي خروش
شبنم من مثل يم طوفان بدوش
نغمه ي من از جهان ديگر است
اين جرس را كاروان ديگر است
اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت باز از نيستي بيرون كشيد
چون گل از خاك مزار خود دميد
كاروان ها گرچه زين صحرا گذشت
مثل گام ناقه كم غوغا گذشت
عاشقم ، فرياد ، ايمان من است
شور حشر از پيش خيزان من است
نغمه ام ز اندازهٔ تار است بيش
من نترسم از شكست عود خويش
قطره از سيلاب من بيگانه به
قلزم از شوب او ديوانه به
در نمي گنجد بجو عمان من
بحرها بايد پي طوفان من
غنچه كز باليدگي گلشن نشد
در خور ابر بهار من نشد
برقها خوابيده در جان من است
كوه و صحرا باب جولان من است
پنجه كن با بحرم ار صحراستي
برق من در گير اگر سيناستي
چشمهٔ حيوان براتم كرده اند
محرم راز حياتم كرده اند
ذره از سوز نوايم زنده گشت
پر گشود و كرمك تابنده گشت
هيچكس ، رازي كه من گويم ، نگفت
همچو فكر من در معني نسفت
سر عيش جاودان خواهي بيا
هم زمين ، هم آسمان خواهي بيا
پير گردون بامن اين اسرار گفت
از نديمان رازها نتوان نهفت
ساقيا برخيز و مي در جام كن
محو از دل كاوش ايام كن
شعله ي بي كه اصلش زمزم است
گر گدا باشد پرستارش جم است
مي كند انديشه را هشيار تر
ديده ي بيدار را بيدار تر
اعتبار كوه بخشد كاه را
قوت شيران دهد روباه را
خاك را اوج ثريا ميدهد
قطره را پهناي دريا ميدهد
خامشي را شورش محشر كند
پاي كبك از خون باز احمر كند
خيز و در جامم شراب ناب ريز
بر شب انديشه ام مهتاب ريز
تا سوي منزل كشم واره را
ذوق بيتابي دهم نظاره را
گرم رو از جستجوي نو شوم
روشناس رزوي نو شوم
چشم اهل ذوق را مردم شوم
چون صدا در گوش عالم گم شوم
قيمت جنس سخن بالا كنم
ب چشم خويش در كالاكنم
باز بر خوانم ز فيض پير روم
دفتر سر بسته اسرار علوم
جان او از شعله ها سرمايه دار
من فروغ يك نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانه ام
باده شبخون ريخت بر پيمانه ام
پير رومي خاك را اكسير كرد
از غبارم جلوه ها تعمير كرد
ذره از خاك بيابان رخت بست
تا شعاع فتاب رد بدست
موجم و در بحر او منزل كنم
تا در تابنده ئي حاصل كنم
من كه مستي ها ز صهبايش كنم
زندگاني از نفس هايش كنم
شب دل من مايل فرياد بود
خامشي از «يا ربم» باد بود
شكوه شوب غم دوران بدم
از تهي پيمانگي نالان بةدم
اين قدر نظاره ام بيتاب شد
بال و پر بشكست و خر خواب شد
روي خود بنمود پير حق سرشت
كو بحرف پهلوي قر ن نوشت
گفت «اي ديوانه ي ارباب عشق
جرعه ئي گير از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامه ي محشر بزن
شيشه بر سر ، ديده بر نشتر بزن
خنده را سرمايه ي صد ناله ساز
اشك خونين را جگر پركاله ساز
تا بكي چون غنچه مي باشي خموش
نكهت خود را چو گل ارزان فروش
در گره هنگامه داري چون سپند
محمل خود بر سر تش به بند
چون جرس خر ز هر جزو بدن
ناله ي خاموش را بيرون فكن
تش استي بزم عالم بر فروز
ديگران را هم ز سوز خود بسوز
فاش گو اسرار پير مي فروش
موج مي شو كسوت مينا بپوش
سنگ شو آئينهٔ انديشه را
بر سر بازار بشكن شيشه را
از نيستان همچو ني پيغام ده
قيس را از قوم «حي» پيغام ده
ناله را انداز نو ايجاد كن
بزم را از هاي و هو باد كن
خيز و جان نو بده هر زنده را
از «قم» خود زنده تر كن زنده را
خيز و پا بر جاده ي ديگر بنه
جوش سوداي كهن از سر بنه
شناي لذت گفتار شو
اي دراي كاروان بيدار شو»
زين سخن تش به پيراهن شدم
مثل ني هنگامه بستن شدم
چون نوا از تار خود برخاستم
جنتي از بهر گوش راستم
بر گرفتم پرده از راز خودي
وا نمودم سر اعجاز خودي
بود نقش هستيم انگاره ئي
نا قبولي ، ناكسي ، ناكاره ئي
عشق سوهان زد مرا ، دم شدم
عالم كيف و كم عالم شدم
حركت اعصاب گردون ديده ام
در رگ مه گردش خون ديده ام
بهر انسان چشم من شبها گريست
تا دريدم پرده ي اسرار زيست
از درون كارگاه ممكنات
بر كشيدم سر تقويم حيات
من كه اين شب را چو مه راستم
گرد پاي ملت بيضاستم
ملتي در باغ و راغ وازه اش
تش دلها سرود تازه اش
ذره كشت و فتاب انبار كرد
خرمن از صد رومي و عطار كرد
آه گرمم ، رخت بر گردون كشم
گرچه دودم از تبار آتشم
خامه ام از همت فكر بلند
راز اين نه پرده در صحرا فكند
قطره تا همپايه ي دريا شود
ذره از باليدگي صحرا شود
شاعري زين مثنوي مقصود نيست
بت پرستي ، بت گري مقصود نيست
هنديم از پارسي بيگانه ام
ماه نو باشم تهي پيمانه ام
حسن انداز بيان از من مجو
خوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندي در عذوبت شكر است
طرز گفتار دري شيرين تر است
فكر من از جلوه اش مسحور گشت
خامهٔ من شاخ نخل طور گشت
پارسي از رفعت انديشه ام
در خورد با فطرت انديشه ام
خرده بر مينا مگير اي هوشمند
دل بذوق خرده ي مينا به بند


در بيان اينكه خودي از سؤال ضعيف ميگردد

۳۳ بازديد


اي فراهم كرده از شيران خراج
گشته ئي روبه مزاج از احتياج
خستگي هاي تو از ناداري است
اصل درد تو همين بيماري است
مي ربايد رفعت از فكر بلند
مي كشد شمع خيال ارجمند
از خم هستي مي گلفام گير
نقد خود از كيسه ي ايام گير
خود فرود آ از شتر مثل عمر
الحذر از منت غير الحذر
تابكي دريوزهٔ منصب كني
صورت طفلان ز ني مركب كني
فطرتي كو بر فلك بندد نظر
پست مي گردد ز احسان دگر
از سؤال ، افلاس گردد خوار تر
از گدائي گديه گر نادار تر
از سؤال آشفته اجزاي خودي
بي تجلي نخل سيناي خودي
مشت خاك خويش را از هم مپاش
مثل مه رزق خود از پهلو تراش
گرچه باشي تنگ روز و تنگ بخت
در ره سيل بلا افكنده رخت
رزق خويش از نعمت ديگر مجو
موج آب از چشمه ي خاور مجو
تا نباشي پيش پيغمبر خجل
روز فردائي كه باشد جان گسل
ماه را روزي رسد از خوان مهر
داغ بر دل دارد از احسان مهر
همت از حق خواه و با گردون ستيز
آبروي ملت بيضا مريز
آنكه خاشاك بتان از كعبه رفت
مرد كاسب را «حبيب الله» گفت
واي بر منت پذير خوان غير
گردنش خم گشته ي احسان غير
خويش را از برق لطف غير سوخت
با پشيزي مايه ي غيرت فروخت
اي خنك آن تشنه كاندر آفتاب
مي نخواهد از خضر يك جام آب
تر جبين از خجلت سائل نشد
شكل آدم ماند و مشت گل نشد
زير گردون آن جوان ارجمند
مي رود مثل صنوبر سر بلند
در تهي دستي شود خود دار تر
بخت او خوابيده ، او بيدار تر
قلزم زنبيل سيل آتش است
گر ز دست خود رسد شبنم ، خوشست
چون حباب از غيرت مردانه باش
هم به بحر اندر نگون پيمانه باش


در بيان اينكه خودي از عشق و محبت استحكام مي پذيرد

۳۳ بازديد


نقطهٔ نوري كه نام او خودي است
زير خاك ما شرار زندگي است
از محبت مي شود پاينده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش
ارتقاي ممكنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزي بياموزد ز عشق
عشق را از تيغ و خنجر باك نيست
اصل عشق از آب و باد و خاك نيست
در جهان هم صلح و هم پيكار عشق
آب حيوان تيغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شود
عشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقي آموز و محبوبي طلب
چشم نوحي قلب ايوبي طلب
كيميا پيدا كن از مشت گلي
بوسه زن بر آستان كاملي
شمع خود را همچو رومي بر فروز
روم را در آتش تبريز سوز
هست معشوقي نهان اندر دلت
چشم اگر داري بيا بنمايمت
عاشقان او ز خوبان خوب تر
خوشتر و زيباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا مي شود
خاك همدوش ثريا مي شود
خاك نجد از فيض او چالاك شد
آمد اندر وجد و بر افلاك شد
در دل مسلم مقام مصطفي است
آبروي ما ز نام مصطفي است
طور موجي از غبار خانه اش
كعبه را بيت الحرم كاشانه اش
كمتر از آني ز اوقاتش ابد
كاسب افزايش از ذاتش ابد
بوريا ممنون خواب راحتش
تاج كسري زير پاي امتش
در شبستان حرا خلوت گزيد
قوم و آئين و حكومت آفريد
ماند شبها چشم او محروم نوم
تا به تخت خسروي خوابيده قوم
وقت هيجا تيغ او آهن گداز
ديده ي او اشكبار اندر نماز
در دعاي نصرت آمين تيغ او
قاطع نسل سلاطين تيغ او
در جهان آئين نو آغاز كرد
مسند اقوام پيشين در نورد
از كليد دين در دنيا گشاد
همچو او بطن ام گيتي نزاد
در نگاه او يكي بالا و پست
با غلام خويش بر يك خوان نشست
در مصافي پيش آن گردون سرير
دختر سردار طي آمد اسير
پاي در زنجير و هم بي پرده بود
گردن از شرم و حيا خم كرده بود
دخترك را چون نبي بي پرده ديد
چادر خود پيش روي او كشيد
ما از آن خاتون طي عريان تريم
پيش اقوام جهان بي چادريم
روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتي
آن بياران اين باعدا رحمتي
آن كه بر اعدا در رحمت گشاد
مكه را پيغام «لاتثريب» داد
ما كه از قيد وطن بيگانه ايم
چون نگه نور دو چشميم و يكيم
از حجاز و چين و ايرانيم ما
شبنم يك صبح خندانيم ما
مست چشم ساقي بطحاستيم
در جهان مثل مي و ميناستيم
امتيازات نسب را پاك سوخت
آتش او اين خس و خاشاك سوخت
چون گل صد برگ ما را بو يكيست
اوست جان اين نظام و او يكيست
سر مكنون دل او ما بديم
نعرهٔ بي باكانه زد افشا شديم
شور عشقش در ني خاموش من
مي تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گويم از تولايش كه چيست
خشك چوبي در فراق او گريست
هستي مسلم تجلي گاه او
طور ها بالد ز گرد راه او
پيكرم را آفريد آئينه اش
صبح من از آفتاب سينه اش
در تپيد دمبدم آرام من
گرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان او
تاك من نمناك از باران او
چشم در كشت محبت كاشتم
از تماشا حاصلي برداشتم
خاك يثرب از دو عالم خوشتر است
اي خنك شهري كه آنجا دلبر است
كشته ي انداز ملا جاميم
نظم و نثر او علاج خاميم
شعر لبريز معاني گفته است
در ثناي خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ كونين را ديباچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست»
كيفيت ها خيزد از صبهاي عشق
هست هم تقليد از اسماي عشق
كامل بسطام در تقليد فرد
اجتناب از خوردن خربوزه كرد
عاشقي؟ محكم شو از تقليد يار
تا كمند تو شود يزدان شكار
اندكي اندر حراي دل نشين
ترك خود كن سوي حق هجرت گزين
محكم از حق شو سوي خود گام زن
لات و عزاي هوس را سر شكن
لشكري پيدا كن از سلطان عشق
جلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خداي كعبه بنوازد ترا
شرح «اني جاعل» سازد ترا


دربيان اينكه حيات خودي از تخليق و توليد مقاصد است

۳۴ بازديد


زندگاني را بقا از مدعا ست
كاروانش را درا از مدعا ست
زندگي در جستجو پوشيده است
اصل او در رزو پوشيده است
رزو را در دل خود زنده دار
تا نگردد مشت خاك تو مزار
رزو جان جهان رنگ و بوست
فطرت هر شي امين رزو ست
از تمنا رقص دل در سينه ها
سينه ها از تاب او ئينه ها
طاقت پرواز بخشد خاك را
خضر باشد موسي ادراك را
دل ز سوز آرزو گيرد حيات
غير حق ميرد چو او گيرد حيات
چون ز تخليق تمنا باز ماند
شهپرش بشكست و از پرواز ماند
آرزو هنگامه آراي خودي
موج بيتابي ز درياي خودي
آرزو صيد مقاصد را كمند
دفتر افعال را شيرازه بند
زنده را نفي تمنا مرده كرد
شعله را نقصان سوز افسرده كرد
چيست اصل ديدهٔ بيدار ما
بست صورت لذت ديدار ما
كبك پا از شوخئ رفتار يافت
بلبل از سعي نوا منقار يافت
ني برون از نيستان آباد شد
نغمه از زندان او آزاد شد
عقل ندرت كوش و گردون تاز چيست
هيچ ميداني كه اين اعجاز چيست
زندگي سرمايه دار از آرزوست
عقل از زائيدگان بطن اوست
چيست نظم قوم و آئين و رسوم
چيست راز تازگيهاي علوم
آرزوئي كو بزور خود شكست
سر ز دل بيرون زد و صورت به بست
دست و دندان و دماغ و چشم و گوش
فكر و تخييل و شعور و ياد و هوش
زندگي مركب چو در جنگاه باخت
بهر حفظ خويش اين آلات ساخت
آگهي از علم و فن مقصود نيست
غنچه و گل از چمن مقصود نيست
علم از سامان حفظ زندگي است
علم از اسباب تقويم خودي است
علم و فن از پيش خيزان حيات
علم و فن از خانه زادان حيات
اي از راز زندگي بيگانه ، خيز
از شراب مقصدي مستانه خيز
مقصد مثل سحر تابنده ئي
ماسوي را آتش سوزنده ئي
مقصدي از آسمان بالاتري
دلربائي دلستاني دلبري
باطل ديرينه را غارتگري
فتنه در جيبي سراپا محشري
ما ز تخليق مقاصد زنده ايم
از شعاع آرزو تابنده ايم


حكايت درين معني كه مسئلهٔ نفي خودي از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بني نوع انسان است

۳۱ بازديد


آن شنيدستي كه در عهد قديم
گوسفندان در علف زاري مقيم
از وفور كاه نسل افزا بدند
فارغ از انديشه ي اعدا بدند
آخر از ناسازي تقدير ميش
گشت از تير بلائي سينه ريش
شير ها از بيشه سر بيرون زدند
بر علف زار بزان شبخون زدند
جذب و استيلا شعار قوت است
فتح راز آشكار قوت است
شير نر كوس شهنشاهي نواخت
ميش را از حريت محروم ساخت
بسكه از شيران نيايد جز شكار
سرخ شد از خون ميش آن مرغزار
گوسفندي زيركي فهميده ئي
كهنه سالي گرگ باران ديده ئي
تنگدل از روزگار قوم خويش
از ستمهاي هژبران سينه ريش
شكوه ها از گردش تقدير كرد
كار خود را محكم از تدبير كرد
بهر حفظ خويش مرد ناتوان
حيله ها جويد ز عقل كار دان
در غلامي از پي دفع ضرر
قوت تدبير گردد تيز تر
پخته چون گردد جنون انتقام
فتنه انديشي كند عقل غلام
گفت با خود عقده ي ما مشكل است
قلزم غمهاي ما بي ساحل است
ميش نتواند بزور از شير رست
سيم ساعد ما و او پولاد دست
نيست ممكن كز كمال وعظ و پند
خوي گرگي آفريند گوسفند
شير نر را ميش كردن ممكن است
غافلش از خويش كردن ممكن است
صاحب آوازه ي الهام گشت
واعظ شيران خون آشام گشت
نعره زد اي قوم كذاب اشر
بي خبر از يوم نحس مستمر
مايه دار از قوت روحانيم
بهر شيران مرسل يزدانيم
ديده ي بي نور را نور آمدم
صاحب دستور و مأمور آمدم
توبه از اعمال نا محمود كن
اي زيان انديش فكر سود كن
هر كه باشد تند و زور آور شقي است
زندگي مستحكم از نفي خودي است
روح نيكان از علف يابد غذا
تارك اللحم است مقبول خدا
تيزي دندان ترا رسوا كند
ديده ي ادراك را اعمي كند
جنت از بهر ضعيفان است و بس
قوت از اسباب خسران است و بس
جستجوي عظمت و سطوت شر است
تنگدستي از امارت خوشتر است
برق سوزان در كمين دانه نيست
دانه گر خرمن شود فرزانه نيست
ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلي
تا ز نور آفتابي بر خوري
اي كه مي نازي بذبح گوسفند
ذبح كن خود را كه باشي ارجمند
زندگي را مي كند نا پايدار
جبر و قهر و انتقام و اقتدار
سبزه پامال است و رويد بار بار
خواب مرگ از ديده شويد بار بار
غافل از خود شو اگر فرزانه ئي
گر ز خود غافل نه ئي ديوانه ئي
چشم بند و گوش بند و لب به بند
تا رسد فكر تو بر چرخ بلند
اين علفزار جهان هيچ است هيچ
تو برين موهوم اي نادان مپيچ
خيل شير از سخت كوشي خسته بود
دل بذوق تن پرستي بسته بود
آمدش اين پند خواب آور پسند
خورد از خامي فسون گوسفند
آنكه كردي گوسفندان را شكار
كرد دين گوسفندي اختيار
با پلنگان سازگار آمد علف
گشت آخر گوهر شيري خزف
از علف آن تيزي دندان نماند
هيبت چشم شرار افشان نماند
دل بتدريج از ميان سينه رفت
جوهر آئينه از آئينه رفت
آن جنون كوشش كامل نماند
آن تقاضاي عمل در دل نماند
اقتدار و عزم و استقلال رفت
اعتبار و عزت و اقبال رفت
پنجه هاي آهنين بي زور شد
مرده شد دلها و تنها گور شد
زور تن كاهيد و خوف جان فزود
خوف جان سرمايه همت ربود
صد مرض پيدا شد از بي همتي
كوته دستي ، بيدلي ، دون فطرتي
شير بيدار از فسون ميش خفت
انحطاط خويش را تهذيب گفت


در بيان اينكه چون خودي از عشق و محبت محكم ميگردد،قواي ظاهره و مخفيه نظام عالم را مسخر مي سازد

۳۳ بازديد


از محبت چون خودي محكم شود
قوتش فرمانده عالم شود
پير گردون كز كواكب نقش بست
غنچه ها از شاخسار او شكست
پنجه ي او پنجه ي حق مي شود
ماه از انگشت او شق مي شود
در خصومات جهان گردد حكم
تابع فرمان او دارا و جم
با تو مي گويم حديث بوعلي
در سواد هند نام او جلي
آن نوا پيراي گلزار كهن
گفت با ما از گل رعنا سخن
خطه ي اين جنت آتش نژاد
از هواي دامنش مينو سواد
كوچك ابدالش سوي بازار رفت
از شراب بوعلي سرشار رفت
عامل آن شهر مي آمد سوار
همركاب او غلام و چوبدار
پيشرو زد بانگ اي ناهوشمند
بر جلو داران عامل ره مبند
رفت آن درويش سر افكنده پيش
غوطه زن اندر يم افكار خويش
چوبدار از جام استكبار مست
بر سر درويش چوب خود شكست
از ره عامل فقير آزرده رفت
دلگران و ناخوش و افسرده رفت
در حضور بوعلي فرياد كرد
اشك از زندان چشم آزاد كرد
صورت برقي كه بر كهسار ريخت
شيخ سيل آتش از گفتار ريخت
از رگ جاں آتش ديگر گشود
با دبير خويش ارشادي نمود
خامه را بر گير و فرماني نويس
از فقيري سوي سلطاني نويس
بنده ام را عاملت بر سر زده است
بر متاع جان خود اخگر زده است
باز گير اين عامل بد گوهري
ورنه بخشم ملك تو با ديگري
نامه ي آن بنده ي حق دستگاه
لرزه ها انداخت در اندام شاه
پيكرش سرمايه ي آلام گشت
زرد مثل آفتاب شام گشت
بهر عامل حلقه ي زنجير جست
از قلندر عفو اين تقصير جست
خسرو شيرين زبان ، رنگين بيان
نغمه هايش از ضمير «كن فكان»
فطرتش روشن مثال ماهتاب
گشت از بهر سفارت انتخاب
چنگ را پيش قلندر چون نواخت
از نوائي شيشه ي جانش گداخت
شوكتي كو پخته چون كهسار بود
قيمت يك نغمه ي گفتار بود
نيشتر بر قلب درويشان مزن
خويش را در آتش سوزان مزن


در حقيقت شعر و اصلاح ادبيات اسلاميه

۳۲ بازديد


گرم خون انسان ز داغ آرزو
آتش ، اين خاك از چراغ آرزو
از تمنا مي بجام آمد حيات
گرم خيز و تيزگام آمد حيات
زندگي مضمون تسخير است و بس
آرزو افسون تسخير است و بس
زندگي صيد افكن و دام آرزو
حسن را از عشق پيغام آرزو
از چه رو خيزد تمنا دمبدم
اين نواي زندگي را زير و بم
هر چه باشد خوب و زيبا و جميل
در بيابان طلب ما را دليل
نقش او محكم نشيند در دلت
آرزو ها آفريند در دلت
حسن خلاق بهار آرزوست
جلوه اش پروردگار آرزوست
سينه ي شاعر تجلي زار حسن
خيزد از سيناي او انوار حسن
از نگاهش خوب گردد خوب تر
فطرت از افسون او محبوب تر
از دمش بلبل نوا آموخت است
غازه اش رخسار گل افروخت است
سوز او اندر دل پروانه ها
عشق را رنگين ازو افسانه ها
بحر و بر پوشيده در آب و گلشن
صد جهان تازه مضمر در دلش
در دماغش نادميده لاله ها
ناشنيده نغمه ها هم ناله ها
فكر او با ماه و انجم همنشين
زشت را نا آشنا خوب آفرين
خضر و در ظلمات او آب حيات
زنده تر از آب چشمش كائنات
ما گران سيريم و خام و ساده ايم
در ره منزل ز پا افتاده ايم
عندليب او نوا پرداخت است
حيله ئي از بهر ما انداخت است
تا كشد ما را بفردوس حيات
حلقه ي كامل شود قوس حيات
كاروانها از درايش گام زن
در پي آواز نايش گام زن
چون نسيمش در رياض ما وزد
نرمك اندر لاله و گل مي خزد
از فريب او خود افزا زندگي
خود حساب و نا شكيبا زندگي
اهل عالم را صلا بر خوان كند
آتش خود را چو باد ارزان كند
واي قومي كز اجل گيرد برات
شاعرش وا بوسد از ذوق حيات
خوش نمايد زشت را آئينه اش
در جگر صد نشتر از نوشينه اش
بوسه ي او تازگي از گل برد
ذوق پرواز از دل بلبل برد
سست اعصاب تو از افيون او
زندگاني قيمت مضمون او
مي ربايد ذوق رعنائي ز سرو
جره شاهين از دم سردش تذرو
ماهي و از سينه تا سر آدم است
چون بنات آشيان اندر يم است
از نوا بر ناخدا افسون زند
كشتيش در قعر دريا افكند
نغمه هايش از دلت دزدد ثبات
مرگ را از سحر او داني حيات
دايه ي هستي ز جان تو برد
لعل عنابي ز كان تو برد
چون زيان پيرايه بندد سود را
مي كند مذموم هر محمود را
در يم انديشه اندازد ترا
از عمل بيگانه مي سازد ترا
خسته و ما از كلامش خسته تر
انجمن از دور جامش خسته تر
جوي برقي نيست در نيسان او
يك سراب رنگ و بو بستان او
حسن او را با صداقت كار نيست
در يمش جز گوهر تف دار نيست
خواب را خوشتر ز بيداري شمرد
آتش ما از نفسهايش فسرد
قلب مسموم از سرود بلبلش
خفته ماري زير انبار گلشن
از خم و مينا و جامش الحذر
از مي آئينه فامش الحذر
اي ز پا افتاده ي صهباي او
صبح تو از مشرق ميناي او
اي دلت از نغمه هايش سرد جوش
زهر قاتل خورده ئي از راه گوش
اي دليل انحطاط انداز تو
از نوا افتاد تار ساز تو
آن چنان زار از تن آساني شدي
در جهان ننگ مسلماني شدي
از رگ گل مي توان بستن ترا
از نسيمي مي توان خستن ترا
عشق رسوا گشته از فرياد تو
زشت رو تمثالش از بهزاد تو
زرد از آزار تو رخسار او
سردي تو برده سوز از نار او
خسته جان از خسته جانيهاي تو
ناتوان از ناتوانيهاي تو
گريه ي طفلانه در پيمانه اش
كلفت آهي متاع خانه اش
سر خوش از دريوزه ي ميخانه ها
جلوه دزد روزن كاشانه ها
نا خوشي ، افسرده ئي ، آزرده ئي
از لگد كوب نگهبان مرده ئي
از غمان مانند ني كاهيده ئي
وز فلك صد شكوه بر لب چيده ئي
لابه و كين جوهر آئينه اش
ناتواني همدم ديرينه اش
پست بخت و زير دست و دون نهاد
ناسزا و نااميد و نامراد
شيونش از جان تو سرمايه برد
لطف خواب از ديده ي همسايه برد
واي بر عشقي كه نار او فسرد
در حرم زائيد و در بتخانه مرد
اي ميان كيسه ات نقد سخن
بر عيار زندگي او را بزن
فكر روشن بين عمل را رهبر است
چون درخش برق پيش از تندر است
فكر صالح در ادب مي بايدت
رجعتي سوي عرب مي بايدت
دل به سلماي عرب بايد سپرد
تا دمد صبح حجاز از شام كرد
از چمن زار عجم گل چيده ئي
نو بهار هند و ايران ديده ئي
اندكي از گرمي صحرا بخور
باده ي ديرينه از خرما بخور
سر يكي اندر بر گرمش بده
تن دمي با صرصر گرمش بده
مدتي غلطيده ئي اندر حرير
خو به كرپاس درشتي هم بگير
قرنها بر لاله پا كوبيده ئي
عارض از شبنم چو گل شوئيده ئي
خويش ر بر ريگ سوزان هم بزن
غوطه اندر چشمه ي زمزم بزن
مثل بلبل ذوق شيون تا كجا
در چمن زاران نشيمن تا كجا
اي هما از يمن دامت ارجمند
آشياني ساز بر كوه بلند
آشياني برق و تندر در بري
از كنام جره بازان برتري
تا شوي در خورد پيكار حيات
جسم و جانت سوزد از نار حيات