در بهاران جوش بلبل ديده ئي
رستخيز غنچه و گل ديده ئي
چون عروسان غنچه ها آراسته
از زمين يك شهر انجم خاسته
سبزه از اشك سحر شوئيده ئي
از سرود آب جو خوابيده ئي
غنچه ئي بر مي دمد از شاخسار
گيردش باد نسيم اندر كنار
غنچه ئي از دست گلچين خون شود
از چمن مانند بو بيرون رود
بست قمري آشيان بلبل پريد
قطره ي شبنم رسيد و بو رميد
رخصت صد لاله ي ناپايدار
كم نسازد رونق فصل بهار
از زيان گنج فراوانش همان
محفل گلهاي خندانش همان
فصل گل از نسترن باقي تر است
از گل و سرو و سمن باقي تر است
كان گوهر پروري گوهر گري
كم نگردد از شكست گوهري
صبح از مشرق ز مغرب شام رفت
جام صد روز از خم ايام رفت
باده ها خوردند و صهبا باقي است
دوشها خون گشت و فردا باقي است
همچنان از فردهاي پي سپر
هست تقويم امم پاينده تر
در سفر يار است و صحبت قائم است
فرد ره گير است و ملت قائم است
ذات او ديگر صفاتش ديگر است
سنت مرگ و حياتش ديگر است
فرد بر مي خيزد از مشت گلي
قوم زايد از دل صاحب دلي
فرد پور شصت و هفتاد است و بس
قوم را صد سال مثل يك نفس
زنده فرد از ارتباط جان و تن
زنده قوم از حفظ ناموس كهن
مرگ فرد از خشكي رود حيات
مرگ قوم از ترك مقصود حيات
گرچه ملت هم بميرد مثل فرد
از اجل فرمان پذيرد مثل فرد
امت مسلم ز آيات خداست
اصلش از هنگامه ي «قالوا بلي» ست
از اجل اين قوم بي پرواستي
استوار از «نحن نزلنا»ستي
ذكر قائم از قيام ذاكر است
از دوام او دوام ذاكر است
تا خدا «ان يطفئوا» فرموده است
از فسردن اين چراغ آسوده است
امتي در حق پرستي كاملي
امتي محبوب هر صاحبدلي
حق برون آورد اين تيغ اصيل
از نيام آرزوهاي خليل
تا صداقت زنده گردد از دمش
غير حق سوزد ز برق پيهمش
ما كه توحيد خدارا حجتيم
حافظ رمز كتاب و حكمتيم
آسمان با ما سر پيكار داشت
در بغل يك فتنه ي تاتار داشت
بندها از پا گشود آن فتنه را
بر سر ما آزمود آن فتنه را
فتنه ئي پامال راهش محشري
كشته ي تيغ نگاهش محشري
خفته صد آشوب در آغوش او
صبح امروزي نزايد دوش او
سطوت مسلم بخاك و خون تپيد
ديد بغداد آنچه روما هم نديد
تو مگر از چرخ كج رفتار پرس
زان نو آئين كهن پندار پرس
آتش تاتاريان گلزار كيست؟
شعله هاي او گل دستار كيست؟
زانكه ما را فطرت ابراهيمي است
هم به مولا نسبت ابراهيمي است
از ته آتش بر اندازيم گل
نار هر نمرود را سازيم گل
شعله هاي انقلاب روزگار
چون بباغ ما رسد گردد بهار
روميان را گرم بازاري نماند
آن جهانگيري ، جهانداري نماند
شيشه ي ساسانيان در خون نشست
رونق خمخانه يونان شكست
مصر هم در امتحان ناكام ماند
استخوان او ته اهرام ماند
در جهان بانگ اذان بودست و هست
ملت اسلاميان بودست و هست
عشق آئين حيات عالم است
امتزاج سالمات عالم است
عشق از سوز دل ما زنده است
از شرار لااله تابنده است
گرچه مثل غنچه دلگيريم ما
گلستان ميرد اگر ميريم ما
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۸ ۴۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد