در زهد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در زهد

۳۳ بازديد


زهدت آن باشد، اي سعادت جوي
كز متاع جهان بتابي روي
روي در فضل بي‌نياز كني
پشت بر فضلهٔ مجاز كني
بر فرازي ز فقر صرف درفش
زان توجه كلاه سازي و كفش
نبود، گر ز زهد گيري رنگ
حاجت اربعين و خلوت تنگ
هر كه او زهد را حصار كند
تير شيطان برو چه كار كند؟
زهد چون قلعه‌ايست پاس ترا
قفس آهنين حواس ترا
قلعه را در مساز بي‌بارو
احتما بايد، آنگهي دارو
خلوت از بهر آن پسند آيد
كه حواس تنت به بند آيد
چون شد از زهد گردنت باريك
نيست محتاج خلوت تاريك
خويشتن را ازين و آن باز آر
پس همي گير چله در بازار
حاضر وقت باش و غايب غير
تا تواني به استقامت سير
چون نهادي كلاه خرسندي
بر در بندگي كمر بندي
هر دلي كو به زهد چست آيد
به عبادت رسد، درست آيد
زهد فرضست و زهد فضل، بدان
ترك دنيا بدين دو زهد توان
زهد فرض از حرام برگشتن
زهد فضل از حلال بگذشتن
چونكه امروز خود حلالي نيست
دومين زهد جز خيالي نيست
زاهدي، جز حلال كم نخوري
به بود كان حلال هم نخوري
هر كرا زهد پرده‌دار شود
محرم وحي كردگار شود
دست عثمان، كه تير شد قلمش
زهد كرد از جهانيان علمش
زاهدي ترك مال و جاه بود
ترگ چون پر شود كلاه بود
گر همي خواهي اين كلاه بلند
كمر بندگي و طاعت بند
هر كه او راست ديد و زرق نكرد
اين كله را ز تاج فرق نكرد
تاج را لازمست دري خاص
در اين تاج نيست جز اخلاص


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد