من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در تحريص بر محافظت فرزندان از شر ناپاكان

۳۲ بازديد


اي پدر، خود پز اين سرشتهٔ تو
تو بهي باغبان كشتهٔ تو
حارس بوستان در خانه
سر خر به، كه پاي بيگانه
هم به علم خودش بده پندي
كه نداري جزين پس افگندي
باغ بين را چه غم كه شاخ شكست؟
باغبان راست غصه‌اي گر هست
نقد خود را به دست كس مسپار
كه پشيمان شوي در آخر كار
طفل را نيست بهتر از دايه
كبك داند نهفتن خايه
طفل كو نورس جهان خداست
به گزافش كهن كني، نه رواست
زان جهان نورسيده معصومست
مرغ آن بام و شمع اين بومست
گر نگه داشتيش، گنج بري
ورنه زحمت كشي و رنج بري
كشتهٔ تست، اگر گلست ار خار،
كشتهٔ خويش را تو خوار مدار
به كمانخانها مهل فرزند
حلق خود چون كمان مكن در بند
كي پسر تير راست اندازد؟
گر كمان از دويست من سازد
هيزمست اين ،كمان دگر باشد
اين كمان لايق تبر باشد
خصم با او چو گشت تنگاتنگ
چون كند پهلوان به هيزم جنگ؟
بجز از دستهاي تيرانداز
كه كند دشمن خود از پي باز؟
تير خود زين كمان چار مني
چون تواني كه بر نشانه زني؟
چكني؟ چون نه دزدي و قلاب
شانه و دوش خويش پر قلاب
بس كمانكش ز خانه بيرون جست
كز دو دستش دو شانه بيرون جست
رمي فرمود مصطفي ما را
نه كماني كشيدن از خارا
شده از زخم زه هر انگشتي
به بزرگي قويتر از مشتي
كي ز انگشت هم چو بادنگان
تير شايد گذاشت بر پنگان؟
شست بايد كه خوش نهاد بود
تا خدنگ ترا گشاد بود
شانه و سينه نرم و آسوده
تا نگردد ز جنگ فرسوده
در كماني سبك خدنگ نهند
در چنين منجنيق سنگ نهند
تير نتوان كه اندرو سازي
مگر آنجاكمان بيندازي
تا به گوشش كشيد چون داني؟
كه به دوشش كشيد نتواني
تيغ بي‌اسب نيك و بازوي گرد
به سر دشمنان نشايد برد
تير بي‌مركب از كماني سست
بس كه بر سينها نشيند چست
پسرت گر قفا خورد زان به
كز قفاي كمان رود چون زه
ساده رخ نزد آنكه خويشش نيست
شب چرا ميرود؟ كه ريشش نيست
مرد بي‌ريش و دختر خانه
نيستند از حساب بيگانه
به شنايش چه ميبري چون بط؟
دانش آموزش و فصاحت و خط
كودك خويش را برهنه در آب
چكني پيش بنگيان خراب؟
گر تو دانسته‌اي، بياموزش
ورنه، بگذار و بد مكن روزش
بر سر و فرق اين چنين شومان
كه شكستند مهر معصومان
تير خود چيست كز كمان آيد؟
سنگ شايد كز آسمان آيد
هر كه او را درست باشد پس
نزود در قفاي كودك كس
غم مردي نميخورد مردي
در جهان نيست صاحب دردي
اكثر كودكان چو زين طرزند
در بزرگي ادب كجا ورزند؟
زان سبب بوي نيمه مردي نيست
مردمي را ز دور گردي نيست
بهتر از پيشه نيست، گردانند
پيشه كاران راست مردانند


در صفت طلب علم

۳۴ بازديد


خنك آن پردلان دين پرور
دل بدين صرف كرده، جان بر سر
همه نزديك خلق و دور از خويش
به توكل نشسته سر در پيش
خون خود بهر دين فدا كرده
پس به دانستها ندا كرده
چشم بي‌خوابشان بر آن رخ زرد
كرده از اشك مردمك را مرد
ز علوم گذشتگان ورقي
نزد ايشان به از طلا طبقي
روي در سير و هيچ زرقي نه
همه در بحر و بيم غرقي نه
گشته قانع به نيم ناني خشك
نفسي خوش زدن چو نافهٔ مشك
سفره بي‌نان و كاسه بيخوردي
پر هنر كرده كيسهٔ مردي
علم جويان عامل ايشانند
رستگاران كامل ايشانند
همره عقل و يار جان علمست
در دو گيتي حصار جان علمست
خفته‌اي، بر سر تو بيدارست
مرده‌اي، با حقيقتت يارست
طعمه ميجويي، اوست رايد تو
راه ميپويي، اوست قايد تو
جوهر او نپوسد اندر آب
آتش او را نسوزد اندر تاب
ميروي، با دل تو همراهست
مي‌نشيني، ز جانت آگاهست
كس نهانش به خاك نتواند
تندبادش هلاك نتواند
شاه و سرهنگ ره به آن نبرد
دزد طرارش از ميان نبرد
با تو گنجي چنان روان دايم
تو پي حبه‌اي دوان دايم


حكايت

۳۳ بازديد


شيخكي بر فسانه بود وگزاف
چشم بر هم نهاده ميزد لاف
در حديثي دليل خواستمش
حرمت و آب رخ بكاستمش
از مريدان او مريدي خر
به غضب گفت: ازين سخن بگذر
او دليلست ازو دليل مخواه
شرح گردون ز جبرييل مخواه
هر چه گويد به گوش دل بشنو
ور جدل ميكني به مدرسه رو
چون نظر كردم آن غضب كوشي
تن نهادم به عجز و خاموشي
گر نه تسليم كردمي در حال
مرغ ريش مرا نهشتي بال


در كسب علم و شرف علما

۳۲ بازديد


چو به كسب علوم داري ميل
از همه لذتي فرو چين ذيل
تن به دود چراغ و بيخوابي
ننهادي، هنر كجا يابي؟
از پي علم دين ببايد رفت
اگرت تا به چين ببايد رفت
علم بهر كمال بايد خواند
نه به سوداي مال بايد خواند
علم كان از پي تمامي نيست
موجب نشر نيك نامي نيست
هر كه علم از براي زر طلبد
دانش از بهر نفع و ضر طلبد
يا خطيب دهي شود پر جهل
كه ندانند اهل از نااهل
يا اديب محلتي پر شور
تا كند علم خويشتن در گور
يا در افتد به وعظ و دقاقي
تا نماند ز علم او باقي
يا دهندش نيابت قاضي
تا فراموش گرددش ماضي
داد اين چار فن چو داده شود
لوح جانش ز علم ساده شود
چون اساس از براي حق ننهاد
هر چه دادند باز بايد داد
دين سر عالمي به ماه كشد
كه سر جاهلي به راه كشد
علم داري، ز كس مدار دريغ
بر دل تشنگان ببار چو ميغ
مي‌ده، ار زانكه مايه‌اي داري
مستعد كمال را ياري
عالمي كش به داد ميل بود
مال خود پيش او طفيل بود
شافعي گر به مال كردي ميل
دجله پر مال او شدي و دجيل
چون بجز نشر دين نبودش كام
فاش گرديد جاودانش نام
آنچنان علم خود چه كرد كند؟
گر نه زر بر دل تو سرد كند
علم را چند چيز مي‌بايد
اگر آن بشنوي ز من شايد
طلبي صادق و ضميري پاك
مدد كوكبي ازين افلاك
اوستادي شفيق و نفسي حر
روزگاري دراز و مالي پر
با كسي چون شد اين معاني جمع
به جهان روشني دهد چون شمع
سال ها درد و رنج بايد ديد
از رياضت شكنج بايد ديد
تا يكي زين ميانه برخيزد
فاضلي از زمانه بر خيزد
تركمان شيخ شد بده گز برد
صدورق خواند و جاهلست آن كرد
چيست شيخي؟ بغير ازين گرمي
قد و ريشي دراز و بيشرمي
خرقها گر چه ميرسد به علي
كس نگردد به نام خرقه ولي
نسبتش با علي درست نشد
هر كه چون او به علم چست نشد


در حال قضاة و قضا

۳۴ بازديد


كوش تا تكيه بر قضا ندهي
به فريب عمل رضا ندهي
زانكه چون خواجه مبتلا گردد
پر بود كان قضا بلا گردد
چون دو كس رفع حال خويش كنند
پيشت اثبات مال خويش كنند
به يكي ميل بي‌گواه مكن
جز به يك چشمشان نگاه مكن
چون نخواهي تو رشوه و پاره
نايبان نيز را بكن چاره
كه به نيروي عدل سادهٔ تو
آب ما مي‌برد پيادهٔ تو
عدلت از راستي عدول كند
عادلي را اگر قبول كند
كارت از رونق ار چو ماه شود
از وكيلان بد تباه شود
چه قدر باشد اين قضاي تو؟ باش
تا قضاي سپهر گردد فاش
پاي بر دست شرع و سر پر شور
چه بري جز وبال و وزر به گور؟
جيفه باشد كه خواجه ميل كند
چو نظر در جحيم و ويل كند
شرع را شارعيست بس باريك
چشمها تيره، كوچها تاريك
حكم قاضي به اعتماد كسان
گر به جايي رسد تو هم برسان
تا نگردي تو مجتهد در دين
ننويسي جواب كس به يقين
نفس مفتي ز خبث بايد پاك
فقنا زين مقولهٔ بي‌باك
زين قضا جز قضاي بد بنماند
بد و نيك ار چه هيچ خود بنماند
گر بزي چند ريش شانه زده
چنگ در حجت و بهانه زده
دست پيچيده در ميان، لنگان
دره‌اي در برابر آونگان
هم چو كرد كريوه چشم به راه
تا كه آيد ز بامداد پگاه؟
كه زن خويش را طلاق دهد؟
مرگ حلق كه را خناق دهد؟
مهتري را نشانده اندر صدر
گشته ايشان ستاره، او شده بدر
هر كه رشوت برد، رهش باشد
وانكه پنج آورد، دهش باشد
زر دهي، گوي از ميانه بري
ندهي، كير خر به خانه بري
قاضيي مرد وماند ازو صد باغ
دل پر از درد و اندرون پر داغ
باغها چون برفت و داغ بهشت
با چنان داغ دوزخست بهشت
سروراني، كه پيش ازين بودند
در سلف پيشواي دين بودند
گر بدينگونه زيستند كه او
ده سلمان و باغ بوذر كو؟
نرد اين درد پاك بايد باخت
بيغرض كار خلق بايد ساخت
دل آنكس كه درد دين دارد
داغ انصاف بر جبين دارد


درنكوهش فقهاي دون

۳۴ بازديد


اي كه گشتي بد آن قدر خرسند
كه كسي خواندت به دانشمند
گرد بدعت مگرد و گرد فضول
ميكن آنچت خداي گفت و رسول
قول روشن چو هست و نص جلي
پي رخصت چه گردي؟ اي زحلي
در حيل دفتر و كتاب كه ساخت؟
يا به تزوير فصل و باب كه ساخت؟
سخن راست درنورديدن
گرد تاويل دور گرديدن
جاهل و عام را فضول كند
خاص را خود به جان ملول كند
روشني نيستت، فروغ مده
به كسان رخصت دروغ مده
عالمي، بر در امير مرو
اين چه رفتن بود؟ بمير، مرو
چند گردي چو آب و چون آذر
موزه در پاي كرد، سر چادر
چكند مرد چادر و موزه؟
از چنين رزق روزه به، روزه
لشكر ترك و لقمهاي حرام
رفته بر پيشگاه خواجه امام
كي موافق بود بر دانا؟
در يكي خيمه بيست مولانا
لاجرم زين فضول و وسوسها
از محصل تهيست مدرسها
مفتيي كشوري نگه دارد
نه به هرزه دري نگه دارد
خيمها پر بتان دلسوزند
مرو آنجا، كه ديده ميدوزند
پيش آن بت هلاك و مردن چيست؟
دل ز دست فقيه بردن چيست؟
شقه‌اي گر ز خيمه باز كند
سرت از شوق در نماز كند
از رخ آن بتان شنگولي
نتوان بست چشم از گولي
در بر آن چلنگ زر بفته
اي بسا دل كه شد به هم رفته
خيمه را صلب كرده عيسي وار
از درونش بت، از برون زنار
بر خيال بتي، كه مي‌شنوي
گرد زنار بسته‌اي، چه دوي؟
پرده را داغ بر دل آن بت كرد
خيمه را پاي در گل آن بت كرد
داده بر باد هر دو جان ارزان
گشته چون بيد بر سرش لرزان
هر كه چون خيمه رفت دربندش
روز ديگر ز بيخ بركندش
بت آن خيمه گر چه يك چندم
كرد چون ميخ خيمه پابندم
زود بگسيختم طنابش را
كردم از ديده دور خوابش را
چو ز دانش خلاصه آن باشد
كه پس از مرگ پيش جان باشد
پس چرا بايد اين فزونيها؟
وز پي خوردن اين زبونيها
ورقي چند فصل حل كردن
با فضولان ده جدل كردن
در خروش آمدن به قوت جهل
تا كسي گويد: اينت مردي اهل
علم را دام مال و جاه مساز
بر ره خود ز حرص چاه مساز
به بسي رنج و زحمت و ده و گير
صاحب مسند قضا شده گير


در راستي

۳۳ بازديد


راستي كن، كه راستان رستند
در جهان راستان قوي دستند
راستگاران بلندنام شوند
كج‌روان نيم پخته خام شوند
يوسف از راستي رسيد به تخت
راستي كن، كه راست گردد بخت
گر بدي دامنش گرفت چه باك؟
چكند دست بد به دامن پاك؟
راست گوينده راست بيند خواب
خواب يوسف كه كج نشد، درياب
چون درو بود راست كرداري
خواب او گشت قفل بيداري
چون به نيكي دريد پيرهني
شد مسخر چو مصرش انجمني
پيرهن كين بود مقاماتش
ديده روشن كند كراماتش
گو بدر بر تن نكو رفتار
پوستين گرگ و پيرهن كفتار
دامني را كه در كشي ز هوا
اين اثرها كند، رواست، روا
به گزاف آنچنان عزيز نشد
كه گرفتار خفت و خيز نشد
چون خيانت نكرد با دل جفت
راست آمد هر آن حديث كه گفت
پاك دل را زيان به تن نرسد
ور رسد جز به پيرهن نرسد
از دو چاه و دو گرگ ديده شكنج
چه عجب گر رسد به جاه و به گنج؟
گرگ اول چو بيگناه آمد
نام او در كتاب شاه آمد
گرگ آخر چو در فضيحت ماند
ايزد او را به نام خويش بخواند
گر غلامي عزيز گردد و شاه
نه عجب، چون بري بود ز گناه
ور شود شاه خواجهٔ جاني
عجب اينست و نيست ارزاني
قول و فعل تو تا نگردد راست
هر چه خواهي نمود جمله هباست
كور و كر گرنه‌اي ز چاه مترس
راست باش و زمير و شاه مترس
استوار و شجاع باش و دلير
در نفاذ امور شرع چو شير
بندهٔ شرع باش و راتب او
مگذر از شرع و از مراتب او
عقل را شرع در كنشت كند
جبن را شرع خوب و زشت كند
صدق چون راست شد روانت را
بي‌رعونت كند گمانت را
آخرين يار اوليا صدقست
اولين كار انبيا صدقست
هر كه زين صدق دم تواند زد
در ولايت قدم تواند زد
تا نگردد درون و بيرون راست
بوي صدق از تو برنخواهد خاست
صدقت از نار خود سقيم كند
صبر در صدق مستقيم كند
صادقان را رجال گفت خداي
خنك آنكو به صدق دارد راي
صدق آيينه ايست حال ترا
روي نفس تو و كمال ترا
تا تو باشي، ز راستي مگذر
مكش از خط راستگاران سر
صدق ميزان كرده‌ها باشد
و آنچه در زير پرده‌ها باشد
گر چو بوبكر صدق كرداري
جز خدا و رسول نگذاري
راستي ورز و رستگاري بين
يار شو خلق را و ياري بين
صادقي، هر چه جز خداست بباز
از بد و نيك با خدا پرداز
ترسكاري، به راست رفتن كوش
ور نداري، تو خود نداري هوش
گر حكيمي دروغ سار مباش
با كژو با دروغ يار مباش


در آداب وعظ

۳۴ بازديد


آه ازين واعظان منبر كوب!
شرمشان نيست خود ز منبر و چوب
روي وعظي كه در پريشانيست
عين شوخي و محض نادانيست
بر سر منبر و مقاوم رسول
نتوان رفتن از طريق فضول
آن تواند قدم نهاد آنجا
كه نيارد ز عشوه ياد آنجا
نفس از شهوت و غضب نزند
دست و پاي از سر طرب نزند
مشفق خلق و نيك خواه بود
علم او بر عمل گواه بود
از جهان جز حلال نپسندد
هوس جاه و مال نپسندد
در دم بوتهٔ رياضت و قهر
متفق گشته سر او با جهر
خلق او بوي مشك ناب دهد
سر او نور آفتاب دهد
هر چه گويد درست گويد و حق
زر نخواهد، كه كديه باشد و دق
علم تفسير خوانده بر استاد
باشدش اكثر حديث به ياد
به تكبر برين زمين نرود
بر در خلق جز به دين نرود
آنكه در علمش اين مقام بود
شايد ار مرشد و امام بود
آنچه بر عالمان وبال آمد
حب دنيا و جمع مال آمد
زلت خاص آفت عاميست
زله بستن ز غايت خاميست
واعظي، خود كن آنچه ميگويي
نكني، درد سر چه ميجويي؟
جاي پيغمبر و رسول خداي
چه نشيني؟ بايست بر يك پاي
سر فرا پيش و دستها برهم
سينه پرجوش و چشمها پر نم
عرض كن تحفهاي بيخوابي
نقدهايي كه در سحر يابي
در دل اهل صدق تخم بهشت
زين نم و زين تپش تواني كشت
دو سه افسرده را به گرمي كش
سخت جاني دورا به نرمي كش
عام را از حلال گوي و حرام
خاص را مخلص حديث و كلام
بس ازين شعرهاي بادانگيز
آب قرآن بر آتش تن ريز
منشان پيش يكدگر زن و مرد
ور نشينند منع بايد كرد
وعظ زن عفتست و مستوري
مده او را به وعظ دستوري
زن كه او شاهد و جوان باشد
نازك و نغز و دلستان باشد
خود به مجلس چرا شود حاضر؟
به جوانان و امردان ناظر؟
شيخ بر منبر و زنان بر لم
بر سر ديگران كشيده قلم
برده خاتون به تخت بر كالا
تا بود مرد زير و زن بالا
خوب چون روي خود بيارايد
از نماز و ورع چه كار آيد؟
دست بيرون كند، ز دست روي
ور نگاهيت كرد، مست روي
واعظ شب شب از سر منبر
چون بديد آن دو زلف چون عنبر
ياد گيرد شب اندران احيا
آيت يا عزيز و يا يحيي
سوي مقري كند به روز نگاه
هم چو يعقوب در تاسف و آه
پس بخوانند مقريان ز نخست
سورهٔ يوسف و زليخا چست
تا ز قرآن كلاه و جامه كند
همه را محو عشق نامه كند
داند ار ساوجيست وركاشيست
كين نه وعظست ناز و جماشيست
چه دهي دين و باغ رز چه كني؟
دم دستار چار گز كني؟
لاف چندين مزن ز نقل ورق
سخني كسب كن به كد و عرق
چند باشي عيال فكر كسان؟
چه گشايد ترا ز ذكر كسان؟
ذكر خود را بلند گرداني
اگر از جمع شيرمرداني
فضل و علم تو جز روايت نيست
با تو خود غير ازين حكايت نيست
مكن از جامهٔ كسان زينت
منماي آنچه نيست در طينت
پيش ازين كاملا كه بودستند
معجزات سخن نمودستند
زان معاني كه داشتند همه
يادگاري گذاشتندهمه
ايكه مقبول و مقبلي آنجا
از نشانها چه ميهلي آنجا؟
راست گويي به راستگاري كوش
اين سخن را ز راستان بنيوش


حكايت

۳۴ بازديد


زن خود را به سنگ زد مردش
شد دوان، پيش قاضي آوردش
حال خود گفت و مرد شد حاضر
گشت قاضي ميانشان ناظر
زن چو دعوي گزار شد با شوي
گوشهٔ چادرش برفت از روي
خواجه حسن و جمال او را ديد
عشوهٔ قيل و قال او را ديد
مرد را گفت قاضي از پشتي:
زن خود را چرا چنين كشتي؟
گفت: دشنام داد و چوب زدم
او مرا زشت گفت و خوب زدم
گفت قاضي كه: اي پريشان دست
كس به چوب اين چنين گهر نشكست
گر سر اين لطيف چهرت نيست
رو طلاقش بده، كه مهرت نيست
مرد دادش طلاق و شد بي‌جفت
چون برون رفت زن به قاضي گفت:
مهر دل چون ندارد آن گمراه
مهر برداشتست،مهر بخواه
آمدم تا بهاي من جويي
نه به آن تا ثناي من گويي
شايد ار علم سر برفرازد
دين مباهي شود، خرد نازد
كه درين قحط سال علم و عمل
شد به عون خداي عز و جل
مسند شرع در مراغه به كام
زين دو قاضي‌القضاة نيكو نام
سخني كان بجاست بايد گفت
آنچه بينند راست بايد گفت
راي دستور كه افتاب وشست
بافاضت چو آفتاب خوشست
شايد آن روزها كه داد كند
گر به لطف از مراغه ياد كند
آب رحمت بر آن زمين بارد
كه در آن خاك تشنگان دارد
من ز اهل سخن چه باشم و چند؟
كه سخن رانم از نصيحت و پند
پند و وعظ از كسي درست آيد
كه به كردار خوب چست آيد


در سپاس حقوقي چند واجب

۳۲ بازديد


چند باشي به اين و آن نگران؟
پند گير از گذشتن دگران
واعظت مرگ هم نشينان بس
اوستادت فراق اينان بس
گر دلت را ز مرگ ياد شود
كي به اين ساز و برگ شاد شود
فرصت خويشتن چو كردي فوت
هم تو بر خويشتن بخوان «الموت»
مرگ و مردن برابر دل دار
ياد گور و لحد مقابل دار
گر گدا يا امير خواهد بود
مردني ناگزير خواهد بود
پدرت مرد و با خبر نشدي
مادرت رفت و ديده ور نشدي
داغ فرزند و هجر همسالان
همه ديدي، نميشوي نالان
اين دل و جان آهنين كه تراست
نتوان كرد جز به آتش راست
مرگ ازين رنج و غصه به كندت
مرگ بيدار و متنبه كندت
جهد آن كن كه زود خاك شوي
تا مگر زين گناه پاك شوي
چه تفاخر كني به نام پدر؟
چو نداني نهاد گام پدر
پدرت باغ و بوستاني كرد
تو چنان كن كه آن بداني خورد
گر نسازي تو باغ، معذوري
باغ او را مبر ز معموري
هيچ تخمي مكار و كشت مكن
نام آباي خويش زشت مكن
تو كه شب مستي و سحر مخمور
كي كني خانهٔ پدر معمور؟
چيست ميراث او طلب كردن؟
در دو شب خرج يك جلب كردن
خيز و خيري به جاي او تو بكن
او نكرد، از براي او تو بكن
او نخورد، ار نه كي همي هشت اين؟
گر هميخورد خود نميكشت اين
بتو هشت او، تلف چنين باشد
تو باو ده، خلف چنين باشد
نه بدين غايتت بزرگ او كرد؟
اين چنين زيرك و سترگ او كرد؟
به روانش رسان چراغي هم
كه ازو ديده‌اي فراغي هم
واجب آمد بر آدمي شش حق
اولش حق واجب مطلق
بعد از آن حق مادرست و پدر
و آن استاد و شاه و پيغمبر
اگر اين چند حق بجاي آري
رخت در خانهٔ خداي آري
حق اينها بدان كه اربابند
مقبلان اين دقيقه در يابند
حب ايشان سرت بر افرازد
بغض ايشان به خاكت اندازد
دمنهٔ رفتگان تست اين خاك
سبزهٔ دمنه را چه داري باك؟
دل ز خضراي اين دمن برگير
بكن اين جان و دل ز تن برگير
زير اين قلعهٔ همايون عرض
پارگينيست پر ز سرگين، ارض
جنبشي كن، كه نيست جاي نشست
مگر آيد مراد دل در دست
وگرت نيست قوت و نيرو
به عزيزان خويش « قل سيروا»