در معني اينكه حيات مليه مركز محسوس ميخواهد و مركز ملت اسلاميه بيت الحرام است

۳۵ بازديد


مي گشايم عقده از كار حيات
سازمت آگاه اسرار حيات
چون خيال از خود رميدن پيشه اش
از جهت دامن كشيدن پيشه اش
در جهان دير و زود آيد چسان
وقت او فردا و دي زايد چسان
گر نظرداري يكي بر خود نگر
جز رم پيهم نه ئي اي بيخبر
تا نمايد تاب نامشهود خويش
شعله ي او پرده بند از دود خويش
سير او را تا سكون بيند نظر
موج جويش بسته آمد در گهر
آتش او دم بخويش اندر كشيد
لاله گرديد و ز شاخي بر دميد
فكر خام تو گران خيز است و لنگ
تهمت گل بست بر پرواز رنگ
زندگي مرغ نشيمن ساز نيست
طاير رنگ است و جز پرواز نيست
در قفس وامانده و آزاد هم
با نواها مي زند فرياد هم
از پرش پرواز شويد دمبدم
چاره ي خود كرده جويد دمبدم
عقده ها خود مي زند در كار خويش
باز آسان مي كند دشوار خويش
پا بگل گردد حيات تيزگام
تا دو بالا گرددش ذوق خرام
سازها خوابيده اندر سوز او
دوش و فردا زاده ي امروز او
دمبدم مشكل گر و آسان گذار
دمبدم نو آفرين و تازه كار
گرچه مثل بو سراپايش رم است
چون وطن در سينه ئي گيرد دم است
رشته هاي خويش را بر خود تند
تكمه ئي گردد گره بر خود زند
در گره چون دانه دارد برگ و بر
چشم بر خود وا كند گردد شجر
خلعتي از آب و گل پيدا كند
دست و پا و چشم و دل پيدا كند
خلوت اندر تن گزيند زندگي
انجمن ها آفريند زندگي
همچنان آئين ميلاد امم
زندگي بر مركزي آيد بهم
حلقه را مركز چو جان در پيكر است
خط او در نقطه ي او مضمر است
قوم را ربط و نظام از مركزي
روزگارش را دوام از مركزي
راز دار و راز ما بيت الحرم
سوز ما هم ساز ما بيت الحرم
چون نفس در سينه او را پروريم
جان شيرين است او ما پيكريم
تازه رو بستان ما از شبنمش
مزرع ما آب گير از زمزمش
تاب دار از ذره هايش آفتاب
غوطه زن اندر فضايش آفتاب
دعوي او را دليل استيم ما
از براهين خليل استيم ما
در جهان ما را بلند آوازه كرد
با حدوث ما قدم شيرازه كرد
ملت بيضا ز طوفش هم نفس
همچو صبح آفتاب اندر قفس
از حساب او يكي بسياريت
پخته از بند يكي خودداريت
تو ز پيوند حريمي زنده ئي
تا طواف او كني پاينده ئي
در جهان جان امم جمعيت است
در نگر سر حرم جمعيت است
عبرتي اي مسلم روشن ضمير
از مآل امت موسي بگير
داد چون آن قوم مركز را ز دست
رشته ي جمعيت ملت شكست
آنكه باليد اندر آغوش رسل
جزو او داننده ي اسرار كل
دهر سيلي بر بنا گوشش كشيد
زندگي خون گشت و از چشمش چكيد
رفت نم از ريشه هاي تاك او
بيد مجنون هم نرويد خاك او
از گل غربت زبان گم كرده ئي
هم نوا هم آشيان گم كرده ئي
شمع مرد و نوحه خوان پروانه اش
مشت خاكم لرزد از افسانه اش
اي ز تيغ جور گردون خسته تن
اي اسير التباس و وهم و ظن
پيرهن را جامه احرام كن
صبح پيدا از غبار شام كن
مثل آبا غرق اندر سجده شو
آنچنان گم شو كه يكسر سجده شو
مسلم پيشين نيازي آفريد
تا به ناز عالم آشوبي رسيد
در ره حق پا به نوك خار خست
گلستان در گوشه ي دستار بست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد