غزل شماره ۱۰۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۲

۳۵ بازديد


اي كه از سيم خام تن داري
قامتي همچو نارون داري
در قبايي كسي نمي‌داند
كه تو در پيرهن چه تن داري
تا نگفتي سخن ندانستم
كه تو شيرين زبان دهن داري
تو بدان دام زلف و دانهٔ خال
صد گرفتار همچو من داري
تو چنين چشم و ابروي فتان
بهر آشوب مرد و زن داري
زير هر غمزه‌اي نمي‌دانم
كه چه تركان تيغ زن داري
در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شكن داري
زنده در خرقه‌هاي درويشان
چه شهيدان بي‌كفن داري
در فراق تو سيف فرغاني
مي‌كند صبر و خويشتن داري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد