در صفت زرق و ريا و ارباب آن

مشاور شركت بيمه پارسيان

در صفت زرق و ريا و ارباب آن

۳۳ بازديد


سخني كز سر معامله نيست
عقل را اندرو مجامله نيست
بي‌رعونت قدم نخواهي زد
بي‌ريا هيچ دم نخواهي زد
آن نماز دراز كردن تو
وز حرام احتراز كردن تو
روز بر سفره نان نخوردن سير
پيش بيگانه شب نخفتن دير
گاهي از چل تنان خبر گفتن
گاه از ابدال قصه برگفتن
چيست؟ اين چيست؟ گر نه زرق و رياست
راست روراست، گر ز بهر خداست
هيچ داني كه كيستند ابدال؟
گر نداني چرا نميري لال؟
مرد غيب از كجا تواند ديد؟
آنكه عيب و هجا تواند ديد
به ز ابدال بوده باشي تو
زانكه ابدال مي‌تراشي تو
ديو تست آنكه ديده‌اي از دور
چه كني ديو خويش را مشهور؟
تو كه كاچي ز رشته نشناسي
ديو نيز از فرشته نشناسي
گر بگويي كه: چيست در دستم؟
بر نپيچم سر از تو تا هستم
بر چنين آتشي چه دود كني؟
بگريز از ميان، كه سود كني
بر سر راه پادشاه و امير
مينهي دام و دانه از تزوير
بنشيني خود و دو باز آري
علما را ز خود بيازاري
بر زمين طعنه: كين گرفتاريست
بر فلك بذله: كان نگونساريست
اختر و چرخ چيست؟ مجبوري
غنصر و طبع چيست؟ مزدوري
نه به دانش دل تو گردد نرم
نه سرت را ز خلق و خالق شرم
چيست اين ترهات بيهوده؟
نقره‌اي بر سر مس اندوده
تاجر از سود و از زيان گويد
كاتب از خط و از بنان گويد
وزرا راي نيك و قربت شاه
امرا شوكت و سلاح و سپاه
پير سالوس را بپرسيدم
گفت: من بارها خدا ديدم
آتشم درفتاد از آن نادان
گفتم: اي دل، تو نيك‌تر وادان
اينكه پيغمبرست باري ديد
وانكه موسيست نور و ناري ديد
شيخكي روز و شب چو خر به چرا
از دو مرسل زيادتست چرا؟
هر كه حال به خويش در بندد
كه ندارد، به خويشتن خندد
به تكبر مريز بر كس زهر
گر امام دهي شوي، يا شهر
تا به چند از مقام رابعه لاف؟
اي كم ارزن، زنخ مزن به گزاف
او زني بود و گوي مردان برد
هر كسي آن عمل كه كرد آن برد
تو درم بر سر درم بسته
ما به رخ راه بيش و كم بسته
تو ندانسته سال و مه به خروش
ما بدانسته روز و شب خاموش
اينكه داري تو ما گذاشته‌ايم
زآنچه داري تو شرم داشته‌ايم
ما به گم كردن نشان قدم
تو به نقاشي رواق و حرم
گر چه چون ما تو پير ميگردي
همچنان گرد مير ميگردي
پيش والي ولي چكار كند؟
باشه چون پشه را شكار كند؟
اعتماد تو بر چماق امير
بيش بينم كه بر خداي كبير
شيخ كو از امير گيرد پشت
از خميرش سبك بر آور مشت
تيغ درويش تيغ يزدانيست
تيغ سلطان به شحنه ارزانيست
نفس گولست، سر به راهش كن
كل فضولست، بي‌كلاهش كن
دره، كز دست بيگناه افتد
سر قيصر چنان به چاه افتد
تا عصاي تو اژدها نشود
به دعاي تو كس رها نشود
آنكه عون خداي رايت اوست
علم شاه در حمايت اوست
آه ازين ابلهان ديوپرست!
همه از جام ديو ساري مست
گر چه داري تو راز خويش نهفت
من درين شهرم و بخواهم گفت
اينكه خود را خموش ميدارم
گوشهٔ‌عرصه گوش ميدارم
گر كسي ديگر اين غلط بگذاشت
من بگويم، نگه ندانم داشت
تا تو ريش و سري چو ما باشي
جان و دل گرد، تا خدا باشي
گرگ در دشت و شير در بيشه
همه هم حرفتند و هم پيشه
نه تو دينار داري و من دانگ
به رخ من چرا برآري بانگ؟
دو الف يك جهت به بي‌نقطي
اين سقط چو نشد؟ آن سري سقطي؟
تو به ريش و به جبه معتبري
اگر آن ريش و اهلي چه بري؟
گفت بگذار، گردمي بايد
در غم عشق مردمي بايد
زان چنين در بلا و در بندي
كه به تقدير حق نه خرسندي
بنده‌اي، خيز و رخ به طاعت كن
زآنچه او ميدهد قناعت كن
چيست اين زرق و شيد و حيله و مكر؟
تا دو نان بركني ز خالد و بكر
زان بر مير و خواجه جاي كني
كه توكل نه بر خداي كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد