تا نداني كه كيست همسايه
به عمارت تلف مكن مايه
مردمي آزموده بايد و راد
كه به نزديكشان نهي بنياد
خانه در كوي بختياران كن
دوستي با لطيف كاران كن
حق همسايگان بزرگ شمار
باطلي گر كنند ياد ميار
خويشتن را مكن ز خويشان دور
ميكن آزار خويش ازيشان دور
خويش بد را زبان ببر به سپاس
دشمن خانگيست، زو به هراس
خويش خود را نگر نداري خوار
زانكه با خويش ميكني اين كار
كبر با خويش خود مكن به درم
گر چه با او سخا كني و كرم
خلق محتاج و ديدها بازست
كار مردم بساز، ارت سازست
پي ز رنجور هم دريغ مدار
قرض جويد، درم دريغ مدار
به يتيمان كوچه ميكن چشم
بيوگان را سخن مگوي به خشم
باغت ار هست و هيزم و ميوه
دور كن قسم مفلس و بيوه
مكن از كس اثاث خانه دريغ
تشنه بيني، برو بباران ميغ
دوست گيري، دگر ز دست مده
عهد را عادت شكست مده
با غريبان به لطف خويشي گير
به دعا و سلام پيشي گير
گر غريبي غريب ساري كن
ور ز شهري غريب داري كن
كوش تا بر ره سپاس شوي
تا حق انديش و حق شناس شوي
در ادا كوش چون كني وامي
منه از وعده پيشتر گامي
آنكه زر داد زور داند كرد
وانكه زر برد هم تواند خورد
با خداوند حق درشت مگوي
زر طلب ميكند به مشت مگوي
چون گزافي نگفت ازو مازار
گفت چيزي كه بردهاي بازار
باز بر دست خويشتن ده و داد
مكن، ارنه زرت رود بر باد
زر بزور اينچنين ز دست مده
خنجر خويشتن بمست مده
باش با كم ز خود برادر و دوست
بيش را مغز دان و خود را پوست
خانهٔ بينماز ويرانست
گر چه آرامگاه شيرانست
خانه از طاعتست و خير آباد
خير اگر نيست نام خانه مباد
مسجد از خانه ساز و طاعت كن
نان ده و خانه پر جماعت كن
قدم دوستان به خانه در آر
دشمنان را مجوي نيز آزار
آنكه از دشمنان نسازد دوست
فلك از دوستان دشمن اوست
غرض آنست ازين جماعت شهر
كه به مسكين رسد نوازش و بهر
ورنه هر طاعتي نهفته بهست
خير با ديگران نگفته بهست
خير بايد ز مرد زاينده
تا بود نام و خانه پاينده
بر مكش خانه جز به دين و به داد
ورنه بر آب مينهي بنياد
پسري با پدر به زاري گفت
كه: مرا يار شو به همسر و جفت
گفت: بابا، زنا كن و زن نه
پند گير از خلايق، از من نه
در زنا گر بگيردت عسسي
بهلد، كو گرفت چون تو بسي
زن بخواهي، ترا رها نكند
ور تو بگذاريش چها نكند؟
از من و مادرت نگيري پند
چند ديدي و نيز ديدم چند
آن رها كن كه نان و هيمه نماند
ريش بابا بين كه: نيمه نماند
زن به چشم تو گر چه خوب شود
زشت باشد چو خانه روب شود
زن مستور شمع خانه بود
زن شوخ آفت زمانه بود
پارسا مرد را سر افرازد
زن ناپارسا بر اندازد
چون تهي كرد سفره و كوزه
دست يازد به چادر و موزه
پيش قاضي برد كه: مهر بده
به خوشي نيستت به قهر بده
زن پرهيزگار طاعت دوست
با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن ناپارسا شكنج دلست
زود دفعش بكن، كه رنج دلست
زن چو خامي كند بجوشانش
رخ نپوشد، كفن بپوشانش
زن بد را قلم به دست مده
دست خود را قلم كني زان به
زان كه شوهر شود سيه جامه
به كه خاتون كند سيه نامه
چرخ زن را خداي كرد بحل
قلم و لوح، گو: به مرد بهل
بخت باشد، زن عطارد روي
چون قلم سر نهاده بر خط شوي
زن چو خطاط شد بگيرد هم
هم چو بلقيس عرش را به قلم
كاغذ او كفن، دواتش گور
بس بود گر كند به دانش زور
آنكه بينامه نامها بد كرد
نامه خواني كند چه خواهد كرد؟
دور دار از قلم لجاجت او
تو قلم ميزني، چه حاجت او؟
او كه الحمد را نكرد درست
ويس و رامين چراش بايد جست؟
زن و سوراخ مار و سوراخست
ور بود شوخ مار با شاخست
شخ او باش، بر شكن شاخش
مار خود را مهل به سوراخش
به جداييش چند روز بساز
چند شب نيز طاق و جفت مباز
طاق بايد شد از چنان جفتي
كه همين خيز داند و خفتي
وقت خواب از رخش مگردان پشت
كه در انگشتري جهد انگشت
زن چو بيرون رود، بزن سختش
خود نمايي كند، بكن رختش
ور كند سركشي، هلاكش كن
آب رخ ميبرد، به خاكش كن
چون به فرمان زن كني ده و گير
نام مردي مبر، به ننگ بمير
پيش خود مستشار گردانش
ليك كاري مكن به فرمانش
راز خود بر زن آشكار مكن
خانه را بر زنان حصار مكن
زن بد را نگاه نتوان داشت
نيك زن را تباه نتوان داشت
عشق داري، بزن مگوي كه: هست
كه ز دستان او نشايد رست
زن بد كار خويش خواهد كرد
پس ببندي، ز پيش خواهد كرد
زن چو مارست، زخم خود بزند
بر سرش نيك زن كه بد بزند
مارت ابليس در بهشت كند
تا ترا پاي بند كشت كند
چون بري در درون جنت بار؟
وز برون دوستي كني با مار؟
مكنش پرورش به مهر و به مهر
زانكه نقشين بود ولي پر زهر
نرمي و نقش مار گرزه بهل
زهر دنبال بين و زهرهٔ دل
نه به حجت توان به راه آورد
نه به اقرار در گناه آورد
نه به سوگند راست كار شود
نه به پيمان و عهد يار شود
تا كه باشي كشد در آغوشت
چون برفتي كند فراموشت
گر جوي خرج سازي از مالش
نرهي، تا تو باشي از، قالش
زن چو نيكوترست هيچ بود
زآنكه چون مار پيچ پيچ بود
مروش پي، تلف مكن مالت
كه سبك در كشد به دنبالت
بگذر از مارگير وسلهٔ او
كه بجز زهر نيست زلهٔ او
جسم را بند و روح را بنده
چه روي از پي ششي گنده؟
غول خود را مدان به جز زن خود
بر منه پاي او به گردن خود
زانكه چون غول در سراي شود
گردنت را دوال پاي شود
خلق را چون نظر به صورت بود
وطن و منزلي ضرورت بود
چون شود منزل و وطن معمور
بيزن و خادمي نگيرد نور
تا اگر بگذرد ازين چندي
هم بماند ز هر دو فرزندي
كه نگهدارد آن در خانه
نگذارد به دست بيگانه
زانكه از مال غم ندارد مرد
چون بداند كه دوست خواهد خورد
عادت زيستن چنين بودست
شربت مرگ و مردن اين بودست
پس چو ناچار شد كه خواهي زن
گرد راني به جوي بيگردن
زن دوشيزه خواه و نيك نژاد
تا ترا بيند و شود بتو شاد
كانكه با شوهري دگر بوده است
پيش او عشوهٔ تو بيهوده است
و گرش صورت و درم باشد
خود فتوحيست اين و كم باشد
اصل در زن سداد و مستوريست
و گرش ايندو نيست دستوريست
چونكه پيوند شد، به نازش دار
بر سرخانه سر فرازش دار
تو در آيي ز در، سلامش كن
او درآيد، تو احترامش كن
هر زمانش به دلنوازي كوش
وقت خلوت به لطف و بازي كوش
صاحب رخت و چيز دار او را
پيش مردم عزيز دار او را
از سخنهاي خوب و گفتن خوش
به نماز و به طاعتش در كش
ميكن ار بيني از خرد نورش
به نصيحت ز بام و در دورش
راه بيگانه در سراي مده
پيرزن را به خانه جاي مده
بيضرورت روا مدار به فال
راه لولي و مطرب و دلادل
دل خويشان او مدار دژم
هر يكي را به قدر ميخور غم
تا ز لطف تو شرمسار شود
به مراد تو سازگار شود
با زن خويشتن دو كيسه مباش
وان چه دارد به سوي خود متراش
زن چو داري، مرو پي زن غير
چون روي در زنت نماند خير
هر چه كاري همان درود توان
در زيان گارگي چه سود توان؟
زن كني، داد زن ببايد داد
دل در افتاد، تن ببايد داد
آنكه شش ماه در سفر باشد
دو ديگر به راه در باشد
چار در شهر روز مي خوردن
شب خرابي و جنگ و قي كردن
دل به بازارها گرو كرده
كهنه را هشته، قصد نو كرده
برده خاتون به انتظارش روز
او بخفته ز خستگي چون يوز
اين گنه را كه عذر داند خواست؟
وين تحكم به مذهب كه رواست؟
كد خدايي چنين به سر نرود
زن ازين خانه چون بدر نرود؟
بشر در روم و تاجر اندر هند
چون نيايد به خانه فاجر و رند؟
در سفر خواجه بيغلامي نيست
بي مي و نقل و كاس و جامي نيست
پيش خاتون جز آب و نان نبود
و آنچه اصلست در ميان نبود
اين نه عدلست و اين نه داد، اي مرد
خانه خود مده به باد، اي مرد
به ازين كرد بايد انديشه
تا نيايد شغال در بيشه
تو كه مردي، نميكني صبري
چه كني بر زنان چنين جبري؟
خواجه چون بيغلام دم نزند
زن پاكيزه نيز كم نزند
بندهٔ خوب در حرم نبرند
آتش و پنبه پيش هم نبرند
كار ايشان اگر ز فتنه بريست
قصهٔ يوسف و زليخا چيست؟
پيش روباه مينهي دنبه
ميخروشي كه: «تله ميجنبه»
هر كه غيرت نداشت دينش نيست
آن ندارد كسي كه اينش نيست
زن كني، خانه بايد و پس كار
بعد از آن بنده و ضياع و عقار
ملك را آب و بندگان را نان
خانه را خرج و خرج را مهمان
طفل كوچك چو بهر نان بگريست
چه شناسد كه نحو و منطق چيست؟
ميل كودك به گردگان و مويز
بيش بينم كه بر خداي عزيز
چون اسير و عيالمند شوي
به سر و پاي در كمند شوي
طمع از لذت حضور ببر
سوي ظلمت شو و ز نور ببر
نان و هيزم كشي چو حمالان
روز و شب تا سحر ز غم نالان
بندگي نان كشيدنست به رنج
خواجه نامي وليك بنده بسنج
خواجگي راحتست و آزادي
تو به رنج و به بندگي شادي
گر نداني سزاي گردن گول
غل ديوست،يا دو شاخهٔ غول
هم چو دزدان نشسته بر زانو
كرده او را دو شاخه كدبانو
كنده در پاي و بند بر گردن
چون توان فخر خواجگي كردن؟
روز تا شب بلا و بار كشي
تا شبش تنگ در كنار كشي
از تو خاتون چو گردد آبستن
نتوان راه زادنش بستن
چون بزاد، ار نرست اگر ماده
خرج بايد دو مرده آماده
پسران را قباي روسي كن
دختران را به زر عروسي كن
ز در دوستان به ماتم و سور
نتواني شدن به كلي دور
خواجگي نيست، اين بلاي تنست
با چنين كمزني چه جاي زنست؟
بندگي كن، كه خواجه خوانندت
گر اميري كني برانندت
واعظي وصف حوريان ميكرد
شرح حسن عمل بيان ميكرد
كه: بهر مرد بيست حور دهند
جاي در باغ و در قصور دهند
زنكي پير از آن ميان برخاست
كه: همي پرسمت حديثي راست
هيچ در خلد حور نر باشد؟
گفت: بنشين كه آنقدر باشد
در بهشت ار شوي تو، اي ساده
نهلندت سليم و نا گاده
با زن دول پند بيخرما
گردگانست و گنبد هر ما
توشهٔ خود بر آر از انبانش
سر فرو ده درين بيابانش
مكن، اي شاهد شكر پاره
دل و دين را بعشوه آواره
يا مگرد آشناي و شوي مكن
يا ببيگانه راي و روي مكن
زشت باشد كه همچو بوالهوسان
نان شوهر خوري و كير كسان
بچه از خانه سر بدر داري؟
گر نه سر با كسي دگر داري؟
سر بازي و پاي رقاصي
چون توان يافت بيتن عاصي؟
زلف بشكستن و نهادن خال
چون حلالست و نيست بوسه حلال؟
ايزدت داد حسن و زيبايي
هم ز ايزد طلب شكيبايي
ستر زن طاعتي بزرگ بود
سگ به از زن، كه او سترگ بود
سقف و ديوار و چادر و پرده
از پي پوشش تو شد كرده
چون تو از پرده روي باز كني
وز در خانه سر فراز كني
پرده در پيش رخ چو ميبندي
نه به ريش جهان همي خندي؟
از چنين حرص و آز دوري به
وز هوي و هوس صبوري به
چون شد اندر سرت بضاعت شوي
گردني نرم كن به طاعت شوي
نانت او ميدهد، رضاش بده
يا بكن سبلت و سزاش بده
تا دگر دل به مهر زن ندهد
راه خواري به خويشتن ندهد
گرش امروز داري از غم دور
دان كه فرداش هم تو باشي حور
شوي پندت دهد سقط گويي
ريش گيري كه: چون غلط گويي؟
روزت اين كبر و كينه در كالا
نيمشب هر دو لنگ در بالا
يا ز بالا چو شير بايد بود
يا چو روباه زير بايد بود
بهر يك شهوت از حرام و حلال
چكني خانه پر ز وزر و وبال؟
اي ز سوداي نيم ساعت كام
سر خود را فرو كشيده به دام
بسته در پاي مال كودك و دخت
روي انبان خويش را كيمخت
خود نيرزد سه ساله گادن تو
رنج يك روز شير دادن تو
شير اگر ديگري تواند داد
از براي تو خود نداند زاد
چكني ده ستير دوغ و پياز
كه دو من شير داد بايد باز؟
هم زني پير بود رابعه نيز
به نماز و نياز گشت عزيز
نه كه هر زن دغا و لاده بود
شير نر نيست، شير ماده بود
مريم از محصنات در بكري
چوي بري بد ز عيب بدفكري
نام بيشوهريش زشت نكرد
كز هوا روي در كنشت نكرد
طفل گويا و مادر خاموش
دل پاكست و نفس پاكي كوش
چون بنگشود لب ز حرمت امر
آن سه شب در جواب خالد و عمرو
گشت پستان شيرش آبستن
نه به طفل دگر، به طفل سخن
خان زنبور شد شبستانش
پر شد از شهد نطق پستانش
شهد او شير گشت و شير شراب
طفل چون خورد مست گشت و خراب
نه عجب بودش آن كلام چو شهد
زانكه با شير خورده بد در مهد
تا جواني بستر كوش و نماز
كه جواني دگر نيايد باز
چون تبه گردد آن لب خندان
گرگ باشي و ليك بيدندان
گرگ در پوستين و يوسف نه
جز غم و حسرت و تاسف نه
چون شود پشت زن ز پيري خم
شهوت و حرص پيرگردد هم
جامه دان و به جامه ديبايي
مانده سودا و رفته زيبايي
بعد از آن هيچ چاره نتوان كرد
ديو را در غراره نتوان كرد
پسري را پدر سلاح آموخت
هم كمربست و هم كلاهش دوخت
چون پسر شد به زور پنجه دلير
هوس بيشه كرد و كشتن شير
نوجوان هم چو سرو بستاني
رفت يكروز در نيستاني
ماده شيري بديدش از ناگاه
حمله كرد و گرفت به روي راه
تير برنا نكرد در وي كار
به سر پنجه در كشيدش زار
پدرش را چو شد ز حال خبر
زود در بيشه شد كه: واي پسر!
پسر او از جگر بر آورد آه
گفت: ازين بد مرا نبود گناه
با من، اي مهربان، تو بد كردي
چه توان كرد چون تو خود كردي؟
چون نياموختي بمن پيشه
بمن آموخت شير اين بيشه
تو بجاي آر آنچه بتواني
تا نباشد ترا پشيماني
اولين حقت اين بود به درست
كه كني در سيه سپيدش چست
دومين پيشهاي بياموزد
كه كفافي از آن بر اندوزد
سوم آن كش مدد شوي از مال
تا شود جفت همسري به حلال
دهي از قرب نيكوان نورش
كني از صحبت بدان دورش
چون تو اين احتياطها كردي
گر بر آورد سر به نامردي
دان كه آن را به ظلم كاشتهاند
وز خدا و تو غم نداشتهاند
چون نيايد سبو ز آب درست
آن ز جاي دگر به بايد جست
زان مبدل شدست آيينها
كه جهان موج ميزند زينها
مردم اينند؟ چيست چارهٔ ما
جز خموشي و جز كنارهٔ ما
شير مردي به دست مينكنند
كه برو صد شكست مينكنند
نتواند شنيد نام درست
آنكه مهرش شكسته باشد و سست
جرم بخشا، به حرمت پاكان
كه بگردان بلاي ناگاهان
پردهٔ عصمتت تو باز مگير
به خداوندي از جوان وز پير
از دم گرگ بگسل اين رمه را
پرورش ده به حفظ خود همه را
شرم دار، اي پدر، ز فرزندان
ناپسنديده هيچ مپسند آن
با پسر قول زشت و فحش مگوي
تا نگردد لئيم و فاحشه گوي
تو بدارش به گفتها آزرم
تا بدارد ز كردههاي تو شرم
بچهٔ خويش را به ناز مدار
نظرش هم ز كار باز مدار
چون به خواري برآيد و سختي
نكشد محنت و زبون بختي
كارش آموز، تا شود بنده
جور كن، تا شود سر افگنده
مدهش دل، كه پهلوان گردد
تو شوي پير و او جوان گردد
گر كمانش خري، چو تير شود
ور كمر يافت، خود اسير شود
ننشيند، سفر كند ز برت
بگدازد ز هجر خود جگرت
هر دم آيد به روي او خطري
هر زمان آورند ازو خبري
مادر از اشتياق او ميرد
پدر اندر فراق او ميرد
چون هوس كرد پنجه و كشتيش
گر اجازت دهي همي كشتيش
يا به جنگيش برند و سر بدهد
يا شود دزد مال و زر بنهد
گر چه فرزند كشتهٔ تو بود
اين بلا دسترشتهٔ تو بود
آب كارت مبر، كه گردي پير
كار اين آب را تو سهل مگير
بهترين ميوهاي ز باغ تو اوست
راستي روغن چراغ تو اوست
او نماند چراغ تيره شود
خاطرت كند و چشم خيره شود
به فريب دل خيال انگيز
هر دمش در فضاي فرج مريز
پيش اين ناودان خونريزان
سيل آشوب بر مينگيزان
آتش شهوتش به ياد مده
و اينچنين آب را به باد مده
در سرت اوست عقل و در رخ رنگ
در كمر سيم و در ترازو سنگ
اصل ازو بود و فرع ازو خيزد
اوست آبي كه زرع ازو خيزد
آب روي تو آب پشتت و بس
تيغ آبي چنين به مشت تو بس
مهل اين نطفه، گر حرام بود
پخته كن كار، اگر نه خام بود
نطفه از لقمهٔ حرام و حرج
ندهد فرج را ز نسل فرج
گندم بد نميتواني كشت
چه طمع ميكني به نطفهٔ زشت؟
فرج گورست و اندرو لحدي
صحبت او عذاب هر احدي
آلتش شهوت تو كور افتاد
زنده زان بيكفن بگور افتاد
چه بزايد خود از چنان كوري؟
خاصه در وحشت چنان گوري
زندهٔ خود مكن به گور، اي دل
نام خود بد مكن به زور، اي دل
راست كن ره چون آب ميراني
ورنه خر در خلاب ميراني
زن ناپارسا مگير به جفت
اگر از بهر نسل خواهي خفت
كه پسر دزد و نابكار آيد
بدنهادست و بد به بار آيد
كند انديشه با تو روز ستيز
آنچه شيرويه كرد با پرويز
شير شيرويه چون حرام افتاد
خنجرش را پدر نيام افتاد
هر ستم كز چنين پسر باشد
همه در گردن پدر باشد
او ز خود در عذاب و خلق از وي
پدرش را دعاي بد در پي
زو چه رنجي كه دسترنج تو خورد
گرگ پروردهاي چه خواهد كرد؟
به خطا از پسر برنجيدي
زانكه آب خطا تو سنجيدي
قند تلخي فزود، دادهٔ تست
بره گرگي نمود، زادهٔ تست
پنبه كشتي، طمع به ماش مدار
جو بكاري، عدس نيارد بار
آنكه او را تو زشت كاشتهاي
خوبي از وي چه چشم داشتهاي؟
تخم بد در زمين شوره چه سود؟
در سپيدي سياهي آرد دود
جو و گندم چو بر خطا ندهد
آدمي هم جزين عطا ندهد
بايد انديشه هم به دادن شير
كه ز خاميست آن گشادن شير
شير بد خلق تخم شر باشد
شير بدكاره خود بتر باشد
تو كه گر خانهاي نهي بنياد
مزد مزدور جويي و استاد
پس به دست آوري زميني سخت
آجر و سنگ و خشت و خاك و درخت
ساعتي خوبتر برانگيزي
وانگهي خشت و گل فرو ريزي
چو به كاخي كه ميكني از گل
بار اين جمله مينهي بر دل
در اساس نتيجه و فرزند
آلت و اختيار بد مپسند
ورنه فرزند خانه كن باشد
رنج جان و بلاي تن باشد
مكن، اي خواجه، بر غلامان جور
كه بدين شكل و سان نماند دور
زور بر زير دست خويش مكن
دل او را ز غصه ريش مكن
كه از آنجا تو را گماشتهاند
بر سر اين گروه داشتهاند
زان ميان يك وكيل خرجي تو
هم غلام گلوي و فرجي تو
بندهٔ خويش را مكن پر زجر
تا همت بنده باشد و هم اجر
ميتوانش فروخت، گردونست
كشتن او ز عقل بيرونست
بنده را سير دار و پوشيده
چون به كار تو هست كوشيده
جان دهد بنده، چون دهي نانش
جان گرامي بود، مرنجانش
رزق بر اهل خانه تنگ مكن
روزي او ميدهد، تو جنگ مكن
در تو خاصيتي فزون باشد
تا ترا ديگري زبون باشد
بده و شكر آن فزوني كن
الف او بس بود تو، نوني كن
گر تو خود را در آن ميان بيني
نبري بهرهاي، زيان بيني
شربتي در قدح نميريزي
كه به زهريش بر نيميزي
ز تو با درد دل اناث و ذكور
اين چنين سعي كي شود مشكور؟
مكن، اي دوست، گر نه هندويي
جان شيرين بدين ترش رويي
خويشتن را تو در حساب مگير
بندگان را در احتساب مگير
گر چه در آب و نانتند اينها
بتو از حق امانتند اينها
جز يكي نيست مالك و بنده
هر دو را خواجه آفريننده
خواجگي جز خداي را نرسد
آنچه سر كرد پاي را نرسد
خواجگي گر به آدمي دادست
بنده نيز آخر آدمي زادست
نسبت هر دو با پدر چو يكيست
اين دويي ديدن از براي شكيست
به ز فرزند بد غلامي نيك
كه بر آرد ز خواجه نامي نيك
خواجه شايد كه كم خلاص شود
بنده ممكن بود كه خاص شود
گر به قسمت سخن تمام شود
اي بسا خواجه كو غلام شود
آن كه مفلوج شد بدان زشتي
گر غلام تو بود چون هشتي؟
اگر اين بنده را تو گنجوري
مرگ ازو باز دار و رنجوري
آب چشم غلام خويش مبر
محضر بد به نام خويش مبر
نتوان زد به مذهب مالك
غوطه در لجهٔ چنين هالك
بمرنج از غلام خواجه فروش
چون نكردي به خواجهٔ خود گوش
تا ازين بندگيت باشد ننگ
هيچ از آن خواجگي نگيري رنگ
گرت اين بندگي تمام شود
چرخ و انجم ترا غلام شود
تو كه جز خواجگي نداني كرد
اين غلامي كجا تواني كرد؟
گر حياتي و بينشي داري
حيوان را ز خود نيزاري
چه نگه ميكني كه گاو و خرند؟
اين نگه كن كه چون تو جانورند
بيزبان را چنان مزن بر سر
ز زباني بترس و از آذر
آنكه اين اعتبار كرد او را
نه بكشت و نه بار كرد او را
گر نه با كردگار در جنگي
بار اين عاجزان مكن سنگي
از برون گر زبان خموش كنند
نرهي از درون كه جوش كنند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد