غزل شماره ۱۰۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۳

۳۵ بازديد


اي ز آفتاب رويت مه برده شرمساري
پيداست بر رخ تو آثار بختياري
اندر بيان نگنجد وندر زبان نيايد
از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داري
اي نوش داروي جان اندر لبت نهفته
با مرهمي چنينم چون خسته مي‌گذاري
افغان و زاري من از حد گذشت بي تو
گر چه بكرد بلبل بي گل فغان و زاري
اميدوار وصلم از خود مبر اميدم
صعب است نااميدي بعد از اميدواري
چون خاك اگر عزيزي بنشست بر در تو
هر جا كه رفت از آن پس چون زر نديد خواري
من با چنين ارادت در تو رسم به شرطي
كز بنده سعي باشد وز همت تو ياري
شيرين از آني اي جان كز تلخي غم خود
فرهادوار هر دم سوزي ز من برآري
اي خوب‌تر ز ليلي هرگز مده چو مجنون
ديوانهٔ دلم را زين بند رستگاري
گل را نمي‌توانم كردن به دوست نسبت
اي گل به پيش جانان در پيش گل چو خاري
هر جا كه سيف باشد بستان اوست رويش
«چون است حال بستان اي باد نوبهاري»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد