نور با جان اگر چه همرنگست
با تنش نيز صحبتي تنگست
سوي اين روشني همي پويند
اين زيارت كه خلق ميگويند
گر ازين نور اثر نديدي عام
استخوان را چگونه بردي نام؟
تن پاك ار ز جان جدا باشد
نه كه بيرحمت خدا باشد
نافه از مشك اگر تهي سازند
بوي خوش چون دهد نيندازند
گل كه با گل نشست خويشي يافت
بر سر آمد كه قدر و بيشي يافت
صدف آخر نه هم ز صحبت در
گشت غزاز رنگ چهرهٔ غر؟
مسجدي كندرو نماز كنند
درش از احترام باز كنند
قالبي از سر نياز و يقين
سالها سر نهاده بر خط دين
عقل را كرده بنده فرماني
با دل و جان درست پيماني
گر چه از ديدهها نهان گردد
خاك او قبلهٔ جهان گردد
روح او حاضرست و داننده
كام هر كس بدو رساننده
تو كه در حق مرده اين گويي
زندگان را چرا نميجويي؟
به مقامات عارفان كن كار
به كرامات واصلان اقرار
همه روي زمين نفاق گرفت
مردمي ترك اتفاق گرفت
از حقيقت به دست كوري چند
مصحفي ماند و كهنه گوري چند
كور با كس سخن نميگويد
سر قرآن كسي نميجويد
روح قرآن بر آسمان بردند
نقد تحقيق ازين ميان بردند
روز بد را علامت اين باشد
پيش نيكان قيامت اين باشد
در جهان نيست صاحب دردي
بيريا دم نميزند مردي
شرع را يك تن خلف بنماند
روش و سيرت سلف بنماند
روي گيتي پر از صلف شد و لاف
همه زرقست و شيد قاف به قاف
اهل زرق و نقاق هم پشتند
صادقان را به خون دل كشتند
راستي را نشانه نيست پديد
راستي در زمانه نيست پديد
مرد معني ازين ميان دورست
به حجاب خمول مستورست
چشم اخلاص و صدق خفته بماند
چهرهٔ مردمي نهفته بماند
بيخطر نيست كار سير امروز
ديده ور شو كه نيست خير امروز
اهل مكر و حيل بكوشيدند
به ريا روي دين بپوشيدند
سخن صدق سر بلاف آورد
دين چو سيمرغ رو به قاف آورد
طالبي، چشم و گوش باش، اي دل
با چنينها بهوش باش، اي دل
كه بسي دام و دانه در راهست
گذرت جمله بر سر چاهست
چو نهنگند باز كرده دهان
همه در نيل غرق و گشته نهان
تا نهنگت به كام در نكشد
دست غولت به دام در نكشد
پير شياد دانه پاشيده
گرد او چند ناتراشيده
ريش را شانه كرده، پره زده
سركه بر روي نان و تره زده
پنج شش جا نهاده حلقهٔ ذكر
سر خود را فرو كشيده به فكر
تا كه ميآورد ز در خواني؟
يا كه سازد برنج و برياني؟
سخني از درون بدر نكند
كش تخلص به نام زر نكند
كم بري زر، ز زرق نپذيرد
پر بري، زود در بغل گيرد
گر چه گويد كه: هيچ نستانم
ندهد باز اگر دهي، دانم
دل آنرا كه درد اين كارست
جستجوي دليل ناچارست
زندهاي كو؟ كه بنده باشيمش
سر به فرمان فگنده باشيمش
چند ازين هايهوي بيدردان؟
زنگ مردي و بوي نامردان؟
همچو گردون كبود جامه شده
صيد را گرگ اين تهامه شده
از برون خرقههاي صابوني
وز درون صدهزار مابوني
چون بيابند نو ارادت را
كار بندند عرف و عادت را
جامهٔ زرق و شيد زرد كنند
بر دلش حب مال سرد كنند
ببرندش به دعوتي دو سه گرم
تا در افتد زنان خلق به شرم
پس به رمزش درآورند از خواب
كاي پسر، وقت ميرود، درياب
گر مريدي كجاست سفرهٔ آش؟
ور نداري درين ميانه مباش
دردمند از دم عزيمت خوان
كه: دم نقد را غنيمت دان
به فريب وخيم و دانهٔ خام
ساده دارا درافگنند به دام
از ميانشان برون رود درويش
ناخن اندر قفا و سر در پيش
روي در روي ننگ و نام كند
از در و كوچه اقچه وام كند
درمي چند را بلاو دهد
پير و همخرقه را پلاو دهد
ببرد شيخ را به مهماني
با مريدان سخت پيشاني
صوفيان سفره را فراز كشند
آستين از دو دست باز كشند
همه در هم خورند كين فرضست
خود نگويند كز كجا قرضست؟
كودكان ناشتا، پدر مديون
مخور اين نان و آش، خون خور خون
فقر بيرون ز ازرقست و كبود
نام آتش چرا نهي بردود؟
حقه خالي و بوالعجب عورست
جرم او نيست، ديدهها كورست
شب كس را كجا كند چون روز؟
پير محراب كوب منبر سوز
شيخ بايد كه سيم و زر سوزد
تا ازو ديگري نياموزد
گر نداني تو اين درم سوزي
زان بهشتي چرانياموزي؟
كو به عمري چنين كتابي ساخت
پس به پيلي درم يخ آبي ساخت
بنگر پيل مات درويشان
شاه را طرح دادن ايشان
شيخ ما آنچنان بزرگانند
نه چنين روبهان و گرگانند
متصرف شدي، شكاري كن
قلعهاي برگشاي و كاري كن
تو كت اين گاوهاي پروارند
لاغران را مكش، كه مردارند
ايكه اندر فريب ايشاني
در فريب تواند، تا داني
گر دهندت به دست بر بوسه
كاه پيشت نهند و سنبوسه
گه به باغ و به خانه خوانندت
گاه پيش ملك دوانندت
خواجه رنجور شد، عيادت كن
به شود، حرمتش زيادت كن
آن نيامد ببين كه: حالش چيست
وين درآمد، نگر سالش چيست؟
دست بگذار تاش ميبوسند
تن بهل، تا درو همي دوسند
شعر خوانند، تا تو شور كني
مدح گويند، تا غرور كني
گر نيايي به رقص، سرد شوند
ور برقصي، به عيب مرد شوند
اين يكي از سفر رسيد، ببين
وان سفر ميكند، چنين منشين
نروي از در تو باز استند
بروي جمله در مجاز استند
با رفيقانت ار به مهماني
ببرد دوستي به پنهاني
زان ميان گر بود مريدي كم
« فقنا ربنا» زكين شكم
تو چو اشتر مهارشان داده
تن خود را به كارشان داده
روز و شب چون درين بلا باشي
كي تواني كه با خدا باشي؟
خاص خودشان مكن كه عامند اين
دانهشان پر مخور، كه دامند اين
رد عام و قبول عامي چيست؟
گر تمامي تو ناتمامي چيست؟
گوسفندي به سفره سازندت
بعد از آن همچو بز ببازندت
از براي تو گر چه مشت زنند
گر بلغزي ترا درشت زنند
لوت خوردي و زله بر بستي
در گماني كه رفتي و رستي
اين جماعت بهشت ميخواهند
خانهٔ نقرهخشت ميخواهند
حور و غلمان و جوي شير و شراب
ميوههاي شگرف و مرغ و كباب
گر تواني تو بر گشاي اين بند
ورنه بنشين، به ريش خويش مخند
چون نداني كه اين بهشت كجاست؟
مردمان را چه خواني از چپ و راست؟
تو كه پولي نميتواني هشت
چون زند همت تو زرين خشت؟
گر بپرسم به خود فرو ماني
نيك ترسم تو بد فروماني
به تو پندار مردمان دگرست
خلق را بر دلت گمان دگرست
كه سخن با خدا هميگويي
حكم داري بر آنچه ميجويي
هر كرا بر كشي بهشتي شد
وانكه را رد كني به زشتي شد
به شب و روز خواب و خوردت نيست
جز دل گرم و آه سردت نيست
در قبولت به اين همي كوشند
ورنه نامت باقچه نفروشند
فقر اگر خوردنست و گاييدن
هرزهاي چند بر دراييدن
همه را بهتر از تو هست اين حال
بر سر جاه و ملك و شوكت و مال
برو، اي خواجه، چارهٔ خود كن
رقعه بر دلق پارهٔ خود كن
زهر مارست گنج بردن تو
وين برنج و ترنج خوردن تو
اينكه گفتي كه مرشدست مفيد
برساند مراد را به مريد
فارغست او ازين ستايش تو
زانكه رسوا شد از نمايش تو
ميفروشي، كه خود بهاش خوري
ميپزي ديگ او، كه آش خوري
ميوه تا كي خوري ز باغ كسان؟
چه فروغت دهد چراغ كسان؟
نام مردم فروختن تا چند؟
چوب همسايه سوختن تا چند؟
هست حال شما درين بازار
حال آن تركمان و آن طرار
آنكه از خود مگس نداند راند
به بهشتت كجا تواند خواند؟
وانكه از خشم دشمنان سوزد
چون رخ دوستان برافروزد؟
بر وي اين نام را به زور مبند
كمرش بر ميان عور مبند
پيش ما چيست نشر اين نامه؟
صلواتي ميان هنگامه
چشم صد كون خر بخواهي بست
تا بليسي تو در ميانجي دست
به نصيحت نكو نميگردي
كار من نيست چوب بد مردي
پر شد اين شهر و ده ز آفاتت
مگر ايزد كند مكافاتت
ديگ اهل هنر بجوشاني
هنر و نام او بپوشاني
تا مبادا كه سربلند شود
به ديار تو ارجمند شود
بدهد شرح شهر سوزي تو
يا كند قصد رزق و روزي تو
اهل داند ترا بخواند شيخ
جز مقلد ترا كه داند شيخ؟
اول استاد، پس گهر سفتن
تا نبايد به درد سر خفتن
مرد را كاوستاد يار شود
زود باشد كه مرد كار شود
در عزش به رخ فراز كند
چشم او را به نور باز كند
بيضه وارش به زير بال كشد
بر سرش سايهٔ كمال كشد
ميكند كم ز قدر قوت بدن
قوت روح ميدهد به سخن
نهلد در حجاب ذاتش را
نه به دست خلل صفاتش را
به روش دل قويش گرداند
تا چو خود معنويش گرداند
شب و روزش چنين به اصل و به فرع
پرورش ميكند به مايهٔ شرع
نبرد زو نظر به سر و به جهر
هر دمش ميدهد ز معني بهر
در ترقيش پايه بر پايه
ميرساند به نور از سايه
چون ازين رنجها شود بهتر
به دگر گنجها شود رهبر
به لباسي دگر بر آيد مرد
به وجودي دگر بزايد مرد
جسم را كرده از رياضت صلب
روح را كرده مطمنالقلب
بر سر نفس او به سرحد صدق
متمكن شود به مقعد صدق
اين بود راضي، آن بود مرضي
برهد شيخ از آن گران قرضي
حد و مد و تعرف اين باشد
رسم رشد و تصرف اين باشد
كودك نفس را ز رنج هوا
نكند جز چنين طبيب دوا
گر چنين رهبري شود يارت
زين منازل برون برد بارت
هر چه در جسم درد و داغ شود
روح را روغن چراغ شود
جز به سعي تن و به تقوي دل
كي رسد طالب اندرين منزل؟
گر به اين حال نفس گردد هست
يا دهد رتبتي چنينش دست
اين بود سر نشانهٔ ثانيش
كه تو توليد مثل ميخوانيش
اندرين دور ازين وجودي پاك
نتوان يافتن مگر در خاك
پيش ازين كردمت ز حال آگاه
كه: سه روحند جسم را همراه
كار هر يك پديد و مدت كار
وين سخن باز ميكنم تكرار
تا چهل سال روح روينده
ميكند كار در تن بنده
تن او باشد اندر افزوني
متفاوت به چندي و چوني
چون گذشتي از آن، نبالد تن
هر دم از زحمتي بنالد تن
ليكن آثار روح حيواني
كه تو ادراك و جنبشش خواني
همچنان برقرار خود باشند
بر سر شغل و كار خود باشند
گاه پيري به قدر كند شوند
گر چه رامند، ليك تند شوند
در بدنها رطوبتيست لطيف
منفصل گشته از فضول كثيف
كه حيات ترا عزيزي اوست
نشانهٔ قوت غريزي اوست
آن رطوبت چو برقرار بود
زان مزاج تو رطب و حار بود
تن به تدبير نفس انساني
زنده باشد، چنانكه ميداني
چون شود در تن آن نظارت كم
بدنت را شود حرارت كم
اندك اندك همي شود زو خرج
تا بپالايد از مشام و ز فرج
كندت قيد سردي و خشكي
طرح كافور بر خط مشكي
آنچه تحليل يابد از بدلش
دهدت دست، كم بود خللش
ور بدل كم شود شكسته شود
تا حيات از بدن گسسته شود
كند اندر تنت هلاك نزول
نفس نطقيت را كند معزول
سبب اينست مرگ و مردان را
ضغف و فرتوتي و فسردن را
مركب راه را فرو كش تنگ
كه برون شد ز شهر پيش آهنگ
سخن هول آن دو راه مگوي
پيش كوران حديث چاه مگوي
شب تاريك و ديو و بيغوله
راه تاريك و دوله بر دوله
رفتني كيست اندرين گوشه؟
گو: منه رخ به راه بيتوشه
تا جوازي مگر به دست كند
چارهٔ امن و باز رست كند
ساقي، از جام جم شرابم ده
نقل اگر نيست، هم شرابم ده
در چنين حيرت و تهيدستي
مهر بي نيست جز مي و مستي
كاروان رفت و كارسازي نيست
غم خورم، غم، كه كار بازي نيست
گذرم بر سر دو راه آمد
روز تشويش و اشتباه آمد
راه من تا كدام خواهد بود؟
روز عرضم چه نام خواهد بود؟
به چپم راه ميدهد، يار است؟
اندرين ره ز من چه خواهد خواست
كيسهٔ خالي و دلي خواهان
ديده بر دستگاه همراهان
ميروم شرمسار و سر در پيش
زاد راهي نكرده از كم و بيش
خاك بهتر فراش و بالش من
كه ز بار گناه نالش من
ديده سرمايهٔ نكوكاران
اشك حسرت ز ديدها باران
از چه بايد جفاي كس بر من؟
زرد رويي، كه هست،بس بر من
گر چه صد پي به خاكم اندازد
سر نگون در مغاكم اندازد
خويش را از زمين برانگيزم
وز در رحمتش درآويزم
اندرين حال عجر و پيري خود
شرمسارم ز سهل گيري خود
سالها من كه ياد او كردم
هم به اميد داد او كردم
داد من چيست؟ راه دادن او
بر در خود پناه دادن او
چون مني را چه پيشداري دست؟
كه قلم برگرفتهاي از مست
بيخودي را چه اختيار بود؟
كه چنين موجب غبار بود؟
گر چه خالي ز برگ و ساز آمد
نه به حكم تو رفت و باز آمد؟
كار در دست بنده خود چه بود؟
همه از تست وز تو بد چو بود؟
بر تو ما اعتماد آن داريم
كه ببخشي، چو دست پيش آريم
علم رحمت ار برافرازي
سايه بر جرم كس نيندازي
چيست پيش تو حرم ايندو سه مور
نزد عفو تو سر مشتي عور؟
چون تويي وانگهي تفحص كار
رحمت محض و اينحساب و شمار؟
از گناه ار چه چرك ناك شويم
چون به دريا رسيم پاك شويم
از من و روز و شب گنه جستن
وز تو در يك نظر فرو شستن
ميدهد در تنم گواهي دل
كه نگويي سخن ز مشتي گل
كي مرا اين خيال غره كند؟
كافتابم حساب ذره كند؟
پيش جان بخشي چنين كرمي
از غباري كه گويد و ز نمي؟
بندهاي را چه دستگاه بود؟
كه سزاوار پادشاه بود؟
اگرش رد كني، هلاك شود
ور قبول، از گناه پاك شود
اي كه هر درد را دوا داني
ناتوانم ز درد ناداني
زان چنان حكمتي روا نبود
كه چنين درد را دوا نبود
گر تو توفيقمان دهي، رستيم
ور نه، بس مفلس و تهيدستيم
نرود در خيال موجودي
اينچنين صرفه از چنان جودي
چه ازين يك دو مشت خاك آيد؟
كه سزاوار چون تو پاك آيد؟
به يمين و شمالمان مدوان
جز به كوي وصالمان مدوان
نشود در بهشت انبوهي
كه بهر ذره در شود كوهي
پيش تو ذرهايست هفت زمين
ذرهاي چيست از يسار و يمين؟
چه بگويم؟ كه: وا كدام ببخش
اي تمامي ترا تمام، ببخش
بده، اي كردگار بخشنده
پادشاهي، مگير بر بنده
مگر آندم كه روز آن باشد
اوحدي نيز در ميان باشد
پي تقليد رفتن از كوريست
در هر كس زدن ز بيزوريست
من درين كوچه خانهاي دارم
هم ازين دام و دانهاي دارم
گر به سالوس دام باز كشم
سر خورشيد در نماز كشم
ميتوانم به وقت زراقي
مار اين زخم را شدن راقي
ليكن از اهل راز ميترسم
زان نظرهاي باز ميترسم
به ادب رو، كه ديدهها بيناست
پيش رخ بين و منگر از چپ و راست
اي برادر، چو با خرد ياري
نظري كن به نور بيداري
نقد خود زير پاي خلق مريز
زين فضولان راهزن بگريز
خويش را زين غرور باز آور
روي در قبلهٔ نياز آور
دل بهر يافه و مجاز مده
راه هنگامه گير باز مده
چند منقاد هر خسي باشي؟
جهد آن كن كه خود كسي باشي
غول در ده مهل، كه راه كند
ده ده او را كه ده تباه كند
هر چه داننده گويد از جاييست
پي نادان مرو، كه خود راييست
طرقي را مگوي علت خويش
گر چه حبالملوك دارد پيش
حب لولي گر از شكر باشد
حبةالقلب را بتر باشد
آنچه بيني كزو شكم برود
اين نگه كن كه: روح هم برود
سخن ما مبين، كه پنهانست
تو سخن دان، نبودهاي ، زانست؟
ميوهٔ نارسيده را چه كني؟
سخن چيده چيده را چه كني؟
لب برين كوزه نه، چو خواهي كام
زر به اين نظم ده، چو جويي نام
در پي در روي به دريا بار
زانكه در را شناختي مقدار
اهل دل را غلط شناختهاي
زان غلط بود هر چه باختهاي
سر ايزد چه پرسي از خراز؟
از دم جبرييل پرس اين راز
آنكه نانت خورد زبون تو اوست
و آنكه دنيات خواست دون تو اوست
اندرو گر كرامتي بودي
وز تجرد علامتي بودي
رفتنش بر در تو بودي عار
بر در خود ترا ندادي بار
عارف كردگار زر چكند؟
وليالله بار و خر چه كند؟
هوش خود را به هر ترانه مده
جز ره كدخدا به خانه مده
آنچه در دور ما اميرانند
صيد اين جمع گول گيرانند
گر بيابند زنگيي خسته
زنگ و قابي دو بر گلو بسته
قاب قوسين جاي او دانند
چرخ را زير پاي او دانند
ديگ فقر آن كسان كه جوشيدند
پيش ازين زهرها بنوشيدند
باز قومي ز كارها جستند
رنگ آنها به خويش در بستند
نام آنها شدست ازينها بد
كاشكي نامشان نبودي خود
چون به اين جامه در شدند اوباش
شد در آفاق مكر ايشان فاش
غيرتم دل گرفت و دامن نيز
گفتم: اي روزگار با من نيز
چند بينيم و چشم خوابانيم؟
گفت: كاي اوحدي شتابانيم
رنگ بدعت بسي نماند، باش
تا شود رنگ مبدا ما فاش
نقش نقش رسول و يارانست
حب ايشان گزين، كه كار آنست
نرخ سالوس لاش خواهد شد
دور كشفست، فاش خواهد شد
هر كه گردن بپيچد از در او
گر سپهرست، خاك بر سر او
نقش صديق مينمايم راست
به ديارش رو و ببين كه كجاست؟
در زمان صحابه و ياران
آن بزرگان و آن نكوكاران
نام شيخ و سماع و خرقه نبود
دين به هفتاد و چند فرقه نبود
بر چهل مرد بود پيرهني
بلكه چل روح بود در بدني
كرده بودند پي ز دنيا گم
«سيدالقوم» بود « خاد مهم»
تن به ريگ روان نهفتندي
راز دل را به كس نگفتندي
روي مردان به راه بايد، راه
چيست؟ اين خانهٔ كبود و سياه
گر ز من ريش و شانه خواهي جست
جنگ داري، بهانه خواهي جست
هر كه دريافت سر آل عبا
خواه در خرقه باش و خواه قبا
بينشانيست رنگ درويشان
چه كني رنگ جامهٔ ايشان؟
رنگ پوشي ز بهر نام بود
نام جويي ز فكر خام بود
بنده را نام جستن از هوسست
داغ آن خواجه نام بنده بسست
بنده را نام بندگيش تمام
به ازين بنده را چه باشد نام؟
فكر بايد كه بيغلط باشد
جامه سهلست، اگر سقط باشد
سخني كز حضور گردد فاش
قايلش هر كه هست، اگر سقط باشد
سخني كز حضور گردد فاش
قايلش هر كه هست، گو: ميباش
چون درخت سخن رسيد به بار
ننشينيم تا بود دستار
ميوه گر نغز و پخته و نوريست
گر بيفتد ز شاخ دستوريست
سخني كان به راه دارد روي
گفتنش را اجازتست، بگوي
سخن آن راست كو سخن سنجد
چه زني تن كه: شيخ ميرنجد؟
آنكش اين نيست پس چه ميداند؟
ور مرا هست كس چه ميداند؟
ره به هنجار من كجا يابي؟
زانكه بيدارم و تو در خوابي
سخن ما ز بهر گفتن بود
گهر ما ز بهر سفتن بود
هم ببايد سخن بگفت آخر
مشك را چون توان نهفت آخر؟
مشك ما خالصست و بوي كند
عاشق مست هاي و هوي كند
تو كه حلوا خوري و برياني
خلق را در سخن نگرياني
ما كه خون خوردهايم پيوسته
مشك شد خون خورده آهسته
اوحدي شست سال سختي ديد
تا شبي روي نيك بختي ديد
سر گفتار ما مجازي نيست
بازكن ديده، كين به بازي نيست
سالها چون فلك بسر گشتم
تا فلك وار به ديدهور گشتم
بر سر پاي چله داشتهام
چون نه از بهر زله داشتهام
از برون در ميان بازارم
وز درون خلوتيست با يارم
كس نبيند جمال سلوت من
ره ندارد كسي به خلوت من
تا دل من به دوست پيوستست
سورها گرد سر من بستست
دل من مست گشت و در بيمم
كه: بدانند حال ازين نيمم
آنچه گفتم مگر به مستي بود
غلطست اين، كه عين هستي بود
من چه دانم به راه داشتنت؟
او تواند نگاه داشتنت
باز ازين ديو عشوه ده لاحول
من و نزديك او درستي قول
كيستم من كه دم توانم زد؟
يا درين ره قدم توانم زد؟
گشته با هيبتش فصيحان لال
چون مني را چه قيل باشد و قال؟
عاجزي، مفلسي،تهيدستي
خاكساري، فروتني، پستي
عمر خود در هوس تلف كرده
نام خود رند و ناخلف كرده
با چنين كاس و كيسهٔ لاغر
سخن از جام گويم و ساغر
اگر از باده جام پر دارم
زيبدم، زانكه جام در دارم
گر چه تاريخ دان اين شهرم
همچو تقويم كهنه بيبهرم
سالها اشك ديده پالودم
روزها از طلب نياسودم
عقل عنقاي مغربم ميخواند
چرخ زالم چنين به گوشه نشاند
به جواني چو زال پير شدم
كه چو سيمرغ گوشهگير شدم
هم چو فاروق زهر نوشم من
زانكه ترياك ميفرشم من
زهر من كس نديد، من خوردم
كه ستم بين و زهر پروردم
آنكه زين زهر شد مرا ساقي
« عنده رقيتي و ترياقي»
چون تعلق بريد جان از جسم
نبود حال جان برون زد و قسم:
گر نكوكار بوده باشد، رست
ورنه در خاك خوار ماند و پست
نفس اگر پاك و گر پليد بود
منزل هر يكي پديد بود
هر يكي را در آن جهان جاييست
وندران منزلي و ماواييست
وين بدن را عذاب گوري هست
در لحد نيز تلخ و شوري هست
چون شود جان و جسم آلوده
از غبار گناه پالوده
باز فرمان رسد كه: برخيزد
تن به جان، جان بتن درآويزد
آنكت از آب در وجود آورد
بازت از خاك زنده داند كرد
در قيامت، كزين ستوده طلسم
دور باشد حجاب ظلمت جسم
تن نيكان فروغ جان گيرد
هر دو را نور در ميان گيرد
چون تن و جان به نور غرق شود
شرق او غرب و غرب شرق شود
هر يك از ما به صورت ذاتي
اندر آيد به موقف آتي
ذات ما هستي و حقيقت ماست
صورتش سيرت و طريقت ماست
اصل جان تو چونكه از فلكست
به فلك ميروي، درين چه شكست؟
عقل و جان بر فلك گذار كند
استخوان بر فلك چكار كند؟
آب و گل بندتست، بگسل بند
بندهٔ اين و آن شدن تا چند؟
هر يكي را به مركزي بسپار
همچو آتش سر از محيط برآر
زين طبايع تو تا نگردي پاك
نكني رخ به طبع در افلاك
بر فلك نيست گرمي و سردي
بگذر از گرم و سرد، اگر مردي
نسبت خويش با بسايط فرد
به بساطت درست بايد كرد
خواجه زنگي و آن صنم رومي
موجب حيرتست و محرومي
جاي اصلي طلب، مرو در خواب
ور نداني، بپرس از آتش و آب
زين جهان اين چنين توان رستن
نه كشيدن بلا و بنشستن
اين فطيري كه كردهاي تو به دست
در تنور اثير نتوان بست
ملكوت سماست جاي سروش
جبروت خداست عالم هوش
بر فلك جاي مكر و فن نبود
با ملك حاجت سخن نبود
جانت آندم كه گردد از تن باز
كوش تا بر فلك كند پرواز
تا نگردي چو آسمان يكرنگ
كي روي بر فلك چو هفت اورنگ؟
سنگ جايي رود، كه سنگ بود
آب از آتش ببر، كه جنگ بود
آن كه بيكار و آن كه در كارند
هر يكي رخ به مامني دارند
آب ازين سنگ اگر گذار كند
چون به مركز رسد قرار كند
بد بميري، چو ناتمام روي
هيمهٔ دوزخي، چو خام روي
جهد آن كن كه: پخته باشي و حر
تا در آن ورطهها نماني پر
بازدان، گر دل تو آگاهست
كه چه خرسنگهات در راهست!
اندرين خانه كار خويش بساز
تا در آن عقدهها نماني باز
به دل آزاد شو، به جان فارغ
پس برون آي ازين جهان فارغ
ميگسل بند بندت آهسته
تا نباشي به هيچ پيوسته
روز اول كه ديده بازت شد
دل درين عالم مجازت شد
نشنيدي كه سر بسر با دست؟
يا نديدي كه سست بنيادست؟
دل خود را به صد گره بستن
روز آخر كجا توان رستن؟
هر چه ميماند از تو خاكش كن
و آنچه همراه تست پاكش كن
جان خود را، كه در جهان بستي
به زر و سيم و خانه پيوستي
بركش از جمله، همچو موي از شير
تا چو گويد: بيار، گويي: گير
آن كساني كه بينشي دارند
آشكار و نهان درين كارند
چه گمان ميبري بر آتش و باد؟
يا برين آب و خاك بيبنياد؟
وامهاييست دادني اينها
بندهايي گشادني اينها
نه كه اين جسم چون هلاك شود
باد او باد و خاك خاك شود؟
پسرت دختري بيار كند
دخترت شوهري شكار كند
زن جوانست، همسرش بايد
مهر و ميراث از آن زرش بايد
درم نقد را ببندد سخت
پيش نابالغان نهد دوسه رخت
تا به عجز و نياز و مكر و حيل
وام دارت كند شب اول
خانه بيگانه را نشست شود
كم عمارت كنند و پست شود
به يتيمت كسي نگه نكند
دشمنت نزد خويش ره نكند
گر بمادر نظر كند، بس نيست
ور به گورت گذر كند، كس نيست
بزنندش به زجر و بر جوشد
بر تو نالد، جواب ننيوشد
مانده بر جاي و هيچ جايي نه
غرق تيمار و آشنايي نه
غارت اندر زر و قماش افتد
هر چه ارزنده تر بلاش افتد
تو بماني و گور و سيرت زشت
بر توده گزر كوي خام و سه خشت
زان دگر هولها نيارم ياد
چون تو گفتي كه هر چه بادا باد!
پر نمودند، ليك كم ديدي
بس بگفتند و هيچ نشنيدي
اگر اين حال نيست، بد گفتم
وگر اين هست، آن خود گفتم
اين زن و زور و زر گذاشتنيست
مهر اندر درون نكاشتنيست
دست خود را تهي كن از سيمش
تا نجنبد دل تو از بيمش
كز پي كاروان تهي دستان
شاد و ايمن روند چون مستان
عاقلان خود درين نپيوندند
وانكه پيوسته شد بدو خندند
كار خود آن كسي تباه نكرد
كه به لذات تن نگاه كرد
آنكه ديد اين گريز پاييها
شد جداييش ازين جداييها
دست ازين دستگاه آز بشست
رفت، چون وقت رفتن آمد، چست
در فزوني زيان تست و كسان
در فزوني مرو چو بوالهوسان
آز را خصم آشكارا شو
به خدا زندهاي، خدا را شو
تا كه در رنج جستن ناني
نخوري، تا كسي نرنجاني
گر تو جاني، غذاي جان ميجوي
ورتني، آب و آش و نان ميجوي
خر و بار تو بار خواهد بود
گر سفر زين شمار خواهد بود
نردبانيست پايه برپايه
ترك بايست خواهش و مايه
راهت از نردبان آزاديست
در جهاني كه سربسر شاديست
خر عيسي بر آخور خاكست
روح بيرخت او برافلاكست
رخت و خرچيست اين تن و سر و گوش
بهل اين و برس به عالم هوش
پشت او تا صليب ساي نشد
اخترش تخت و چرخ جاي نشد
صادقاني، كه شمع دين سوزند
بتو زين بيشتر چه آموزند
بتو آموخت شرط جانبازي
تا ببيني و كار جان سازي
كار جان ساختن به تن سوزيست
خنك آن دل كه اين دمش روزيست
سر كه دادند و آب خواست تنش
تا به برهان قوي شود سخنش
كه جهان را وفا چنين باشد
سر كه برجاي انگبين باشد
آنكه داند بر آسمان رفتن
ميتوانست ازين ميان رفتن
ليك بايستش اين خبر كردن
كه چنين شايد اين سفر كردن
مايه انتباه تست اين ها
همه تعليم راه تست اين ها
تا بداني كه رسم و عادت چيست؟
اولين پايه ارادت چيست؟
سر او تا نهفته شد زيشان
سر شد اندر سر بدانديشان
تا چنان ترك آز نتوان كرد
دست و پايي دراز نتوان كرد
دست وپايي كه پاك شد زين گرد
چار ميخش كجا رساند درد؟
چون بلوغ كمال دستش داد
نفرتي زين جهان پستش داد
كام دشمن به دشمنان بنمود
جام جم را از آن ميان بربود
مشتبه گشت و اختلاف افتاد
كه: تنش جفت خاك شد يا باد؟
تن او روح بود و روح تنش
چون بپوشي به گور، يا كفنش؟
به سبوي دوگانگي زن سنگ
تا زخمي برآيدت ده رنگ
هر كه عيسي به چنگ او باشد
«صبغة الله» رنگ او باشد
پدري داري اندرين بالا
گشته در اصل و در گهر والا
گر ازين قبه ره به دريابي
خويش را پيش آن پدر يابي
پدرت را برادران هستند
همه را جفت و مادران هستند
سر به سر نور و جمله روحاني
فارغ از ننگ عالم فاني
طلب آن تبارو خويشي كن
روي در روي فضل و پيشي كن
تو درين چارميخ طبع و هوا
نام ايشان مبر، كه نيست روا
نكني امتزاج با انجم
تا نگيري طبيعت پنجم
خر عيسيست اين تن مردار
سوزن او تعلق و پندار
چه شوي بستهٔ خر و سوزن؟
زين دو بيگانه خيمه يكسوزن
تا نفس هست و نفس، كاري كن
گرد خويش از عمل حصاري كن
مادرانند اين مراكب دون
پدرانت، كواكب گردون
برفلك داري، اي پسر، آيا
پسرا، ميل كن سوي بابا
مادران را به دختران بگذار
صحبت اين بد اختران بگذار
تو چو عيسي از آن پدر زادي
نه تو زين مادران غرزادي
كرد ايزد ز بهر ياري تو
حس ده گانه را حواري تو
كاهلي را به خويش راه مده
دل به اين آب و اين گياه مده
با خداي خود ار بداني شد
آشنا آن زمان تواني شد
جهد آن كن كه پاك شوي
حيف باشد كه خاك خاك شوي
گر مريدي ز دار دور شود
در مريدي در آن حضور شود
چون ترا نيز عزم اين راهست
دل تو زين عزيمت آگاهست
رخ به راه آر و رخت بر خر نه
جاي پرداز و پاي بر در نه
چار عنصر به چار ميخ در آر
شاخ تن را ز بار وبيخ درآر
مرم از دار، تا به تخت رسي
پاي بردار، تا به بخت رسي
شير مردان دين به آخر كار
نردباني بساختند از دار
تا بدان نردبان نگاه كني
بر نهي پاي و برگ راه كني
آنكه بالاي نردبان بلاست
راه بالات مينمايد راست
تا تو جز چوب و در نداني ديد
رازهاي دگر نداني ديد
سخن عشق زير و بالا نيست
در ره عشق رخت و كالا نيست
نزد مردان بلا و بخت يكيست
پيش عشاق دار و تخت يكيست
نتراشند جز به يك منوال
تخت مردان و تخته غسال
تاجشان بي سري و سامانيست
تخت تابوت عالم فانيست
نيست در راه عشق پيچ مپيچ
روشني در فناست، ديگر هيچ
با تو تا ذرهاي ز هستي هست
همچنان نام بتپرستي هست
بت تن را بهل، كه بيش ارزي
بت تست آن، بروچه مليرزي؟
بت شكن باش، تا كه چست شوي
بت رها كن، كه تن درست شوي
تاج و تختي كه پاو سر داند
عاشقش كم ز خاك در داند
چه بود چوب خشك يا زر زرد؟
كه بدان پاي و سر نگارد مرد
تخت مردان ز عزتست و سكون
تاجشان سر امر «كن فيكون»
برچنين تاج و تخت كن شاهي
تا بگيري ز ماه تا ماهي
بر فلك بيعروج نتوان رفت
به سفر بيخروج نتوان رفت
نفس با عقل چون يگانه شود
كي چو تن مبتلاي خانه شود؟
نفس را عقل كن به دانش و داد
تا به عرشت برآورد چون باد
علم نفس ترا به عقل كند
اين سخن دل درست نقل كند
دور كن حرص خورد و خواب از خود
سهل كن باربان و آب از خود
جز رياضت مكن دگر پيشه
تا شود بي كدورت انديشه
مده انديشه جز به جان خرد
آشنا گرد با روان خرد
جز خرد نيست كز خدا گويد
روح ازو گفت هر چه وا گويد
نفس تا بر خرد ندارد گوش
نتواند حديثي از سر هوش
مهل اين نفس را دمي بيفكر
تا بيابي هزار گوهر بكر
بكن از راه حكمت و معقول
سير در عالم نفوس و عقول
گرچه نتوان كه ذات بين گردي
زين دو گوهر صفات بين گردي
هرچه فانيست در ضمير مهل
جز به باقي مده تصور دل
فكر صافي ز ذوفنون خيزد
فكر آشفته از جنون خيزد
فكر چون صاف شد، صفات دهد
رخ به درگاه اصطفات دهد
هرچه فانيست خود خيال بود
فكر فاني ترا وبال بود
نتواني به چشم سر ديدن
جز سروريش و بام و در ديدن
چشم سرت لقا تواند ديد
نفس باقي بقا تواند ديد
جان چو باقيست او بقا جويد
تن فاني چه ارتقا جويد؟
ده نشين به دود سوي رز خويش
جنبش هر كسي به مركز خويش
علم باقي بدان كه چيست؟ بجوي
وين بقا در ديار كيست؟ بپوي
لوح نفس از خيال خالي كن
پر ازين نقش لايزالي كن
هر چه در جنت تو ديده شود
هم ز كردارت آفريده شود
وان عذابي كه سرنوشته تست
هم يقيندان كه سرگذشته تست
عملت پيش ميرود به بهشت
تا ز بهر تو خانه سازد و كشت
خلق نيك توحور خواهد شد
راي عالي قصور خواهد شد
گفتهاي خوش كه بر زبان آيد
مرغ و حلواي پختهزان آيد
شاخهاي مرصع از گوهر
سخن تست، ازين سخن مگذر
كوثر از دانش لدني خاست
سلسبيل از طريق جستن راست
خوب كاران او چو كشت كنند
گاو در خرمن بهشت كنند
آنكه فردا بهشت فاش برند
پيشهكاران دانه پاش برند
آدم از جهل بست برتوشه
از چنان خرمن اينچنين خوشه
هم ضعيفي و هم ظلوم و جهول
با سه عيب چنين مباش فضول
بر عصاي قبول تكيه مزن
كه «عصي آدمت» زند گردن
تا دلت مرغ پخته خواهد و مي
چون نهي در بهشت باقي پي؟
بگذر زين بهشت پردانه
در بهشت خداي برخانه
تو به دهقان رها كن و بيوه
گندم و مرغ و قليه و ميوه
زان رحيق اردمي دونوش كني
هم چو دريا ز عشق جوش كني
تا كه درياست جوش دريا هست
جهد كن تا شوي چو دريا مست
جوش دريا تمام خواهد بود
جوش تست آنكه خام خواهد بود
در قيامت كجا رود با نفس؟
علم هر بوالفضول و هر با خفس
علم نفسست و عقل و علماله
كز جهان با تو ميشود همراه
وين سه علم ار كني به عقل نظر
از كلام و حديث نيست به در
علم كان جز حديث و قرآنست
سر بسر ساز و آلت نانست
جان ازين علم نقش گيرد و بس
چه كند علم ترهات و هوس؟
حاصل اين سه علم ارچه بسيست
زود دريابد، ار به خانه كسيست
جان بسيطست و اين سه علم بسيط
تو فرو رفته در وجيز و وسيط
زينت عقل چيست؟ دانش و داد
شرف نفس؟ خلق خوب نهاد
زين سه هم با تو نقل بايد كرد
نفس را نيز عقل بايد كرد
و آن دو را در ميان چو واسطه نيست
به حقيقت دو نيستند، يكيست
گر نداري سر صداع و نبرد
گرد اين ثالث ثلاثه مگرد
نفس و عقلند كدخداي فلك
زين دو شايد شد آشناي فلك
اين دو فرمانده، ار ندانندت
به فلك بر شوي، برانندت
زين سه علم آنكه هست بيگانه
ندهندش بر آسمان خانه
اگر اين جا شناختي رستي
ورنه، جان ميكن اندرين پستي
پي اين زاد رو، كه زاد اينست
روح را توشهٔ معاد اينست
هر كه او آشنا نشد با نجم
همچو شيطان كند شهابش رجم
ديو چون استراق سمع كند
آتشش احتراق جمع كند
تا چو آن آتش اندرو افتد
سر معلقزنان فرو افتد
رفتن ديو تا هوا باشد
جاي او برفلك كجا باشد؟
فلكي چون نبود همراهش
برنيامد كلاه ازين چاهش
تو به بادي چو يخ فروبندي
به تفي آخ واخ فرو بندي
چون تواني گذشت ازين دو نهنك؟
مگر آنشب كه خورده باشي بنك
اعتدال ار ز زر بياموزي
در اثير اوفتي، برافروزي
قلب را سوختن يقين باشد
وين اثير از براي اين باشد
نقد آنكس كه خالص آمد تفت
از خلاص اثير بيرون رفت
راه گردون پر آتش اندازيست
پس تو پنداشتي كه بربازيست؟
گرنه پيش اين زبانهها بودي
آسمان آشيانهها بودي
چون سمندر نگشته آتشخوار
چون روي بر سپهر آتش بار؟
اي چو روباه، نزد شير مرو
پيش او باش حق دلير مرو
گذرت بر اثير خواهد بود
راه بر زمهرير خواهد بود
سرد و گرم اين دم ار نورزي تو
زين بسوزي وزان بلرزي تو
طاقت هيچ سرد و گرمت نيست
به فلك ميروي و شرمت نيست
تا تنت همچو جان نگردد پاك
نتواني گذشت بر افلاك
چون شود جمع نور با سايه
چه سپهر و چه نردبان پايه؟
آنكه از آب و خاك مايه نداشت
برفلك شد، كه هيچ سايه نداشت
سايه زايل شود چو نور آمد
غيب بگريخت چون حضور آمد
هر كرا عقل و روح دايه بود
تن او را كدام سايه بود؟
نور بر سايه چون زيادت شد
غيب در كسوت شهادت شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد