در معني اينكه حسن سيرت مليه از تأدب به آداب محمديه است

۳۷ بازديد


سائلي مثل قضاي مبرمي
بر در ما زد صداي پيهمي
از غضب چوبي شكستم بر سرش
حاصل دريوزه افتاد از برش
عقل در آغاز ايام شباب
مي نينديشد صواب و ناصواب
از مزاج من پدر آزرده گشت
لاله زار چهره اش افسرده گشت
بر لبش آهي جگر تابي رسيد
در ميان سينه ي او دل تپيد
كوكبي در چشم او گرديد و ريخت
بر سر مژگان دمي تابيد و ريخت
همچو آن مرغي كه در فصل خزان
لرزد از باد سحر در آشيان
در تنم لرزيد جان غافلم
رفت ليلاي شكيب از محملم
گفت فردا امت خيرالرسل
جمع گردد پيش آن مولاي كل
غازيان ملت بيضاي او
حافظان حكمت رعناي او
هم شهيداني كه دين را حجت اند
مثل انجم در فضاي ملت اند
زاهدان و عاشقان دل فگار
عالمان و عاصيان شرمسار
در ميان انجمن گردد بلند
ناله هاي اين گداي دردمند
اي صراطت مشكل از بي مركبي
من چه گويم چون مرا پرسد نبي
«حق جواني مسلمي با تو سپرد
كو نصيبي از دبستانم نبرد
از تو اين يك كار آسان هم نشد
يعني آن انبار گل آدم نشد»
در ملامت نرم گفتار آن كريم
من رهين خجلت و اميد و بيم
اندكي انديش و ياد آر اي پسر
اجتماع امت خيرالبشر
باز اين ريش سفيد من نگر
لرزه ي بيم و اميد من نگر
بر پدر اين جور نازيبا مكن
پيش مولا بنده را رسوا مكن
غنچه ئي از شاخسار مصطفي
گل شو از باد بهار مصطفي
از بهارش رنگ و بو بايد گرفت
بهره ئي از خلق او بايد گرفت
مرشد رومي چه خوش فرموده است
آنكه يم در قطره اش آسوده است
«مگسل از ختم رسل ايام خويش
تكيه كم كن بر فن و بر گام خويش»
فطرت مسلم سراپا شفقت است
در جهان دست و زبانش رحمت است
آنكه مهتاب از سر انگشتش دونيم
رحمت او عام و اخلاقش عظيم
از مقام او اگر دور ايستي
از ميان معشر ما نيستي
تو كه مرغ بوستان ماستي
هم صفير و هم زبان ماستي
نغمه ئي داري اگر تنها مزن
جز بشاخ بوستان ما مزن
هر چه هست از زندگي سرمايه دار
ميرد اندر عنصر ناسازگار
بلبل استي در چمن پرواز كن
نغمه ئي با هم نوايان ساز كن
ور عقاب استي ته دريا مزي
جز بخلوت خانه ي صحرا مزي
كوكبي ! مي تاب بر گردون خويش
پا منه بيرون ز پيرامون خويش
قطره ي آبي گر از نيسان بري
در فضاي بوستانش پروري
تا مثال شبنم از فيض بهار
غنچه ي تنگش بگيرد در كنار
از شعاع آسمان تاب سحر
كز فسونش غنچه مي بندد شجر
عنصر نم بر كشي از جوهرش
ذوق رم از سالمات مضطرش
گوهرت جز موج آبي هيچ نيست
سعي تو غير از سرابي هيچ نيست
در يم اندازش كه گردد گوهري
تاب او لرزد چو تاب اختري
قطره ي نيسان كه مهجور از يم است
نذر خاشاكي مثال شبنم است
طينت پاك مسلمان گوهر است
آب و تابش از يم پيغمبر است
آب نيساني به آغوشش در آ
وز ميان قلزمش گوهر بر آ
در جهان روشن تر از خورشيد شو
صاحب تاباني جاويد شو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد