حكايت سلطان مراد و معمار در معني مساوات اسلاميه

۳۴ بازديد


بود معماري ز اقليم خجند
در فن تعمير نام او بلند
ساخت آن صنعت گر فرهاد زاد
مسجدي از حكم سلطان مراد
خوش نيامد شاه را تعمير او
خشمگين گرديد از تقصير او
آتش سوزنده از چشمش چكيد
دست آن بيچاره از خنجر بريد
جوي خون از ساعد معمار رفت
پيش قاضي ناتوان و زار رفت
آن هنرمندي كه دستش سنگ سفت
داستان جور سلطان باز گفت
گفت اي پيغام حق گفتار تو
حفظ آئين محمد كار تو
سفته گوش سطوت شاهان نيم
قطع كن از روي قرآن دعويم
قاضي عادل بدندان خسته لب
كرد شه را در حضور خود طلب
رنگ شه از هيبت قرآن پريد
پيش قاضي چون خطاكاران رسيد
از خجالت ديده بر پا دوخته
عارض او لاله ها اندوخته
يك طرف فريادي دعوي گري
يك طرف شاهنشه گردون فري
گفت شه از كرده خجلت برده ام
اعتراف از جرم خود آورده ام
گفت قاضي في القصاص آمد حيوة
زندگي گيرد باين قانون ثبات
عبد مسلم كمتر از احرار نيست
خون شه رنگين تر از معمار نيست
چون مراد اين آيه ي محكم شنيد
دست خويش از آستين بيرون كشيد
مدعي را تاب خاموشي نماند
آيه ي «بالعدل و الاحسان» خواند
گفت از بهر خدا بخشيدمش
از براي مصطفي بخشيدمش
يافت موري بر سليماني ظفر
سطوت آئين پيغمبر نگر
پيش قرآن بنده و مولا يكي است
بوريا و مسند ديبا يكي است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد