در معني اينكه توسيع حيات مليه از تسخير قواي نظام عالم است

۳۹ بازديد


ايكه با ناديده پيمان بسته ئي
همچو سيل از قيد ساحل رسته ئي
چون نهال از خاك اين گلزار خيز
دل بغائب بند و با حاضر ستيز
هستي حاضر كند تفسير غيب
مي شود ديباچهٔ تسخير غيب
ما سوا از بهر تسخير است و بس
سينهٔ او عرضهٔ تير است و بس
از كن حق ما سوا شد آشكار
تا شود پيكان تو سندان گذار
رشته ئي بايد گره اندر گره
تا شود لطف گشودن را فره
غنچه ئي؟ از خود چمن تعبير كن
شبنمي؟ خورشيد را تسخير كن
از تو مي آيد اگر كار شگرف
از دمي گرمي گداز اين شير برف
هر كه محسوسات را تسخير كرد
عالمي از ذره ئي تعمير كرد
آنكه تيرش قدسيان را سينه خست
اول آدم را سر فتراك بست
عقدهٔ محسوس را اول گشود
همت از تسخير موجود آزمود
كوه و صحرا دشت و دريا بحر و بر
تختهٔ تعليم ارباب نظر
اي كه از تأثير افيون خفته ئي
عالم اسباب را دون گفته ئي
خيز و وا كن ديدهٔ مخمور را
دون مخوان اين عالم مجبور را
غايتش توسيع ذات مسلم است
امتحان ممكنات مسلم است
مي زند شمشير دوران بر تنت
تا ببيني هست خون اندر تنت
سينه را از سنگ زوري ريش كن
امتحان استخوان خويش كن
حق جهان را قسمت نيكان شمرد
جلوه اش با ديدهٔ مؤمن سپرد
كاروان را رهگذار است اين جهان
نقد مؤمن را عيار است اين جهان
گير او را تا نه او گيرد ترا
همچو مي اندر سبو گيرد ترا
دلدل انديشه ات طوطي پر است
آنكه گامش آسمان پهناور است
احتياج زندگي ميراندش
بر زمين گردون سپر گرداندش
تا ز تسخير قواي اين نظام
ذوفنونيهاي تو گردد تمام
نايب حق در جهان آدم شود
بر عناصر حكم او محكم شود
تنگي ات پهنا پذيرد در جهان
كار تو اندام گيرد در جهان
خويش را بر پشت باد اسوار كن
يعني اين جمازه را ماهار كن
دست رنگين كن ز خون كوهسار
جوي آب گوهر از دريا برآر
صد جهان در يك فضا پوشيده اند
مهر ها در ذره ها پوشيده اند
از شعاعش ديده كن ناديده را
وا نما اسرار نافهميده را
تابش از خورشيد عالم تاب گير
برق طاق افروز از سيلاب گير
ثابت و سياره گردون وطن
آن خداوندان اقوام كهن
اينهمه اي خواجه آغوش تو اند
پيش خيز وحلقه در گوش تو اند
جستجو را محكم از تدبير كن
انفس و آفاق را تسخير كن
چشم خود بگشا و در اشيا نگر
نشه زير پردهٔ صهبا نگر
تا نصيب از حكمت اشيا برد
ناتوان باج از توانايان خورد
صورت هستي ز معني ساده نيست
اين كهن ساز از نوا افتاده نيست
برق آهنگ است هشيارش زنند
خويش را چون زخمه بر تارش زنند
تو كه مقصود خطاب انظري
پس چرا اين راه چون كوران بري
قطره ئي كز خود فروزي محرم است
باده اندر تاك و بر گل شبنم است
چون بدريا در رود گوهر شود
جوهرش تابنده چون اختر شود
چون صبا بر صورت گلها متن
غوطه اندر معني گلزار زن
آنكه بر اشيا كمند انداخت است
مركب از برق و حرارت ساخت است
حرف چون طاير به پرواز آورد
نغمه را بي زخمه از ساز آورد
اي خرت لنگ از ره دشوار زيست
غافل از هنگامهٔ پيكار زيست
همرهانت پي به منزل برده اند
ليلي معني ز محمل برده اند
تو بصحرا مثل قيس آواره ئي
خسته ئي وامانده ئي بيچاره ئي
علم اسما اعتبار آدم است
حكمت اشيا حصار آدم است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد