حكايت بوعبيد و جابان در معني اخوت اسلاميه

۳۷ بازديد


شد اسير مسلمي اندر نبرد
قائدي از قائدان يزد جرد
گبر باران ديده و عيار بود
حيله جو و پرفن و مكار بود
از مقام خود خبردارش نكرد
هم ز نام خود خبردارش نكرد
گفت مي خواهم كه جان بخشي مرا
چون مسلمانان امان بخشي مرا
كرد مسلم تيغ را اندر نيام
گفت خونتريختن بر من حرام
چون درفش كاوياني چاك شد
آتش اولاد ساسان خاك شد
آشكارا شد كه جابان است او
مير سربازان ايران است او
قتل او از مير عسكر خواستند
از فريب او سخن آراستند
بوعبيد آن سيد فوج حجاز
در وغا عزمش ز لشكر بي نياز
گفت اي ياران مسلمانيم ما
تار چنگيم و يك آهنگيم ما
نعره ي حيدر نواي بوذر است
گرچه از حلق بلال و قنبر است
هر يكي از ما امين ملت است
صلح وكينش ، صلح وكين ملت است
ملت ار گردد اساس جان فرد
عهد ملت مي شود پيمان فرد
گرچه جابان دشمن ما بوده است
مسلمي او را امان بخشوده است
خون او اي معشر خيرالانام
بر دم تيغ مسلمانان حرام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد