من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در حكمت

۳۳ بازديد


حكمت از فكر راست‌بين باشد
در مراعات سر دين باشد
نظر اندر صفات حق كردن
به دل اثبات ذات حق كردن
سخني كان به دل فرو نايد
دان كه از حكمتي نكو نايد
تا نخواني حكيم دو نان را
گر چه دانند علم يونان را
حسن فعل حكيم و حالش را
بين و آنگه شنومقالش را
گر زبان حكيم خاموشست
فعل او بين كه سربسر هوشست
نه ازين رو رسول با مردم
گفت: «مني خذوا مناسككم»
روي آن حكمتي ندارد نور
كز كتاب و ز سنت افتد دور
هر كرا اين متاع در بارست
نطق او در زبان و كردارست
ديدنش حكمتست و فعل امام
صحبتش رحمت خواص و عوام
وقت گفتن حكيم را پيداست
كانچه گويد به قدر گويد و راست
به هوا و مجاز دم نزند
در پي آرزو قدم نزند
بدهد بر خرد هوا را دست
خرد او كند هوا را پست
حفظ ناموس را كمر بندد
راه سالوس و زرق بربندد
آنچه داند نه هشتني باشد
آنچه گويد نبشتني باشد
سيرت رفتگان طريق او را
صفت صادقان رفيق او را
با امل انس كمترش باشد
اجل اندر برابرش باشد
نشود وقت او به بازي صرف
ننهد بي‌يقين قلم بر حرف
غم عمر گذشته گيرد پيش
دل ز بهر درم ندارد ريش
شفقت بر جوان و پير كند
رحم بر منعم و فقير كند
زو دل هيچ كس نيازارد
چون بيازرد، زود باز آرد
كوشد اندر تمام دانستن
ننگش آيد ز خام دانستن
پر به خواب و خورش هوس نكند
بي‌تواضع نظر به كس نكند
صورت اهل حكمت اين باشد
حكما را صفت چنين باشد
گرنه آني كه در گمان افتي
هرخسي را حكيم چون گفتي؟
حكمت آموز و نور حاصل كن
دل خود را به نور واصل كن
گر به حكمت رسي سوار شوي
حكما را سپاسدار شوي


سخني چند بر سبيل موعظه

۳۳ بازديد


صرف طاعت كن اين جواني را
بنگر آنروز ناتواني را
عاقلي، گرد نانهاده مگرد
كز جهان جز نصيب نتوان خورد
در دل خود مكن حسد را جاي
از درون زنگ بغض و كين بزادي
سلطنت چيست؟ تن درستي تو
پادشاهي؟ به خير چستي تو
گر دل ايمن و كفافت هست
ملكت قاف تا به قافت هست
رنج و بيشي به يكديگر باشد
گفتن بيش بار خر باشد
نظر از پيش و پس دريغ مدار
آنچه داني ز كس دريغ مدار
چشمها تيره، خانها تاريست
گر چراغي درآوري ياريست
هر چه دانسته‌اي ز پيش كسان
دست دستش به ديگران برسان
نيكي ار در محل خود نبود
ظلم خوانندش، ار چه بد نبود
وز بدي آنچه او بجاي خودست
عاقلش عدل خواند، ار چه به دست
هر كه خود را نخواست كوچك و خرد
با فرومايگان ستيزه نبرد
حكمت نيك وبد چو در غيبست
عيب كردن ز ديگران عيبست
هر چه ورزش كني هماني تو
نيكويي ورز، اگر تواني تو
مهر محكم شود ز خوش خويي
دوستي كم كند ترش رويي
خلق خوش خلق را شكار كند
صفتي بيش ازين چكار كند؟
هزل آب رخت فرو ريزد
وز فزونيش دشمني خيزد
دل به جانان مده، كه جان ببرد
شهوتت مغز استخوان ببرد
آنكه عيب تو گفت يار تو اوست
وانكه پوشيده داشت مار تو اوست
دوستي از درم خريده مجوي
پرده‌داري ز پس دريده مجوي
خواجه‌اي، بگذر از غلامي چند
پخته‌اي، در گذر ز خامي چند
تا تو باشي به كار بالا دست
در مكن پنجه و ميلادست
چرخ رام تو گشت و دورانش
گوي خيري ببر ز ميدانش
گفت خود را به داد عادت كن
دست در كيسهٔ سعادت كن
ماه گردون كه اين كرم دارد
ميكند بذل تا درم دارد
هم به انگشت مينمايندش
هم به خوبي همي ستايندش
آنكه ماه زمين بود نامش
چون ببينند مردم انعامش
در پيش روز و شب دعا گويند
سال و مه مدحت و ثنا گويند
به جزين خورد و خواب و خيز و نشست
مرد را منهج و طريقي هست
چون مزاج هوا تبه شد و آب
احتما يابد از طعام و شراب
ز دم رتبت و دوام سعاد
نرهد مرد جز به ترك مراد
حل و عقديت هست و تدبيري
چه نشيني؟ بساز اكسيري
پند ما گوش دار و شاهي كن
ورنه رفتيم، هر چه خواهي كن
گوش كن راز و روز بيني من
از گواهان شب نشيني من
گر چه روز از كسم نپرسي راز
نيستم بي‌تو در شبان دراز
روز ازين فتنه‌ها امانم نيست
شب نشينم، كه شب نشانم نيست
خود چه محتاج قيل و قال منست؟
كين سخن‌ها گواه حال منست
خود وفا نيست در نهاد جهان
مكن اندر دماغ باد جهان


در حضور دل و احياي نفس

۳۴ بازديد


پر مذبذب مباش و سر گردان
كه ثباتست سيرت مردان
خويشتن دار و راست باش و امين
كز يسار تو ناظرند و يمين
قدم اندر زمين منه جز رست
كاسمان را نظر به جانب تست
كوش تا بي‌حضور دم نزني
بر زمين خدا قدم نزني
چون روي نرم باش و آهسته
تا نگردند خاكيان خسته
از تو موري اگر بيزارد
پيشت آنرا به حشر باز آرد
چون صغير و كبير نيست معاف
در صغاير قدم منه به گزاف
خرده را كش تو خرد ميخواني
چون به پرسش رسد فروماني
مكن آزار خلق و گور ببين
با سليمان چه گفت مور ببين:
كه سخن گفت مور دم بسته
كه سليمان شنيدش آهسته
ليك داند كه مور بي‌تابست
هر كسي، جز كسيكه درخوابست
بر ضعيفان روا نباشد زور
چه ملخ باشد آن شعيف، چه مور؟
چون حساب از نقير خواهد بود
شايد ار مور مير خواهد بود
مرغ را دانه دادن از دينست
منطق‌الطير عاقلان اينست
اي جوان، حاضر تو پيرانند
با ادب رو، كه خرده گيرانند
هر كه او از گذشته ياد كند
با دل خود به شرم داد كند
شرم دل را شكسته دارد و تن
شرم بستاندت ز ما و ز من
شرم با خود ترا به جنگ آرد
شرم رويت به نام و ننگ آرد
هر كه را شرم كرد ازو دوري
بدرد پرده‌هاي مستوري
شرم بايد، لاف نگرايي
به حديث گزاف نگرايي
مرد را شرم سرخ روي كند
خلق را خوب خلق و خوي كند
يافت عثمان ز شرم و ايمان زين
كاتب وحي گشت و ذوالنورين
هر كه داند خداي را حاضر
چشم او از حيا شود ناظر
نكند هر چه عقل نپسندد
در باطل به خود فرو بندد
شرمت از فكر عاقبت زايد
وز دوام مراقبت زايد
مردمي چيست؟ ستر پوشيدن
پهلواني؟ به خير كوشيدن


در سفر و فوايد آن

۳۳ بازديد


چون نداني ز خود سفر كردن
بايدت بر جهان گذر كردن
تا ببيني نشان قدرت او
با تو گويد زبان قدرت او
كاي پسر خسروان كه مي‌بيني
اندرين خاكشان به مسكيني
همه بيش از تو بوده‌اند به زور
اينكه شان ميروي تو بر سر گور
چون در آمد اجل زبون گشتند
ملك بگذاشتند و بگذشتند
بكن اندر زمان مستي خود
سفري در زمين هستي خود
تا بداني كه كيستي و كه‌اي؟
در چه چيزي و چيستي و چه‌اي؟
چون نداني به پاي روح سفر
بايدت در جهان چو نوح سفر
بدر آ، اي حكيم فرزانه
پر نشايد نشست در خانه
چند در خانه كاه دود كني؟
سفري كن، مگر كه سود كني
نشود مرد پخته بي‌سفري
تا نكوشي، نباشدت ظفري
چون توان برد نقد درويشان؟
جز به دريوزه از در ايشان
پاي خود پي كن و بسر ميگرد
عجز پيش آر و در بدر ميگرد
تا مگر بر تو اوفتد نظري
بربايي ازين ميان گهري
سفر مال بيم دزد بود
سفر حال اجر و مزد بود
هر زميني سعادتي دارد
هر دهي رسم و عادتي دارد
اختران گر ز سير بنشينند
اين نظرهاي سعد كي بينند؟
تا نيابي تو از سفر ندبي
با تو همراه كي كند ادبي؟
در طلب گر تو پاك باشي و حر
همچودريا شوي ز معني پر
هر دمي آزمايشي باشد
هر نگاهي نمايشي باشد
با ادب رو، كه نيكخواه تو اوست
در سفرها دليل راه تو اوست
بردباري كن وقناعت ورز
تا ز دلها قبول يابي و ارز
گر نهان ميروي به راه، ار فاش
چون توكل به اوست خوش ميباش
چون خرد با دلت خليل شود
راه را بهترين دليل شود
در مقامي كه آشنايي نيست
بهتر از عقل روشنايي نيست
به سفر گر چه آب ودانه خوري
بي‌ادب سيلي زمانه خوري
مكن اندر روش قدمهاسست
تا بياري سبو ز آب درست
از پي آن مشو كه زود آري
جد و جهدي بكن كه سود آري
در سفر چون پي شكم گردي
از كجا صدر و محتشم گردي؟
چون قلندر مباش لوت پرست
كاسه از معده كرده، كفچه ز دست
سر و پا گر تهيست غم نخورد
شكم ار پر نشد شكم بدرد
كي بداند قلندر گنده؟
كه به دوزخ همي برد كنده
گر شكر در دهان او ريزي
زهر قاتل شود چو برخيزي
سفر اين كسان چه كرد كند؟
به جز از پا و سر كه درد كند؟
پيش ازين هم روندگان بودند
عشق را پاك بندگان بودند
كه به جز راه حق نرفتندي
در پي جرو دق نرفتندي
به مجاور فتوح دادندي
از نفس قوت روح دادندي
گوشه داران ز مقدم ايشان
شاد بودند از دم ايشان
ريختي پايشان بهر حركت
بر زميني ز يمن صد بركت
رنگ پوش دروغ چون پر شد
عقد خرمهره رشتهٔ در شد
خلق دريافت زرق سازيشان
حق نمايي و حقه بازيشان
نام تلبيسشان بساني رفت
كه كرامات ده بناني رفت
به روش چون گناه‌گار شدند
همه در چشم خلق خوار شدند
تا كه شد زين ملامت انگيزان
خون درويش پاك رو ريزان
گشت كار طريقت آشفته
شد جهان از مجردان رفته
از مسافر ادب نميجويند
وينك از در بدر هميپويند
زين كچول كچل سري چندند
كه به ريش جهان همي خندند
عسلي خرقه و عسل خواره
همچو زنبور بيشه آواره
موي خود را دراز كرده به زرق
كرده آونگشان چو مار از فرق
روز در كويها غزل خواندن
نيمشب نعره بر فلك راندن
روز در آفريدن و لادن
نيم شب نخره بر فلك دادن
رندو رقاص و مارگير همه
زرق ساز و زنخ پذير همه
درم اندر كلاه خود دوزند
خلق را ترك همت آموزند
قرضشان آش پنج پي خوردن
وتر و سنت قدح تهي كردن
سربسر خانه سوز و آتش باز
آتش خويش را نكشته به آز
خاك ازيشان چگونه مشك شود؟
گر به دريا روند خشك شود
به هوس حلقه در ذكر چكني؟
هر چه يابي به حلق در چكني؟
نفست از حلقه كي پذيرد پند؟
در شهوت ز راه حلق ببند
حلقه درگير و حقه پر معجون
اين بود ديو و آن گزد در كون
اين بدان گفتمت كه قيدپرست
صاحب زرق و مكر و شيدپرست
تا بداني و زر تلف نكني
بيخبر سر درين علف نكني
و گر او نيز را به يك دو درست
بنوازي، بزرگواري تست
تا ز كردار خود خجل نرود
وز سخاي تو تنگدل نرود
نتوان ريختشان اگر دردند
كه در آن زرق رنج پر بردند
گر چه در زرق نادرستانند
چيز كيشان بده، كه چستانند
با كرامات نيست شعبده راست
تو همي كن تفرجي كه رواست
پاك ده گر غلط پزد لادن
چون فروشد نشايدش گادن
بر گنه‌شان چو راست كردم چنگ
هم بخواهم به قدر عذري لنگ
مشك لولي نه لايق جيبست
روستايي كه ميخرد عيبست
از تو بود اين خطا، نه از وي بود
چونپرسي كه در خطا كي بود؟
تركمان گول و كلبه پر سمسار
نخرد خام جز يكي در چار
صاحب زرق هم دكاندارست
هر مريديش بيست سمسارست
آن يكي گويدت كه: شيخ وليست
وان دگر گويدت كه: به ز عليست
وانكه يك لحظه خورد و خوابش نيست
وينكه در خانه نان و آبش نيست
وانكه ديشب به مكه برد نماز
وينكه تا شام رفت و آمد باز
ميفروشند و ميخرند او را
وين خران بين كه چون خرند او را؟
اين سخن چون بجاست ميگويم
گر چه تلخست راست ميگويم
گر به شيريني شكر نبود
آخر از بنگ تلختر نبود
سخن راست گوش بايد كرد
كه گهي تلخ نوش بايد كرد


باب دوم در معاش و احوال آخرت و در آن چند سخنست اول در جد و جهد و توجه اصلي

۳۳ بازديد


طالبي، ترك سروري كن و جاه
رخ به هر مشكلي مپيچ ز راه
در سماوات كن به فكرت سير
روح پيوند شو به عالم خير
ياد ارواح پاك ورزش كن
خويشتن را بلند ارزش كن
منزل خود بلند ساز اين جا
خويش را ارجمند ساز اينجا
تا چو باشد توجهت به فلك
در ركابت روند جن و ملك
بدر آر از گل طبيعت پاي
تا كني در ميان جنت جاي
روح را رفرف و براق اينست
عقل را راي و اتفاق اينست
راه نارفته كي رسي جايي؟
جاي ناديده چون نهي پايي؟
در گذار تو هر هوس داميست
از حيات تو هر نفس گاميست
دو جهاني بدين صغيري تو
تا ترا مختصر نگيري تو
اين چنين آلتي مجازي نيست
وين چنين حالتي به بازي نيست
ترك ياران خويشتن دادي
رشتهٔ جان به دست تن دادي
تن به جاه و مال چست شود
دين به علم و عمل درست شود
تا تو گرد كلاه و سر گردي
كي بدان رسته راهبر گردي؟
داغ ايمان به روي جان دركش
علم دين بر آسمان بركش
پشت بر خاكدان فاني كن
روي در عالم معاني كن
زنده‌اي شو به جان معرفتش
تا برآيي به حيله و صفتش
نفس قدسي چو كامياب شود
كار بر منهج صواب شود
رنج نايافتن ز هستي تست
وز بلندي كه عين پستي تست
چند و چند از گريز و ناخلفي؟
هم پديدست حد خوش علفي
تا بكي شرمسار بايد بود؟
مدتي هم به كار بايد بود
اين چنين كارخانه‌اي در دست
تو چنان خفته خوش، چه عذرت هست؟
كارت از كاهلي نيايد راست
بعد ازين عذر رفته بايد خواست
گر چه بر خويش بد پسنديدي
نتوان رفت راه نوميدي
منشان ديگ جستجو از جوش
تا رگي هست در تنت ميكوش
واقفي، بر در مجاز مگرد
رخ نهادي به تير باز مگرد
گر چه آهسته خر هميراني
هم به جايي رسي، چه ميداني؟


در بيوفايي جهان و خرسندي بحكم قضا

۳۵ بازديد


حال و كار جهان خيالاتست
نظري كن كه: اين چه حالاتست؟
هر چه هست اندرين جهان خراب
نقش او باژگونه بيني از آب
تو هم اينها در آب مي‌بيني
يا خود اين‌ها به خواب ميبيني
ماتمت سور باشد اندر خواب
گريه شادي و خنده غم، درياب
زنگي است آنكه گفته‌اي چيني
زانكه او را بخواب مي‌بيني
رخ زنگي مبين، ببين دل او
در جهان هر كسي و حاصل او
دل زنگي كه او ندارد رنگ
به زر و مي كه تيره باشد و تنگ
به سپيد و سياه غره مباش
روشنش دار روي و مي‌بين فاش
تا چنين زنده‌اي تو در خوابي
چون بميري تمام دريابي
هر كه پيش از اجل تواند مرد
به چنين راز ره تواند برد
هر چه را نيست بر خرد بنياد
پيش داننده باد باشد، باد
گر تو جاني، غذاي جان ميجوي
ور تني آش و آب و نان ميجوي
پرخوري زين شراب، مست آيي
خفته و بي‌خبر به دست آيي
آنكه آمد ز راه عقل بدر
خوردن گاو كرد و خفتن خر
دست او هر دو روز بر شاخي
مار او هر دمي به سوراخي
روغنش در چراغ كم گردد
پشتش از بار خرزه خم گردد
هر دمي دلبري همي گيرد
تا كه از دردشان فرو ميرد
مرگ ازين نوع زندگاني به
نام اين قوم خود نداني به
چه وفا خيزدت ز يار جلب؟
ياري از روشنان چرخ طلب
حاصل از يار نيست جز تيزي
وز جلب جز خرابه دهليزي
مرد كناس مستراح شده
عرض و مال و زرش مباح شده
عقل را روي در كمالي هست
بجزين خورد و خفت حالي هست
تا زبان تو اين و فعل آنست
روي اين راز بر تو پنهانست
چون كه شهوت شود هم آوازت
سر به سوي غضب كشد بازت
بر فروز غضب روانت را
ببرد خشم حلق جانت را
غضبت روي دل سياه كند
شهوتت مغز جان تباه كند
غضب و شهوت از ميان بردار
كام خويش از عروس جان بردار
نطفه‌اي را كه پشتوارهٔ تست
رايگانش مده،كه پارهٔ تست
اين چنين نطفه را تو برخيزي
زود اندر مشيمه‌اي ريزي
بود اندر مشيمه يك چندي
بدر آيد ستوده فرزندي
چند روزي به ناز دارندش
ز آتش و آب باز دارندش
پس از آن همچو سرو بالنده
نوجواني شود سگالنده
آتش شهوتش بلند شود
به زن و بچه پاي بند شود
سر و ريشي دروغ بترازد
من و مايي ز خويش بر سازد
غضبش حلق در دوال كشد
شهوتش موش در جوال كشد
ميرود چون سگان زنجيري
اين چنين تا به حالت پيري
ضعف شستش نشست فرمايد
بستن پا و دست فرمايد
مدتي اينچنين به سر گردد
زحمت دختر و پسر گردد
زن ازو سير و بچگانش هم
همه در قصد مال و جانش هم
به دعاي خود و دعاي كسان
برود زين سراي بوالهوسان
زود بر تخته‌اي نشانندش
بر سر حفره‌اي دوانندش
بنهندش به خاك و باز آيند
به سر مال او فراز آيند
خانه را غارتي در اندازند
به شبي جمله را بپردازند
اين حسابي كه: چند مظلمه برد؟
آن فغاني كه: از چه زود نمرد؟
گور پر مار و خانه پر كژدم
خواجه در دام و گفتگوي از دم
بر سر آيند مالكانش زود
كه بگو: تا ترا خداي كه بود؟
در سؤالش كشند و درماند
چون سخن را جواب نتواند
آتش خشم بر فروزانند
در شب اولش بسوزانند
اينچنين تا به وقت پرسيدن
نهلندش دمي به يوسيدن
بودن و رفتن چنين چكند؟
به چكار آيد آن و اين چكند؟
جاهلاني كه كار نان كردند
دين و دنيي چنين زيان كردند
چند ازين رنج و چند ازين خواري؟
بهر چيزي كه زود بگذاري
مرغ و ماهي چه ميكشي در دير؟
چون نشان سمك نداني و طيز
مهر خود را به مهر زر چه دهي
سر خود را به دردسر چه دهي؟
در نگر تا: كجاست غم‌خواري؟
غم اوخور، چو ميكني كاري
دل درماندگان به دست آور
بر ستم پيشگان شكست‌آور
بجزين گفتها كه كردم ياد
حالتي هست و شرح خواهم داد
گر چه آن جمله عرف و عادت بود
ليك سرمايهٔ سعادت بود
چون مؤدب شود به آنها مرد
اين سعادت طلب تواند كرد
پيش ازين سالكان و غواصان
راه را بر تو كرده‌اند آسان
راه ايشان ببين كه:چون رفتند؟
بچه نوع از جهان برون رفتند؟
گام بر گامشان نه و ميرو
روز راحت مبين و شب مغنو
كين طريق رياضتست و فنا
نتوان رفت جز به رنج و عنا
گر دلت زين سخن هراسان شد
ترك دنيا بكن، كه آسان شد


در صفت شيخ مرشد

۳۲ بازديد


شيخ را علم شرع بايد و دين
حكمتي كان بود درست و متين
نفسي طيب و دمي مشكي
سرو مغزي منزه از خشكي
خاطري مطمئن و چشمي سير
در مضاي سخن جسور و دلير
كارها كرده در خلا و ملا
رخ نپيچيده از عذاب و بلا
بوده در حكم مرشدي ز نخست
برده فرمان اوستادي چست
دل خود را به خون بپرورده
نفس خود كشته خون خود خورده
چارهٔ نفس خود توانسته
سر نص و دليل دانسته
فارغ از حجت و قياس شده
در نهان آدمي شناس شده
كرده دوري ز راه معني، دور
گشته نزديك با معالم نور
در ولايت به مسند شاهي
بر نشسته ز روي آگاهي
نه ز رد خسي دلش رنجه
نز قبول كسي قوي پنجه
گفته جانش به صبر ايوبي
سخت راسست و زشت را خوبي
نه كسي را گرفت بر كارش
نه شكن در فنون گفتارش
گشته يار از كتاب و از سنت
طالبان را به سعي بي‌منت
وقتشان بر سر زبان راند
كه: خدا خواهد و خدا داند
بر تو هر مشكلي كه گيرد عقد
كندش كشف بر تو دردم نقد
روح در عرش و جسم در زندان
چهرهٔ او گشاده، لب خندان
اگرش مال كم شود شادست
و گر افزون شودبرش بادست
دنيي او ز بهر دين باشد
خرمنش بهر خوشه‌چين باشد
شهرهٔ شهرها به پاك روي
بازوي او به عقل و شرع قوي
دل او از ريا بپرهيزد
نورش از نور كبريا خيزد
هر چه خواهد فلك فراخور او
دمبدم حاضر آورد بر او
شغل او بهجت و سرور بود
كارش ارشاد يا حضور بود
از پي جمع ساز و آلت او
كرده ايزد به خود كفالت او
مظهر حق و مظهر تحقيق
بر خلايق دلش رحيم و شفيق
ديدن و داد او مبارك فال
خبر و ياد او همايون حال
روي او هيبت و وقار دهد
خوي او لطف خلق بار دهد
مس به بويش ز دور زر گردد
خس به يادش به از گهر گردد
هر كه با او نشست شاهي شد
وانكش آمد به دست ماهي شد
گر مريد كسي شوي اين كس
اين طلب كن، كه در جهان اين بس
اين كسان باز دست سلطانند
وآن دگرها مگس همي رانند
به چنين پير دست شايد داد
كه جوان را كند ز بند آزاد


در طلب مرشد

۳۴ بازديد


راه حيرت مرو، نظر بگشاي
از مضيق گمان برون نه پاي
جام داري، نگاه كن در وي
بازدان رنگ و بوي رشدازغي
وقت خود را به خيره صرف مكن
اسم يابي، نظر به حرف مكن
بوسه بر دست و پاي صد زنديق
چه دهي از براي يك صديق؟
نقش صديق مينمايم راست
تك و پويي بكن، ببين كه كجاست؟
نيست خالي جهان ازين پاكان
چه نشيني بسان غمناكان؟
هست گنجي نهان به هر كنجي
تو نداري، درين ميان گنجي
راست شو، تا به راستان برسي
خاك شو، تا به آستان برسي
تو كه هنگامه داني و بازي
به سعادت چه مرد اين رازي؟
مرد چون مستعد راز شود
آرزوهاش پيش باز شود
در تو چون شد صلاح كار پديد
كام را در كفت نهند كليد
پاي رفتار هست، خيز و بپوي
دست گرد جهان برآر و بجوي
روشناني كه اين دوا دارند
بر تو اين درد كي روا دارند؟
نشود نااميد مرد طلب
اگرش صادقست درد طلب
غالب از بهر طالبست به كار
تو نكردي طلب، بهانه ميار
طالب مستحق و غالب حق
مهر و ماهند روز و شب مطلق
كي جدا گشت نور مهر از ماه؟
گر نباشد خسوفي اندر راه
گر نداري خسوف گمراهي
همه با تست هر چه ميخواهي
بي‌طلب صيد چون به شست آيد؟
تا نجويي كجا به دست آيد؟
چون تو شرط طلب نميداني
خر درين گل چگونه ميراني؟
بازدان كز پي چه ميپويي؟
چون ندانسته‌اي، چه ميجويي؟
هر كه اين راه رفت بي‌دانش
نتوان داد دل به فرمانش
هر چه معلوم نيست نتوان جست
ور بجويي، خلل ز دانش تست
قايدي بايد اندرين مستي
كه بداند بلندي از پستي
نبود نيك نزد بيداران
راه بي‌يار و كار بي‌ياران
سود جويي، ره زيان بگذار
كار خود را به كاردان بگذار
هم دليلي به دست بايد كرد
در پناهش نشست بايد كرد
سر ز فرمان او نپيچيدن
كام خود در مراد او ديدن
چشم بر قول او نهادن و گوش
خواستن حاجت و شدن خاموش
همت يار سودمند بود
خاصه همت كه آن بلند بود
شر شيطان هميشه در كارست
دفع او بي‌رفيق دشوارست
هر كه او را نگاهباني نيست
بي‌گزندي و بي‌زياني نيست
گر چه شيرين و دلكشست رطب
نخورد طفل اگر بداند تب
تب نديد او و ديد شيريني
لاجرم حال او همي بيني
گر به دنيا نظر كني و به خويش
حال آن كودكست بي‌كم و بيش
كاملي ناگزيرباشد و هست
گر به دست آوري بدو زن دست
عقباتي درشت در راهند
كه ز آفاتشان كم آگاهند
كار بي‌مرشدي بسر نرود
راه ازين ورطها بدر نرود
بي‌ولايت تصرف اندر دل
نتوان كردن، از ولي مگسل
در ولي پر غلط كند بينش
كه نهفته است حد تمكينش
اين قدم را يگانه‌اي بايد
در ولايت نشانه‌اي بايد
بي‌كراماتهاي يزداني
گله را چون كنند چوپاني؟
آنكه بر قدش اين قبا شد راست
در رخ او نشانها پيداست


حكايت

۳۲ بازديد


آن شيندي كه شاه كيخسرو
چون ز معني بيافت ملكي نو
كار اين تخت چون ز دست بداد؟
نيستي جست و هر چه هست بداد؟
در پي شاه هر كسي بشتافت
پر بگشتند و كس نشانه نيافت
پادشاهي بدان توانايي
با چنان علم و عقل و دانايي
نيست بازي كه هم به كاري رفت
كه ز تختي چنان بغاري رفت
تا كسي بر گهر نيابد دست
نتواند كبود مهره شكست
آن كساني كه در هنر كوشند
خويش را از نظر چنان پوشند
راه معني باسب و زين نروند
جز به دل در طريق دين نروند
تا به هر رشته‌اي در آويزي
كي ازين چاه بر زبر خيزي؟
چند در بند فربهي باشي؟
پر مشو كز هنر تهي باشي
اين گروه مغفل ساهي
نتوانند با تو همراهي
دست آزاده‌اي به چنگ آور
روي در روي نام و ننگ آور
كو برون آورد ز غرقابت
برگشايد دو ديده از خوابت
چون ازين خانه ميروي به درست
به طلب راه را رفيقي چست
تا بگويد، چو بازپرسي راست
كندرين راه منزل تو كجاست؟
اين رباطيست پر ز حجره و رخت
از پس و پيش چند منزل سخت
اولش مهد و آخرش تابوت
در ميان جستجوي خرقه و قوت
چون بزايي، اگر نداني مرد
كي ازين عرصه گو تواني برد؟
خواه اطلس بپوش و خواهي دلق
با خدا باش در ميانهٔ خلق
بيحضوري مباش و بي‌شوقي
تا بيابي ز جام ما ذوقي
هر كرا نفس شد پراگنده
روح قدسيش كي شود زنده؟
بگذر از ريش و سبلت و بيني
كه تو اين نيستي كه مي‌بيني
گرد هر در مگرد چون گولان
درج شو در حساب مقبولان
گر چه كارت به جاي خود نبود
هيچ فارغ مشو، كه بد نبود
سرت آغاز اگر كند جستن
نتوان نيز پاي را بستن


در خرقه دادن

۴۵ بازديد


دزد را پيش رخت راه مده
خرنه‌اي خرس را كلاه مده
از سري با چنان پريشاني
موي چون ميبري به پيشاني؟
با تو ميگويد آن حكيم ولي
كاول الفكر آخرالعمل
مده، اي خواجه، بي‌گرو زنهار
ترك را جبه، كرد را دستار
زنده را توبه ده، كه دارد جان
مرده خود توبه كرد از آب و ز نان
آنكه از بهر نان كند توبه
مشنو گر به جان كند توبه
نتوان ديو را به راه آورد
سر ديوانه در كلاه آورد
روستايي كه ديشب از دره جست
مدهش توبه، كز مصادره جست
نيست آنكو سري به راه كشد
بهلش تاقلان شاه كشد
به غرور جلب زني عاطل
حق سلطان چه مي‌كني باطل؟
تو اگر مومني،فرااست كو؟
ور شدي متمن،حراست كو؟
فال مؤمن فراست نظرست
وين ز تقويم و زيج ما بدرست
مؤمن از رنگ چهره برخواند
آنچه دانا ز دفترش داند
مؤمنانش چو نور مي‌بينند
آنچه مردم ز دور ميبينند
دل مؤمن بسان آينه است
همه نقشي درو معاينه است
دل، كه چشمش به نور حق بيناست
زانسوي پردهٔ «ولوشناست»
دل بيعلم كي رسد به يقين؟
علم حاصل كن، اي پسر، در دين
عمل از تن بجوي و علم از دل
زانكه ايمان چنين شود حاصل
چون زبان و دل اندرين تصديق
هر دو همداستان شوند و رفيق
تن تتبع كند به پاك روي
شود ايمان ازين سه پشت قوي
هركس اين اعتقاد شد مقدور
همه اجزاي او بگيرد نور
نور معني اگر نفوذ كند
كشف راز نهفته زود كند
در دل ما جزين اماني نيست
زانكه ايمان مايماني نيست
نه به ايمان كشيد سوي يمن؟
خرقهٔ مصطفي اويس قرن
حامل خرقه آن دو صاحب حال
كه ازيشان رسيد دين به كمال
گر چه آن گل به خار بنهفتند
زان تفرج چو غنچه بشكفتند
دل او با گمان چو يار نبود
ديدن صورتش به كار نبود
روستايي نبود و در ده شد
رز خالص به امتحان به شد
امتحان ديد و غيب‌گويي كرد
طلب خرقهٔ دو تويي كرد
تير ايمان چو بر نشان آمد
خرقه و خرده در ميان آمد
يمني صاحب سعادت شد
مدني را يقين زيادت شد
گر چه در عهد اقالت آوردند
حالشان گفت و حالت آوردند
قاصد و مقصد اين چنين بايد
هر كرا كشف سر دين بايد
خرقه پوشي، تو در چنين كس پوش
ورنه در خرقه كش سر و مخروش
چون تو قاضي شدي، مريدان دزد
خرقه‌ها رفت و نيست منت و مزد
ميكشي خلق را به بيخردي
چه توان كرد چون طبيب بدي؟
نه به هر خاطر اين نزول كند
قابلي جوي، تا قبول كند
آنكه در خورد صحبتست و حضور
مكن او را به خدمت از خود دور
وآنچه ارباب خدمتند و قيام
هر يكي را نگاه دار مقام
وانكه لايق بود به خلوت و صوم
مهل او را دگر به صحبت قوم
وان كزين هر سه قوم بيرونند
مده اين دانه‌شان، كه بس دونند
ارمغاني مكن بريشان عرض
جز صلوة و زكوة و سنت و فرض
گر به هر يك عمامه خواهي داد
دين به دستار و جامه خواهي داد
نقد خويش اول آزمايش كن
بعد از آن خلق را نمايش كن
چون نكردي تو بد ز نيك جدا
از تو طالب كجا رسد به خدا؟
چكني جستجوي بوالهوسان؟
زين يكي را به مخلصي برسان
چون تو اسب و شتر بهم راني
به گل و گوچو گاو درماني
آنكه سقمو نياش بايد داد
گرش افيون دهي بقاي تو باد
هر كه آمد، گرش مريد كني
در زمستان مگس قديد كني