در ستايش اهل رضا و خرسندي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در ستايش اهل رضا و خرسندي

۳۳ بازديد


حبذا! مفلسان آواره
جامه و جان پاره در پاره
غم بيشي ز دل به در كرده
به كمي سوي خود نظر كرده
به دلي زنده و تني مرده
رخت در كوچهٔ ابد برده
با چنان ديدهٔ تر و لب خشك
نفسي خوش زدن چو نافهٔ مشك
دلشان هم شكسته، هم خندان
وز زبان لب گرفته در دندان
آنكه پنهان كند حكايت دوست
لب او وانگهي شكايت دوست؟
راز او را ز خود چه ميپوشند؟
چون به مشهور كردنش كوشند
در دل آتش نهاده چون لاله
غنچه‌وش لب به بسته از ناله
دل پر از درد و روي در وادي
بسته بر دوش زاد بي‌زادي
زهر نوشان بي‌ترش رويي
تلخ عيشان بي‌تبه گويي
گر بلايي رسد ز عالم خشم
بر بلاي دگر نهند دو چشم
دل خوشند ار چه در گذار استند
تا مبادا كه در ديار استند
نفس چون شد مفارق از پيوند
بر تن او چه راحت و چه گزند؟
در خرابي چو گنج پوشيده
جام صد درد و رنج نوشيده
پيش زهرهٔ خروش كراست؟
ياره اين فغان و جوش كراست؟
همه گردن نهاده‌اند به حكم
لب ز گفتار بسته، صم بكم
هر كه آهنگ اين بيان كرده
هيبتش قفل بر زبان كرده
عارفان را بداغ كل لسان
كرده مشغول ازين فسون و فسان
حكمتش راه طعنهٔ چه و چون
بسته بر فهم كند و دانش دون
لب خاصان به مهر خاموشي
تو به گفتار هرزه ميكوشي
گر چه باشد در آن حضورت بار
هم طريق ادب نگه ميدار
سخن اينجا به راز شايد گفت
كان ببيني كه باز شايد گفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد