من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در خطر مخلصان و نازكي آداب عبوديت و وقت آزمايش‌هاي حق سبحانه

۳۵ بازديد


مخلصاني كه در مراقبتند
در هراس خلاف عاقبتند
لهجهٔ خشم او نداند كس
مخلصان راست اين هدايت و بس
هر كرا ميكشد به خنجر خشم
اول او را زبان ببندد و چشم
روي مجرم بپوشد او به وفا
تيغ قهرش در آورد ز قفا
با تف خشم او چه كفر و چه دين؟
با عتابش چه آسمان، چه زمين؟
تا ز خشمش بجاست يك ذره
نتوان شد به عدل خود غره
چونكه با نيستي شدي دمساز
اگر آن نيستي ببيني باز
زان نظر در گناهت اندازد
خشم گيرد به چاهت اندازد
روز صلحت به دست مدح دهد
شب خشمت به تيغ قدح دهد
آنكه مدح تو گفت مجبورست
وآنكه قدح تو كرد معذورست
گر ستايش كنند شاد مشو
ور نكوهند از آن به باد مشو
تو چه داني؟ كه آزمايش اوست
غير گويد ولي نمايش اوست
حسن او را لطيفه‌ها باشد
درد او را وظيفه‌ها باشد
زين دو وزن تو باز خواهد جست
تا ببيند كه محكمي يا سست؟
تا ترا مدح ديگري ساقيست
از طبيعت هنوز پر باقيست
عارفي كونه از هوا شنود
اين دو قول از يكي نوا شنود
بر گمارنده اوست ايشان را
جمع كن خاطر پريشان را
با كسي كو ازين شماره بود
هيچ داني ترا چه چاره بود؟
كردن كار و كار ناديدن
جز رخ آن نگار ناديدن
يا در آن زلف پيچ پيچ مبين
يا نظرها ببند و هيچ مبين
اوحدي، غم چو ناگزير تو شد
عشق آن چهره در ضمير تو شد
يار نازك دلست، بارش بر
گل بچيني تو، رنج خارش بر
گر براند، برو چه درمانست؟
ور بخواند، بيا كه فرمانست
گرت از چپ دواند و گر راست
آنچنان رو كه خاطر او خواست
گر ز روي ادب دهد رنجت
به از آن كز غضب دهد گنجت
گه بود كز عضب كند شاهت
برد از تخت باز در چاهت
غضب او نهفته باشد و نرم
تا در آزارش افتي از آزرم
غضبش را بدان وزان به هراس
ادبش هم ببين، بدار سپاس


در تحقيق دل و نفس به مذهب اهل سلوك

۳۳ بازديد


عقل را دل گزيده فرزنديست
روح را هم يگانه دلبنديست
نفس نطقي و روح انساني
دل تست، اين رواست گرداني
علت آن دو چيست؟ حضرت هو
سبب اين دو دل، ولي دل كو؟
زان دو زاد و ز هر دو آزادست
كو يكي و آن يكيش بر بادست
دل كند ناز و خود چنين باشد
خانه پرورد و نازنين باشد
حافظ راز و محرم پرده است
دل از آن رو، كه خانه پرورده است
قلب در قلب لشكر ابوين
صالح البنيتست و مصلح بين
واحد اينست و ثالث و ثاني
تو بدان، آنچنانكه ميداني
همچو ترسا مباش سرگردان
رخ ز ثالث ثلاثه برگردان
روح قدسي مدان بجز دل خود
پدر و مادرش روان و خرد
قلبت از جان و از خرد زادست
باز در قلب هر دو استادست
نفس تا از كژي خلاص نيافت
جاي در بارگاه خاص نيافت
در وجود تو بر، صليب دلست
وندرين باغ عندليب دلست
دل به طفلي سخن سراي آيد
دل چو عيسي بر خداي آيد
خر عيسي تنست و دل عيسي
اين سخن را مدان به تلبيسي
دل عيسي بر آسمان زد چنگ
خر عيسي به ريسمان آونگ
مريم از آسمان بنگريزد
عيسي از آسمان نپرهيزد
ملكي را بر آسمان هشتند
مريمي را به ريسمان رشتند
اندر آن دل كسي ندارد راه
جز كلام خداي و ذكر اله
وگر اين دل رها كني در حال
گربه او را بدرد از چنگال
اين چنين دل به سگ دهي، نخورد
برچنان دل فرشته رشك برد
«بيت لحم» تو نيست گر داني
بجز اين هيكل هيولاني
بر مسيح دل تو «بيت‌اللحم»
لايق آتشست و بابت فحم
معني دار و صورت بندش
چار طبع مسيح و پيوندش
آنكه بر دار شد مسيح گلست
وآنكه بر آسمان مسيح دلست
تير سيرش چو بر گشاد آمد
ملكوت سماش ياد آمد
نه بپرورد مريم از پاكي
روح حق در مشيمهٔ خاكي؟
مهر دوشيزگي تميمهٔ او
مهر تابنده در مشيمهٔ او
هر كه بر فرج ازين حصار كند
با ملك دست در كنار كند
فكرتش چون نشد بغيري خرج
نفخ روحش دميده شد در فرج
تن، كزان آستان فتوح كند
آستينش قبول روح كند
چون نگشت از مقابلي هدفش
قابل نفخ روح شد صدفش
نفس را دل دليل فرزندي
كرد ثابت به حكم مانندي
نيست جز دل عصاي اين بنده
كه كند خاك مرده را زنده
دهد آنرا كه امر حق شد جفت
ز رحم بچه و ز پستان گفت
آب اصلست و فرعها بي‌مر
امر حق نيز را چنين بنگر
نفس او چون كه شد به عصمت فاش
صدف روح گشت سرتاپاش
قطره كز حق نزول داند كرد
صدف دل قبول داند كرد
مكن، اي مرده دل، به زجر و به زور
خويشتن را به زندگي در گور
تا دل و حق دل نداني تو
حكمت اين سجل نخواني تو
نظر دل چو بر كمال بود
عشق خوانند و عشق حال بود


در معني دل

۳۵ بازديد


عرش رحمن دلست، اگر داني
دل باقي، نه اين دل فاني
دل باقي محل نور خداست
دل فاني ازين محله جداست
ز آسمان گر بيفتي اندر خاك
به از آن كت بيفگند دل پاك
هر كه دل دارد اين دليلش بس
خود رسولست و اين رسيلش بس
دل، كه سيمرغ را شكار كند
چرخ زالش چگونه خوار كند؟
شاهد دل، كه نامش ايمانست
در پس هفت پرده پنهانست
دل ز معني كند طرب سازي
تو به دستار و سر چه مينازي؟
« ليس في جبتي» بيان دلست
«لي مع‌اللله وقت» از آن دلست
هم دلست آنكه گفت: سبحاني
جان نيارست گفت، تا داني
جان كه بر پاي قيد تن دارد
به چه ياراي اين سخن دارد؟
دل نداري، ز جان چه كار آيد؟
جان بيدل چه در شمار آيد؟
فيض يزدان ز دل بريده نشد
دل نديدند و فيض ديده نشد
حالت و حيلت دلند اينها
دل طلب كن، كه حاصلند اينها
از تن و جان خود جدايي كن
دل به دست آور و خدايي كن
راه تحقيق را دليل دلست
آتش عشق را خليل دلست
با علي عشق و دل چو ياور بود
در چنين فتحها دلاور بود
در خيبر به دست نتوان كند
دل تواند، دل اندرين دل بند
جان چو پروانه گشت شمع دلست
تن پريشان محل جمع دلست
از تنت هر دري به بازاريست
دل شب و روز بر در ياريست
دل بغير از حضور نپذيرد
بي‌حضورش كني، فرو ميرد
آن دلي كز فلك به تنگ آيد
نه عجب كش ز ديو ننگ آيد
نقش بر دل مكن، كه آبست او
گل ممالش، كه آفتابست او
در دلت هر چه جز اله بود
گر فرشته است غول راه بود
دل عارف محل ايمانست
جاي اسلام و قالب جانست
گرنه دل مقدمش قبول كند
نور ايمان كجا نزول كند؟
با تو دل را تعلق بكري
با نبي نسبت ابابكري
سر ايمان، كه پيچ در پيچست
گر نه تصديق دل بود هيچست


در مرتبهٔ عقل و جان

۳۳ بازديد


پيش ازين آدمي و اين آدم
ديو بود و فرشته در عالم
چون رسيد آدمي ز عالم جود
عزتش را فرشته كرد سجود
با روانش ملك چو خويشي داشت
پيش ديدش كه رخ به پيشي داشت
هر چه جمع فرشته و ملكند
از قواهاي انجم و فلكند
چون كنند از محل خويش نزول
شكلهاي دگر كنند قبول
اصل جني ز نار بود و هوا
بر فلك زان نرفت و نيست روا
خاك آدم بديد و سجده نبرد
ديدگانش به خاك خواهد مرد
خاك او ديده بود و آتش خود
نور او را يكي نديد از صد
سر او زان قفاي لعنت خورد
كه قفا را ز روي فرق نكرد
تو به نفس شريف و عقل زكي
از شمار فرشته و ملكي
غضبت آتشست و شهوت باد
وين دو ديو چنين ترا همزاد
عقلت از عالم اله آمد
نفست از بارگاه شاه آمد
دو ملك با تو اينچنين همراه
سوي ايشان نميكني تو نگاه
نيست تن را مهار در بيني
جز خرد در دماغ، اگر بيني
عقل بر ناخوشي كشيد و خوشي
تا جدا گشت رومي از حبشي
نامهايي كز آسمان آيد
همه بر نام عقل و جان آيد
جز خرد مرد آن جواب نبود
غير ازو لايق خطاب نبود
تن درنده است و روح دارنده
عقل مر هر دو را نگارنده
جامهٔ كون را علم عقلست
روح لوح آمد و قلم عقلست
تن و جان را به دست عقل سپار
پاي بيگانه در ميانه ميار
علم نيرو دهد كمالت را
عقل اجابت كند سؤالت را
چون ترا زين جهان گزيري نيست
بهتر از عقل دستگيري نيست
اي به تاييد عقل بيننده
آفرين كن بر آفريننده
كه تواند ز آب گنديده
آفريدن رخ و لب و ديده؟
قالبت را كه هست پردهٔ روح
آلت روح دان و كردهٔ روح
كردهٔ اوست، نازنين ز آنست
از چنان نيست، از چنين ز آنست
روح و چندين فرشته در كارند
تو به خوابي و جمله بيدارند
تا تو بازار خويش تيز كني
آمد و رفت و خفت و خيز كني
زان عمل ساعتي نياسايند
تو بفرسايي و نفرسايند
هر كجا عقل و جان تواند بود
تن كجا در ميان تواند بود؟
در عروقي بدين صفت باريك
مخرجي تنگ و مدخلي تاريك
كيست جز جان كه كار داند كرد
راز خويش آشكار داند كرد؟
پي جان رو، كه كار كن جانست
تن بيچاره بنده فرمانست
چون سپاه تو بار بربندد
عقل راه شمار بربندد
گر مجرد شود فرشتهٔ تو
نرسد آفتي به كشتهٔ تو
عقل شمعست و علم بيداري
نفس خواب و هوس شب تاري
عقل را هم چو دل نداند كس
روح را دل نكو شناسد و بس


در معني سماع

۳۴ بازديد


عاشقي كو سخن باو شنود
هر چه وارد شود نكو شنود
آن زمانت رسد سراندازي
كانچه داري جزو براندازي
دف چه بايد؟ كه زخم پنجه خورد
ني ز دست و ز دم شكنجه خورد
تا تو در چرخ واي واي زني
همچو مصروع دست و پاي زني
لب آن از دميدن آبله كرد
كف اين از كفيدنش گله كرد
تو اگر واصلي وسيلت چيست؟
و گرت حالتيست حيلت چيست؟
سهل وجدي و حالتي باشد
كه بسازي و آلتي باشد
اين تفاوت ز بهر خام بود
پخته را يك نفس تمام بود
چه تواند چوني تهي مغزي؟
صفت صورت چنان نغزي
صفت او زبان حال كند
چه بود ناله‌اي كه نال كند؟
زود بر خود چو دف بدري پوست
گر تجلي كند حقيقت دوست
شتر مست را علف چه بود؟
عاشق چنگ و ناي و دف چه بود؟
لايزاليست حالت ايشان
بيمقالي مقالت ايشان
داده در سر و در ملا دل و هوش
به زباني ز بي‌زباني گوش
بوي بادي كه آن ز نجد آيد
سنگ اگر بشنود به وجد آيد
دوست بي‌ترجمان سخن گويد
لب او بي‌زبان سخن گويد
ز لبش گر سخن نيوش آيي
بي‌سخن تا ابد به جوش آيي
دف قوال را دريدي تو
ز چه برميجهي؟ چه ديدي تو؟
با چنين آش و شربت و بريان
چيست آن چشم خيرهٔ گريان؟
خود نپرسي كه از چه مالست اين؟
از حرامست يا حلالست اين؟
چشم بر هم نهي، فرو مالي
بر هوا ميجهي و مينالي
شمع و قنديل و ناي و دف بايد
لوت و بريان چهار صف بايد
بر نهالي نهاده بالش را
تا تو ياد آوري جمالش را
زين سماعت چه چيز نظم شود؟
بجزين لوتها كه هضم شود؟
اينكه در شعر ميگرايي گوش
مدتي بر سماع قرآن كوش
تا ز هر نكته بشنوي رازي
كه بجز آز ما مورز آزي
سخن پخته جوي و گوشش كن
نفس ار خام زد خموشش كن
ميوهٔ پخته خور، كه بيرنجست
ميوهٔ خام اصل قولنجست
نفس عاشقان بسوز بود
وين دگرها چو شمع روز بود
سخني كان ز اهل درد آيد
همچو جان در ضمير مرد آيد
پي به تحقيق ذات نابرده
ره به اسم و صفات نابرده
آنچه تقديس را شعار بود
و آنچه تنزيه را بكار بود
حق الهام را ندانسته
دفع وسواس نا توانسته
ضبط ناكرده پيش دل به درست
تا بانجام كار خود ز نخست
كي ميسر شود ز عالم مجد
كه درآيد سر مريد به وجد؟
اين سماعي، كه عرف و عاداتست
پيش ما مانع سعاداتست
تا نميري ز حرص و شهوت و آز
نشود گوش آن سماعت باز
قوت دل را ز تن چو عور كند
به سماع چنان چه شور كند؟
روح چون در جمال حق پيوست
جنبش پاي چون بماند و دست؟
در بدايت سماع بد نبود
در نهايت سماع خود نبود
آن كه از جام وصل مست شود
كي به جنبش دراز دست شود؟
پيش جمعي كه اين سماع رواست
مينمايد كه بر سبيل دواست
زانكه طالب پس از رياضت سخت
كه برون آورد ز خلوت رخت
آن وقايع كه بود كم باشد
جانش از فقد آن دژم باشد
هم زادمان ذكر خسته بود
هم ز حرمان خود شكسته بود
منقبض گردد از تغير حال
رنج بيند ز وحشت و ز ملال
اگرش راي شيخ فرمايد
كه: سماع سخن كند، شايد
تا از آن واردات ياد كند
دل خود زان حضور شاد كند
تو كه سوداي زلف داري و خال
زين سماعت چه وجد باشد و حال
ز سماع آنكه اين خبر دارند
هر يكي مشربي دگر دارند
جنبش آنكه اين خبر دارند
هر يكي مشربي دگر دارند
جنبش آنكه نفس او ملكيست
چرخ باشد، كه جنبش فلكيست
ميل بالاست نقش بر بستن
زين جهان و جهانيان رستن
در چنان بيخودي سرافشاني
نفي غير خداست، تا داني
هيات نفس تا كدام بود؟
جنبش شخص از آن مقام بود
لا ابالي نظر به اين نكند
سر اين حال را يقين نكند
هر كجا نغمه‌ايست يا سازي
بم و زير و دف و خوش آوازي
خانهٔ خوب و مردم از هر دست
زاهد و رند و پير و كودك و مست
زن و نظاره‌اي پر از در و بام
پيش ايشان سماع دارد نام
گر چه اينجا همه سراندازيست
حال درويش حد اينبازيست
زانكه هست اين روش زنان را نيز
بر سر كوچه كودكان را نيز
مپسند اين سماع در دانش
بي‌زمان و مكان و اخوانش
عارفي راست اين سماع حلال
كه بود واقف از حقيقت حال


در عشق

۳۴ بازديد


عشق و دل را يك اختيار بود
عقل و جان را دويي حصار بود
ز آستان عقل پيشتر نرود
عشق خود ز آشيان بدر نرود
بال دل چيست؟ عشق ديوانه
بند جان كيست؟ عقل فرزانه
عشق ديوانه را چو برخوانند
عقل فرزانه را بدر مانند
هر كه عاشق نشد تمام نگشت
وانكه در عشق پخت خام نگشت
همره عشق شو، كه يار اينست
در پي عشق رو، كه كار اينست
عقل ورزي، ز كار سرد شوي
عشق ورز، اي پسر، كه مرد شوي
ميل صورت به شهوتست و هوس
ميل معني به عشق باشد و بس
عقل شمعست اندرين خانه
مرد در پاي عشق پروانه
عشق خواند ترا به عالم محو
عقل گويد ز فقه و منطق و نحو
سينه را عشق چاك داند كرد
نفس را عشق پاك داند كرد
تبش نور كبريا عشقست
آتش خرمن ريا عشقست
عشق برقيست كام سوزنده
وز تمامي تمام سوزنده
عشق را روي در هلاك بود
هر كرا عشق نيست خاك بود
تا ز هستيت شمه‌اي برجاست
نتوان راه عشق رفتن راست
بندهٔ رنج باش و راحت بين
دفتر عشق خوان، فصاحت بين
مرد عاشق ز عشق گويا شد
گل ببين كو ز گل چه بويا شد؟
جدل و بحث لاولن دگرست
ناطق عشق را سخن دگرست
هوس از صورتي گذر نكند
عشق در هر دو شان نظر نكند
عشق را از هوس نميداني
لاجرم «بشر» و «هند» ميخواني
عقل جويان بود سكونت را
عشق برهم زند رعونت را
رخ او كس به خود نداند ديد
عشق بيخود رخش تواند ديد
آسمانها به عشق ميگردند
اختران نيز در همين دردند
عشق جام تو و شراب تو بس
عاشقي محنت و عذاب تو بس
گر ازين بوته خالص آيد مرد
نرسد دوزخش دو اسبه به گرد
گرمي از عشق جوي، اگر مردي
هر كه عاشق نشد، زهي سردي!
عشق روي و ز نخ نميگويم
با تو از برف و يخ نيمگويم
عشق آن شاهدان بالايي
كه كندشان سپهر لالايي
دلبري جوي و پاي بندش باش
آتشي بر كن و سپندش باش
خيز و جامي ز دست مادر كش
تا ببيني جمال وقتي خوش
گر چه كوتاه ديدهٔ بامم
دور كن سنگ طعنه از جامم
راه باريك و وقت بيگاهست
رو بگردان، كه چاه در راهست
جام ما را مده به بد مستان
ور دهد نيز دست بد، مستان
عشقداري و پاي جنبش هست
منشين، دست يارگير به دست
مرد در راه عشق مرد نشد
تا لگد كوب گرم و سرد نشد
سخن عاشقان به حال بود
نه به آواز و قيل و قال بود
هر چه در خط و در بيان آيد
دست بيگانه در ميان آيد
تو مگو: چون ز دل به دل راهست؟
كانكه دل دارد از دل آگاهست
دل چو نعل اندر آتش اندازد
عرش را در كشاكش اندازد
همت دل كمند عاشق بس
ياد معشوق بند عاشق بس
ديگر، اي مرغ دل، به پرواز آي
در چه انديشه رفته‌اي، باز آي
سخني كش به راز بايد گفت
چون بهر جاي باز شايد گفت؟
چيست گفتن چو اشك داري و آه
قاضي عشق را بس اين دو گواه
من و ما تا بچند دشمن و دوست؟
بس ازين بيخودي خود همه اوست
چند گويي كه: شيشه بشكستي
كي بود كار جام بي‌مستي؟
جد و جهدي بكار مي‌بايد
هر كرا وصل يار مي‌بايد
همه محرومي از نجستن تست
بي‌بري از گزاف رستن تست
عاشق بي‌طلب چه كرد كند؟
مرد بايد، كه كار مرد كند
درد ما را به مرغ و ماش چكار؟
عاشقان را به نان و آش چكار؟
نظر دل چو بر جمال بود
عشق خوانند و عشق حال بود
تا نخواني مقالتي در عشق
نكني وجد و حالتي در عشق


در توحيد

۳۵ بازديد


بينش اوست غايت عرفان
دانش او سرايت عرفان
نرسد كس به كنه معرفتش
مگر از باز جستن صفتش
احديت نشان ذاتش دان
صمديت در صفاتش دان
احدست او نه از طريق شمار
صمدست او ولي ندارد يار
صفت از ذات دور نتوان كرد
شرح اين جز به نور نتوان كرد
او ازين، اين ازو جدا نبود
گر نباشد چنين خدا نبود
ذات او از صفت بدر ديدن
كي تواني به چشم سر ديدن؟
صفتش را به دل نشايد يافت
در صفاتش خلل نشايد يافت
در صفاتش چو از صفا نگري
هر چه بود او بود چو وانگري
دوربينان رخش چنين ديدند
به صفت در شدند و اين ديدند
هر كرا هست بويي از صفتش
بپرستند اهل معرفتش
از براي صفات او باشد
بر در هر كه گفتگو باشد
صفت اوست جان و مردم جسم
صفت اوست گنج و خلق طلسم
ذات ما را صفات اوست حيات
چون حيات صفات خلق از ذات
هر كه او زين صفات عور شود
همچو چشمي بود كه كور شود
هر كجا قدرتست قادر هست
بي‌شرابي كجا توان شد مست؟
هر كجا حسن بيش، غوغا بيش
چون بدين جا رسي مرو زين پيش
عالمي زان جمال شيدا گشت
كه نه پوشيده شد، نه پيدا گشت
گشت ظاهر كه دل درو بندي
ماند باطن كه در نپيوندي
دل به تحقيق حال او نرسد
جان به كنه جلال او نرسد
ذات او جز به نام نتوان ديد
صفتش را تمام نتوان ديد
گر چه با او به جان همي كوشند
بيشتر در گمان همي كوشند
صفت و ذات او قديمانند
نه صفت را نه، ذات را، مانند
همه گيتي به ذات او قايم
ذات او با صفات او دايم
صفتش در هزار و يك پردست
وز حساب آن هزار و يك فردست
سالها زحمتست و كار ترا
تا يكي گردد آن هزار ترا
دانش ذات جز بدو نتوان
وان به تقليد و گفتگو نتوان
صفتش را به فكر داند مرد
وندرين باب فكر بايد كرد
با قدم چون حدث نديم شود
كي حدث پردهٔ قديم شود؟
ذات را غير چون بپوشاند؟
ديگ را آب چون بجوشاند؟
نور خورشيد از آنكه شد چيره
ديدنش ديده را كند خيره
جستجويش به كو و كي نكنند
بكش اين پاي تات پي نكنند
احدست او نه از طريق عدد
احدي فارغ از تكلف حد
عقل و ادراك آفريدهٔ اوست
ديدن عقل هم به ديدهٔ اوست
نتوان ديدنش به آلت چشم
نيست بر ديدنش حوالت چشم
نور چون گردد از نهايت فرد
بكماهيش ضبط نتوان كرد
حال آن نور و ديدهٔ اوباش
آفتابست و ديدهٔ خفاش
ني، چه گفتم؟ چه جاي اين سازست؟
دوست پيدا و ديده‌ها بازست
در تو و ديدن تو خيري نيست
ورنه در كاينات غيري نيست
نيست، گر نيك بنگري، حالي
در جهان ذره‌اي ازو خالي
سخن عشق كم خريدارست
ورنه معشوق بس پديدارست
حاصل اين حروف و دمدمه اوست
همه محتاج او و خود همه اوست
تا ز توحيد او نگردي مست
ندهد رتبت وصولت دست
زمره‌اي كين اصول ميدانند
اين نظرها وصول ميخوانند
ورنه مخلوق چون خدا گردد؟
بجزين مايه كاشنا گردد
نور او قاهرست و سوزنده
زو دگر نورها فروزنده
آتشي كش تو بر فروخته‌اي
وندرو خشك و تر بسوخته‌اي
چونكه از نور داشت قوت و هنگ
كرد با خويش جمله را يكرنگ
تا تو همرنگ آن پري نشوي
از هلاك و فنا بري نشوي
زر خالص چو رنگ نوري داشت
تن او از هلاك دوري داشت


در صفت عارف و عرفان

۳۵ بازديد


از در معرفت مگردان روي
كام جويي، به شهر عرفان پوي
كندرين گرد شهسوارانند
علم او را خزانه دارانند
به امانت ز حق پيام رسان
سخن او به خاص و عام رسان
لطف حق درج در شمايلشان
حرز و تعويذ حق حمايلشان
نفسي جز به ياد حق نزنند
جز به فرمان حق نطق نزنند
عون عصمت حصارشان گشته
روح و رحمت نثارشان گشته
گر درآيد به يادشان جز دوست
بدرانند ياد خود را پوست
جز رخ او بهر چه در نگرند
گر چه طاعت بود، گنه شمرند
به ادب گشته مستقيم احوال
ديده ور گشته در طريق كمال
پشت بر كار اين جهان كرده
آن جهان سود و اين زيان كرده
برده خود را به گوشه‌اي بي‌برگ
روح تسليم كرده پيش از مرگ
عشق آن دلستان به قوت درد
اشكشان سرخ كرده، رخشان زرد
ديده بر مرصد بشارت او
گوش بر رمز و بر اشارت او
گفته تكبيرسست پيوندي
بر جهان و بر آرزومندي
در صفتهاي او نظر كرده
ز انجم و آسمان گذر كرده
در خرابي بود عمارتشان
وز سر نيستي امارتشان
رخ پر از گرد و موي آشفته
ترك دنيا و آخرت گفته
حنظل از دست دوست باز خورند
ور تو شكر دهي به ناز خورند
نه تبسم به جاه و مال كنند
نه نشاط از نظام حال كنند
بي‌نشان در نشست و خاست همه
از كژي دور و گشته راست همه
بر نپيچند رخ ز شارع شرع
گوش دارند اصل او با فرع
هر چه‌شان دور دارد از در دوست
گر بهشتست، خاك بر سر اوست
نظر از منزلي بلند كنند
ناپسند جهان پسند كنند
چون كسي اندرين اصول رسد
زود در پايهٔ وصول رسد
جام انس و لقاش نوشانند
خلعت اصطفاش پوشانند
تا شود در حضور و غيبت او
همه دلها ملا ز هيبت او
يكدم از كار حق نپردازد
چشم بر كار خود بيندازد
از فلك هر چه ميرسد به ظهور
بر دل او كند نخست عبور
بگشايد ز فيض حاصل او
چشمهٔ علم غيب بر دل او
هر چه از فيض او براندوزد
به دگر طالبان در آموزد
گر سخن سخت گويد و گر سست
به خدا گويد آنچه گويد رست
هر كسي را كه يافت قابل آن
زودش آورد در مقابل آن
مرد كو هر مقام را دانست
وارد خاص و عام را دانست
راه را جبرييل داند شد
راهرو را دليل داند شد
هر چه داند در آن ارادت حق
باز گويد هم از افادت حق
گر چه دانست، لاف بس نزند
بي‌اجازت دلش نفس نزند
گاه پيدا كند خداي او را
تا بدانند اهل راي او را
گه بپوشد ز ديگرانش رخ
تا نبينند منكرانش رخ
به خودش هر دم انتباه كند
نهلد كش ريا تباه كند
زانكه شرك از ريا پديد آيد
در هر فتنه را كليد آيد
چون شود نفس او ز شرك تهي
رخ نهد كار نفس او به بهي
سر او چون تمام نور شود
مورد و مصدر امور شود
نور گيرد دلش به مايهٔ ذكر
پرورشها كند به دايهٔ ذكر
دل چو چندي درين مجاهده شد
نظرش لايق مشاهده شد
در تجلي به نور غرق شود
فرق او پاي و پاي فرق شود
صفت او ازو فرو شويند
ز صفاتي دگر سخن گويند
بر دلش داوري گذر نكند
جز به روي يكي نظر نكند
تا به جايي رسد كه خود نبود
نقش نيك و نشان بد نبود
جز دوام حضور نشناسد
غير از اشراق نور نشناسد
در نهايت رسد بدايت او
پر شود عالم از هدايت او
شقه‌هاي غطا براندازد
تحفه‌هاي عطا در اندازد
بلكه خود هر دو سر شوند يكي
بنماند دگر غبار شكي
چون دويي دور شد ز ديده و گوش
نيست ببيننده بهتر از خاموش
مرد را جمله دل چو ديده شود
قيل و قال از كجا شنيده شود؟
پردلاني كه اين حقايق را
باز ديدند و اين دقايق را
پشت بر كار اين جهان كردند
آن جهان سود و اين زيان كردند
آنكه بر خويشتن كشيد قلم
نكشد بار بوق و طبل و علم
جان ايزدپرست را به ضمير
نگذرد ياد پادشاه و امير
هر كه با كردگار كاري داشت
در دل خويش غير او نگذاشت
از كليم آنكه او بپرهيزد
به گليم تو كي فرو خيزد؟
گفته: «هذا فراق يا موسي»
چون رود در جوال با موسي؟
نظري زين بلندبينان بس
چه نظر؟ كالتفات اينان بس
هر چه داري به راهشان انداز
خويش را در پناهشان انداز
پيش اينان بجز نياز مبر
شوخي و امتحان و آز مبر
بنده نامان پادشاه اينند
تاج بخشان بي‌كلاه اينند
جام ايشان به سفله مست مده
دامن حبشان ز دست مده
جان عارف به قرب اوست غني
چكند ياد اين جهان دني؟
چون نباشد ز جام عزت مست
خنجر قربتي چنان در دست
صاحب تخت و مالك تاجست
به لباس دگر چه محتاجست؟
هر كه با اين صفت نگردد جفت
او به خلوت نرفت و ذكر نگفت
سر توحيد ازين گروه شنو
ورنه سرگشته در بدر ميرو


در حقيقت اجابت دعا

۳۳ بازديد


گر دعا جمله مستجاب شدي
هر دمي عالمي خراب شدي
تو دعا را اگر نداني روز
نشوي بر مراد خود پيروز
تا نيابد دل تو راه به غيب
دست حاجت برون مي‌آر از جيب
غيب‌دان جز به نور نتوان شد
وقت بين بي‌حضور نتوان شد
گر دلت حاضر و تنت نوريست
هر چه خواهي بخواه، دستوريست
نفس مستجاب آنكس راست
كز خدا جز خدا نجست و نخواست
تو به خود نزد او نداني شد
تا نخواند كجا تواني شد؟
اوست نزديك ورنه دوري تو
حاضر او بس، كه بيحضوري تو
گر نه راه تقرب او رفتي
با تو «اني قريب» كي گفتي؟
چون در آن قرب محو گردي تو
صورت خويش در نوردي تو
دگرت لذت از جهان نبود
از توسر ازل نهان نبود
به محبت رسي از آن قربت
برهي از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردد
او ترا راه و راهبر گردد
او ترا دست گردد و او تيغ
هر چه خواهي نباشد از تو دريغ
نفس او با تو همخطاب شود
سخنت جمله مستجاب شود
غيب را با دلت خطابي هست
زان نظرهات فتح بابي هست
ليك هم آفتيست در هوشت
كه نرفت آن خطاب در گوشت
تير چون از كمان سست آيد
از كجا بر هدف درست آيد؟
تو كه بازوي بيگناهت نيست
سپري جز عطاي شاهت نيست
تا عصاي تو اژدها نشود
به دعاي تو كس رها نشود
چون نه‌اي واقف از دعاي بشر
ميبري در دعاي باران خر
پيش ايزد ببين قبولت هست؟
پس برآور به سوي بالا دست
هر چه در خط عالم اويند
همه تسبيح او همي گويند
هر كسي را به قدر پايهٔ خويش
هست حدي كه نگذرد زان بيش
كس به تسبيح او نيابد راه
مگر از لهجهٔ كلام‌الله
هر زبان، گر چه گفتگو داند
حق تسبيح او هم او داند
اندرين نكته چون نكردي سير
نبري ره به سر منطق طير
هر كرا از درش سؤالي هست
هر يكي را زبان حالي هست
ورد رنجور چيست؟ «يا شافي»
وان بيچاره؟ « انه كافي »
مرغ يا ز آب و دانه گويد راز
يا ز پيكان و سنگ و چنگل باز
مور از آسيب سيل و آفت سم
طلب ارزن و جو و گندم
گر ازين در بود عبارت تو
كس نپيچد سر از اشارت تو
در جهان اسم اعظم او داند
و آن بود كوت بر زبان راند
هر كه با نامش آشنا گرديد
حاجتش سربسر روا گرديد
تا نگويي سخن مناسب حال
نشود هيچ مستجاب سؤال
هر چه خواهي به قدر حاجت خواه
تا بدان در دهند بازت راه
چو فزونت دهند ز آن تو نيست
هم نكوتر، كزان زيان تو نيست
تو كه زر داري و درم خواهي
پر تمنا كني، نه كم خواهي
دو بسازي سراي و بس نكني
تا بچار دگر هوس نكني
گر بلندت كند نيايي زير
ور فزونت دهد نگردي سير
چون به حاجت چنين سرايي تو
بهلد تا همي درايي تو
حال آن طفل و حالت تو يكيست
در بزرگي و خردي ارچه شكيست
كانگبينش دهي شكر خواهد
ور چه شيرين كني دگر خواهد
چون ز حد بگذرد فغان و خروش
بر دهانش زني شود خاموش
اين حسابت كجا شود روزي؟
چون ز داننده‌اي نياموزي


در تصديق كرامات اوليا

۳۶ بازديد


قوت نفس را مقاماتست
سر آن معجز و كراماتست
نفس چندانكه هست بالاتر
در كرامات و كشف والاتر
از كدورت دلت چو گردد دور
رختت از ظلمت آورند به نور
غيب دان جز به نور نتوان شد
وقت بين بيحضور نتوان شد
دل در آن نور چون مقيم شود
حركات تو مستقيم شود
باشدت حكم بر وجود و عدم
ليك بيحكم بر نياري دم
خواهشت چون براي او باشد
تو نباشي، رضاي او باشد
تا نگيري صفات روحاني
تا نگردي ز پا و سر فاني
قربت خود كجا دهد شاهت؟
به ولايت كجا بود راهت؟
به محبت چو مبتلا باشي
گاه و بيگاه در بلا باشي
بي‌ولايت ز خوف نتوان رست
تا ولي نيستي تو خوفي هست
به ولايت چو دل ستوده شود
در هيبت برو گشوده شود
چون رسي در مقام محبوبي
زو نبيند دل تو جز خوبي
صورتت صورت فرشته شود
زير پايت زمين نوشته شود
بر سر آبها روان گردي
غيب گويي و غيبدان گردي
از نظرها نهان تواني شد
مقتداي جهان تواني شد
نگذارد ز لطف صانع تو
كه شود هيچ چيز مانع تو
تو مسلم شوي به سلطاني
گه نوازي و گاه رنجاني
آوري اسب قربت اندر زين
به اجابت شود دعات قرين