من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در فضيلت بي‌خوابي

۳۳ بازديد


عز ناخفتن، ار تو هستي كس
نص يا «ايهاالمزمل» بس
شود از آب چشم و بيداري
بر زبان چشمهٔ سخن جاري
خواب را گفته‌اي برادر مرگ
چون نخسبي نميزني در مرگ
دل شب زنده‌دار زنده بود
قالب خفته سرفگنده بود
خواب خون در بدن فسرده كند
زندگان را به رنگ مرده كند
جز شب تيره نيست آن ظلمات
كه درو يافتند آب حياب
نشود آب زندگي ريزان
مگر از ديدهٔ سحرخيزان
شب ما تيره و دراز بود
كار ما گريه و نياز بود
گر حريفي، شبي به روز آور
رخ در آن يار دلفروز آور
ورنه هم عود ما بر آتش كن
شب ما ناخوشيست، شب خوش كن
آنكه را جسته‌اي خريدارست
تو چه خسبي؟ چون دوست بيدارست
دوست بيدار و دشمن اندر خواب
فرصت اينست، فرصتي درياب
منكرند اين حواس جسماني
دشمن، اين دوستان كه ميداني
خيز و در خواب كن مر اينان را
باز كن چشم و ديدهٔ جان را
كنج گيران به گنج روح رسند
شب‌نشينان درين فتوح رسند
تو بران گوهر، ار خريداري
نرسي جز به نور بيداري
مردم چشم شب‌نشين را نور
از در عزلتست و فكر و حضور


در زهد

۳۲ بازديد


زهدت آن باشد، اي سعادت جوي
كز متاع جهان بتابي روي
روي در فضل بي‌نياز كني
پشت بر فضلهٔ مجاز كني
بر فرازي ز فقر صرف درفش
زان توجه كلاه سازي و كفش
نبود، گر ز زهد گيري رنگ
حاجت اربعين و خلوت تنگ
هر كه او زهد را حصار كند
تير شيطان برو چه كار كند؟
زهد چون قلعه‌ايست پاس ترا
قفس آهنين حواس ترا
قلعه را در مساز بي‌بارو
احتما بايد، آنگهي دارو
خلوت از بهر آن پسند آيد
كه حواس تنت به بند آيد
چون شد از زهد گردنت باريك
نيست محتاج خلوت تاريك
خويشتن را ازين و آن باز آر
پس همي گير چله در بازار
حاضر وقت باش و غايب غير
تا تواني به استقامت سير
چون نهادي كلاه خرسندي
بر در بندگي كمر بندي
هر دلي كو به زهد چست آيد
به عبادت رسد، درست آيد
زهد فرضست و زهد فضل، بدان
ترك دنيا بدين دو زهد توان
زهد فرض از حرام برگشتن
زهد فضل از حلال بگذشتن
چونكه امروز خود حلالي نيست
دومين زهد جز خيالي نيست
زاهدي، جز حلال كم نخوري
به بود كان حلال هم نخوري
هر كرا زهد پرده‌دار شود
محرم وحي كردگار شود
دست عثمان، كه تير شد قلمش
زهد كرد از جهانيان علمش
زاهدي ترك مال و جاه بود
ترگ چون پر شود كلاه بود
گر همي خواهي اين كلاه بلند
كمر بندگي و طاعت بند
هر كه او راست ديد و زرق نكرد
اين كله را ز تاج فرق نكرد
تاج را لازمست دري خاص
در اين تاج نيست جز اخلاص


در صفت خاموشي

۳۳ بازديد


از خموشي رسيده‌اند وز سير
زكريا و مردم اندر دير
از پس نااميدي انا
اين به عيسي و آن به يوحنا
نه صدف نيز از آن دهن بستن
شد به در و به گوهر آبستن؟
غنچه كو در كشد زبان دو سه روز
هم بزايد گلي جهان افروز
گر چه پرسند كم جواب دهد
به نفس بوي مشك ناب دهد
راه مردان به خودفروشي نيست
در جهان بهتر از خموشي نيست
آنكه در شانش اين چهار آيت
آمد، او برد ره فرا غايت
جامع اين چهار شد خلوت
زان بدين اعتبار شد خلوت
تا نميري بدين چهار از خود
بر نياري دم و دمار از خود
خلوت تنگ گور مرد بود
زنده در گور نيك سرد بود
هر كرا اين چهار باشد ورد
ديو حيلتگرش نگردد گرد
نفس چون رخ به اين چهار آورد
شاخ معنيش زهد بار آورد


در توكل

۳۴ بازديد


ياري از غير حق نه از دينست
حق «اياك نستعين» اينست
گر تو اين نكته را نمي‌داني
هر دم «الحمد» را چه ميخواني؟
عاشق دوست ياد نان نكند
كز چنين دوست كس زيان نكند
چون توكل كني، مگو از غير
رخ درو كن، بتاب رو از غير
زمره‌اي از توكلند به رنج
فرقه‌اي از كفايت اندر گنج
هر چه او داد غايت آن باشد
شكر ميكن، كفايت آن باشد
از توكل شوي رياضت بين
وز كفايت شوي رياض نشين
آنكه ز اسباب در غرور افتد
از توكل عظيم دور افتد
متوكل سبب يكي بيند
متفرق در آن شكي بيند
ز تفرق مباش سرگردان
به توكل بناز چون مردان
به اعتابش بساز و شور مكن
سر او پيش غير عور مكن
بكشي سر، پسنده كي باشي؟
نكشي بار، بنده كي باشي؟
خواجگي سر بسر جمال و خوشيست
بندگي ابتهال و بار كشيست
تو چه داني كه سودت اندر چيست؟
نيكي و نيك بودت اندر چيست؟
گر چه دردت ز خشم و كينهٔ اوست
نه دوا نيزت از خزينهٔ اوست؟
همه كس ره به كار خويش برد
يار بايد كه يار خويش برد
تكيه بر خنجر و سپاه مكن
جز به ايزد به كس پناه مكن
يارت او بس، به هر چه درماني
اين سخن بشنو، ار مسلماني
جز توكل مبر به راه دليل
از هدايت رفيق جوي و خليل
از طهارت سلاح و مركب ساز
خود و جوشن ز طاعت و ز نماز
هيكل از عصمت و كمر ز وفا
مشعل و شمع و روشني ز صفا
دور باشي ز «آيةالكرسي»
پيش خود ميدوان، چه ميترسي؟
ميفرست از براي حاجب خاص
نامهٔ صدق و قاصد اخلاص
اهل اين داوري صبورانند
وآن دگر عاجزان و كورانند
سر تسليمشان فرو رفته
ذوق معني به جان فرو رفته


در صفت زرق و ريا و ارباب آن

۳۲ بازديد


سخني كز سر معامله نيست
عقل را اندرو مجامله نيست
بي‌رعونت قدم نخواهي زد
بي‌ريا هيچ دم نخواهي زد
آن نماز دراز كردن تو
وز حرام احتراز كردن تو
روز بر سفره نان نخوردن سير
پيش بيگانه شب نخفتن دير
گاهي از چل تنان خبر گفتن
گاه از ابدال قصه برگفتن
چيست؟ اين چيست؟ گر نه زرق و رياست
راست روراست، گر ز بهر خداست
هيچ داني كه كيستند ابدال؟
گر نداني چرا نميري لال؟
مرد غيب از كجا تواند ديد؟
آنكه عيب و هجا تواند ديد
به ز ابدال بوده باشي تو
زانكه ابدال مي‌تراشي تو
ديو تست آنكه ديده‌اي از دور
چه كني ديو خويش را مشهور؟
تو كه كاچي ز رشته نشناسي
ديو نيز از فرشته نشناسي
گر بگويي كه: چيست در دستم؟
بر نپيچم سر از تو تا هستم
بر چنين آتشي چه دود كني؟
بگريز از ميان، كه سود كني
بر سر راه پادشاه و امير
مينهي دام و دانه از تزوير
بنشيني خود و دو باز آري
علما را ز خود بيازاري
بر زمين طعنه: كين گرفتاريست
بر فلك بذله: كان نگونساريست
اختر و چرخ چيست؟ مجبوري
غنصر و طبع چيست؟ مزدوري
نه به دانش دل تو گردد نرم
نه سرت را ز خلق و خالق شرم
چيست اين ترهات بيهوده؟
نقره‌اي بر سر مس اندوده
تاجر از سود و از زيان گويد
كاتب از خط و از بنان گويد
وزرا راي نيك و قربت شاه
امرا شوكت و سلاح و سپاه
پير سالوس را بپرسيدم
گفت: من بارها خدا ديدم
آتشم درفتاد از آن نادان
گفتم: اي دل، تو نيك‌تر وادان
اينكه پيغمبرست باري ديد
وانكه موسيست نور و ناري ديد
شيخكي روز و شب چو خر به چرا
از دو مرسل زيادتست چرا؟
هر كه حال به خويش در بندد
كه ندارد، به خويشتن خندد
به تكبر مريز بر كس زهر
گر امام دهي شوي، يا شهر
تا به چند از مقام رابعه لاف؟
اي كم ارزن، زنخ مزن به گزاف
او زني بود و گوي مردان برد
هر كسي آن عمل كه كرد آن برد
تو درم بر سر درم بسته
ما به رخ راه بيش و كم بسته
تو ندانسته سال و مه به خروش
ما بدانسته روز و شب خاموش
اينكه داري تو ما گذاشته‌ايم
زآنچه داري تو شرم داشته‌ايم
ما به گم كردن نشان قدم
تو به نقاشي رواق و حرم
گر چه چون ما تو پير ميگردي
همچنان گرد مير ميگردي
پيش والي ولي چكار كند؟
باشه چون پشه را شكار كند؟
اعتماد تو بر چماق امير
بيش بينم كه بر خداي كبير
شيخ كو از امير گيرد پشت
از خميرش سبك بر آور مشت
تيغ درويش تيغ يزدانيست
تيغ سلطان به شحنه ارزانيست
نفس گولست، سر به راهش كن
كل فضولست، بي‌كلاهش كن
دره، كز دست بيگناه افتد
سر قيصر چنان به چاه افتد
تا عصاي تو اژدها نشود
به دعاي تو كس رها نشود
آنكه عون خداي رايت اوست
علم شاه در حمايت اوست
آه ازين ابلهان ديوپرست!
همه از جام ديو ساري مست
گر چه داري تو راز خويش نهفت
من درين شهرم و بخواهم گفت
اينكه خود را خموش ميدارم
گوشهٔ‌عرصه گوش ميدارم
گر كسي ديگر اين غلط بگذاشت
من بگويم، نگه ندانم داشت
تا تو ريش و سري چو ما باشي
جان و دل گرد، تا خدا باشي
گرگ در دشت و شير در بيشه
همه هم حرفتند و هم پيشه
نه تو دينار داري و من دانگ
به رخ من چرا برآري بانگ؟
دو الف يك جهت به بي‌نقطي
اين سقط چو نشد؟ آن سري سقطي؟
تو به ريش و به جبه معتبري
اگر آن ريش و اهلي چه بري؟
گفت بگذار، گردمي بايد
در غم عشق مردمي بايد
زان چنين در بلا و در بندي
كه به تقدير حق نه خرسندي
بنده‌اي، خيز و رخ به طاعت كن
زآنچه او ميدهد قناعت كن
چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر؟
تا دو نان بركني ز خالد و بكر
زان بر مير و خواجه جاي كني
كه توكل نه بر خداي كني


در اخلاص

۳۳ بازديد


به ريا روي در خداي مكن
پيش يزدان به زرق جاي مكن
هر نمازي و و طاعتي كه تراست
بوريايي نيرزد، ار برياست
ديگري خواه باش و خواه مباش
خصم چون ديد گو: گواه مباش
كردهٔ خويش را منه سنگي
وندرو از ريا مهل رنگي
بر تو زيبا نمود كردهٔ تو
چون نديدي كه چيست پردهٔ تو
آنچه ياقوت گفتيش ميناست
چه فروشي؟ كه جوهري بيناست
بر تو پوشيده جوهري چندست
كه از آنجمله كار در بندست
زآن غلطها چو پا كشد راهت
نبرد ديو فتنه در چاهت
طاعت خود ز چشم خلق بپوش
زان مكن ياد و در فزوني كوش
چون به طاعت نگه كني گنهست
عاشق خويش بين چه مرد رهست؟
غير در دل مهل، كه راه كند
كه چو ايزد درو نگاه كند
اگر از ديگري اثر يابد
روي صلح از دل تو برتابد
نيست اخلاص جز خدا ديدن
كردن كار و كار ناديدن
تن به طاعت چو خوپذير شود
در دل اخلاص جايگير شود
چون شد اخلاص را نشانه پديد
نور صدق آيد از ميانه پديد
نفسي جز به ياد حق نزند
جز به فرمان حق نطق نزند
هر چه در كون و مكان بيند
از ازل قدرتي در آن بيند
چون به حق جمله را حوالت كرد
بينش غير او اقالت كرد
از خود و ديگري خلاص شود
در ره از بندگان خاص شود
در محل صفا قدم راند
هر چه غير از وفا عدم داند
هر كسي مرد اين مشاهده نيست
شكر اين فتح جز مجاهده نيست
آنكه خود را بدين نبرد زند
لاف « هل من مزيد» درد زند
طاعتي را كه با ريا بنياد
بنهي، جمله باد باشد، باد
تا سر مويي از ريا باقيست
هر چه گويي تو محض زراقيست


در ستايش اهل رضا و خرسندي

۳۲ بازديد


حبذا! مفلسان آواره
جامه و جان پاره در پاره
غم بيشي ز دل به در كرده
به كمي سوي خود نظر كرده
به دلي زنده و تني مرده
رخت در كوچهٔ ابد برده
با چنان ديدهٔ تر و لب خشك
نفسي خوش زدن چو نافهٔ مشك
دلشان هم شكسته، هم خندان
وز زبان لب گرفته در دندان
آنكه پنهان كند حكايت دوست
لب او وانگهي شكايت دوست؟
راز او را ز خود چه ميپوشند؟
چون به مشهور كردنش كوشند
در دل آتش نهاده چون لاله
غنچه‌وش لب به بسته از ناله
دل پر از درد و روي در وادي
بسته بر دوش زاد بي‌زادي
زهر نوشان بي‌ترش رويي
تلخ عيشان بي‌تبه گويي
گر بلايي رسد ز عالم خشم
بر بلاي دگر نهند دو چشم
دل خوشند ار چه در گذار استند
تا مبادا كه در ديار استند
نفس چون شد مفارق از پيوند
بر تن او چه راحت و چه گزند؟
در خرابي چو گنج پوشيده
جام صد درد و رنج نوشيده
پيش زهرهٔ خروش كراست؟
ياره اين فغان و جوش كراست؟
همه گردن نهاده‌اند به حكم
لب ز گفتار بسته، صم بكم
هر كه آهنگ اين بيان كرده
هيبتش قفل بر زبان كرده
عارفان را بداغ كل لسان
كرده مشغول ازين فسون و فسان
حكمتش راه طعنهٔ چه و چون
بسته بر فهم كند و دانش دون
لب خاصان به مهر خاموشي
تو به گفتار هرزه ميكوشي
گر چه باشد در آن حضورت بار
هم طريق ادب نگه ميدار
سخن اينجا به راز شايد گفت
كان ببيني كه باز شايد گفت


در صبرو تسليم

۳۲ بازديد


زمره‌اي از بلا هلاك شوند
به بلا از گناه پاك شوند
تو هم ار عاشقي بلاگش باش
چون بلازوست، با بلا خوش باش
هر كرا آشناي خود سازد
به بلاي خودش در اندازد
اين بلا سنگ آزمايش تست
محنت آيينهٔ نمايش تست
تا ببيند كه چيست مايهٔ تو؟
در محبت كجاست پايهٔ تو؟
چه شكايت كني ز مردن طفل؟
كار ناكرده جان سپردن طفل؟
حكمتي باشد اندر آن ناچار
زانكه عادل به عدل سازد كار
حد عمر از سه قسم بيرون نيست
آدمي از سه اسم بيرون نيست:
كودكي و جواني و پيري
چون ازين بگذري فرو ميري
ساخت يزدان به صنع خود دو سراي
وندر آن كرد نيك و بد را جاي
جان پيران پس از جدايي تن
هر يكي راست منزلي روشن
كه جز آن جايگه سفر نكند
چون به دانجا رسد گذر نكند
هم چنين روح هر جواني نيز
منزلي دارد و مكاني نيز
تا غني در دني نپيوندد
اين يكي گويد آن دگر خندد
طفل را نيز هم‌چو پير و جوان
چون سرآيد به حكم غيب زمان
ببرد، ننگرد به كم سالي
تا نباشد مقام او خالي
كار صنع اين چنين بكام شود
پادشاهي چنين تمام شود
بر چنين سلطنت مزيدي نيست
جاي فرياد و من يزيدي نيست
دل درين دختر و پسر چه نهي؟
تن در آشوب و در سر چه نهي؟
چكني اعتماد بر فرزند؟
چون نداني چه عمر دارد و چند؟
ايكه داري تو اين مني در پشت
چه نهي بر حروف او انگشت؟
نتواني تو كين مني داري
كز مني يك مگس پديد آري
گر بكشت، ار بهشت، او داند
سر هر خوب و زشت او داند
باغباني، تو مزد خود بستان
سعي كن در عمارت بستان
مالك ار باغ را خراب كند
باغبان كيست كين خطاب كند
گفت: كامي بران و راضي شو
بتو كي گفت: مرد قاضي شو؟
هر دو كون وز حكم او يك جو
ز آنچه گفتم كراست بيرون شو؟
تو چه داني كه مرگ طفل از چيست؟
و آنكه روزي دهد به طفلان كيست؟
شير شيرين ز تنگي پستان
كه بر آرد به حيله و دستان؟
او دهد طفل و او ستاند باز
كس نداند حقيقت اين راز
هر كرا در فراق فرزندي
اندرين خانه سوخت يك چندي
شرم دارد در آن جهان جبار
كه بسوزاندش به دوزخ و نار
از براي پدر شفاعت طفل
اين چنين باشد و بضاعت طفل
دشمنان از بلا نفور شوند
تا شكايت كنند و دور شوند
ز كه نالي گراوت خواهد داد؟
هم بدو نال، هر چه باداباد!
خاص را در بلا بدان سوزد
تا دل عام را بياموزد
كادب بندگي چگونه بود؟
چيست كين درد را نمونه بود؟
ز بلا ميشود دو راه پديد:
صورت طاعت و گناه پديد
عارف اندر بلاش بيند و بند
لذتي كز نبات خيزد و قند
از نشاط بلا به رقص آيد
گر نه، در بندگيش نقص آيد
نيست پوشيده شمه‌اي زان نور
ليك از عدل تا نباشد دور
بر تو نيك و بد استوار كند
تا به فعل تو با تو كار كند


در شكر

۳۶ بازديد


شكر كن، تا شكر مذاق شوي
نام كفران مبر، كه عاق شوي
غايت شكر چيست؟ دانستن
حق يك شكر نا توانستن
شكر ما گر رسد به هفت اورنگ
پيش انعام او نيارد سنگ
نعمتش را سپاسداري كن
زو زيادت بخواه و زاري كن
چون به شكر و ثبات ميل بود
كامهاي دگر طفيل بود
زانكه در شكر اگر نكوشي تو
كم شراب مزيد نوشي تو
هم به تن شكر استطاعت كن
هم بدل شكر اين بضاعت كن
شكر دل رحمت و خلوص و رضاست
ديدن عجز از آنكه شكر خداست
شكر تن خدمت و تحمل و صبر
كار كردن به اختيار و به جبر
از دل و تن چو شكر گردد راست
به زبان عذر آن ببايد خواست
گر ز دانش در قبول زني
دست در دامن رسول زني
ديگر آن را لواي شكري هست
خواجه دارد لواي حمد به دست
آنكه شد چشم او به منعم باز
جان او بركشد به حمد آواز
و آنكه از نعمتش گذر نكند
جز به شكرش زبان بدر نكند
خويشتن را متابع او ساز
كو ترا بشنواند اين آواز
گر شود خاطرت خطاب شنو
بشنود هر زمان خطابي نو
اين خطابت نيايد اندر گوش
تا نبخشي به مصطفي دل و هوش
لهجهٔ او اگر بيابي باز
راه يابي به كار خانهٔ راز
در شناساست اين سخن را روي
نشناسي، هر آنچه خواهي گوي
سر به مهرست سر اين پاكان
از براي ضمير دراكان
ديو را نيست تاختن بر گول
كه ازو دور نيست چنبر غول
پاي دانندگان به بند آرد
سر بيدار در كمند آرد
از دم و دام اين نهنگ خلاص
جز به توفيق نيست، يا اخلاص
كوش تا بي‌حضور دل نروي
تا ز كردار خود خجل نروي
اندرين پرده بار دل دارد
پي دل رو، كه كار دل دارد
عقل دل را به علم بنگارد
علم جان را بر آسمان آرد


مثال

۳۳ بازديد


هم چو شمع از غمت بسوزاند
گه كشد، گاه برفروزاند
اعتبارت كند به هر مويي
بازگرداندت به هر رويي
گه سرت را بكار برگيرد
گاه پروانه بر سرت ميرد
گه بنام خودت نگار كند
گاهت از ريسمان به دار كند
گاه با شهد هم‌نشين كندت
گاه با شاهدان قرين كندت
گه به بالين مردگان باشي
گاه پيش فسردگان باشي
گاه خندي، ولي ز پنداري
گاه گريي، ولي به صد زاري
گه سرافراز و گاه پست شوي
گاه ناچيز و گاه هست شوي
گاه لافي زني ز سربازي
گاهت آن زر كه هست در بازي
گاه زهرت دهند و گاهي نوش
گه زبان آوري و گه خاموش
گاه اندر تبي و گه در تاب
گاه در بزم و گاه در محراب
چو ببيند كه هيچ دم نزني
وندران سوز و گريه كم نزني
نخوري هيچ و فيض ريزاني
خود نخفتي و خفته خيزاني
گاه در پرده‌اي چو مستوران
گه برافگنده پرده از دوران
گاه از سوز سينه در ويلي
گه ز خاصان قايم‌الليلي
سال و مه سودت از زيان باشد
دايمت خرقه در ميان باشد
عادتت كمزني و شب خيزي
روشت بخشش و گهر ريزي
در تو هر نقش را پذيرايي
متشمر به لطف و گيرايي
مؤمنان را به پيشوايي فرد
كافران را به خانه سوزي مرد
سينه پر سوز و هيچ آهي نه
ديده پر گريه و گناهي نه
بشناسد كه در روش رستي
نكند در نمودنت سستي
پرده از روي كار برگيرد
دل طريقي دگر ز سر گيرد
از چپ و راست عشق در تازد
خانهٔ عقل را براندازد
بر تو آن علمها وبال شود
عملت جمله پايمال شود
به صفت جوهري دگر گردي
مس نماند، تمام زر گردي
غيرت او بشست و شوي از تو
نهلد در وجود بوي از تو
چون ترا از تويي كند فاني
برساند به نشائت ثاني
جنبش اينجا نماند و رفتار
سخن اينجا نماند و گفتار
نه تو آن حال باز داني گفت
نزخود آن بيخودي تواني رفت
نه كسي تاب ديدنت دارد
نه كس آوار شنيدنت يارد
هر كه روي تو ديد، مست شود
وانكه بويت شنيد، هست شود
بر زمين بگذري، سما گردد
در مگس بنگري، هما گردد
متصل گردد اين اثر در ذات
هم چو تاثير مهر در ذرات
به خلافت رسي ز يك نظرش
در زمان و زمين و خشك و ترش
عشق زايد ز استقامت تو
علم روحاني از علامت تو
صاحب امر و اختيار شوي
گاه پنهان، گه آشكار شوي
گاه با قهر و سركشي باشي
گاه با لطف و با خوشي باشي
در تب و تاب عشق و ظلمت و نور
چون كه از راستي نگشتي دور
نيستي بخشدت ز تاب رخش
محو گردي در آفتاب رخش
به چنين دوست تحفه جان بايد
دل به شكرانه در ميان بايد
تو ازين عهده گر برون آيي
در نگر تا به شكر چون آيي؟
يار كن شكر با شكيبايي
تا به زينت رسي و زيبايي