غزل شماره ۱۰۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۴

۳۵ بازديد

 

جانا به يك كرشمه دل و جان همي بري
دردم همي فزايي و درمان همي‌بري
روي چو ماه خويش و دل و جان عاشقان
دشوار مي‌نمايي و آسان همي بري
اندر حريم سينهٔ مردم به قصد دل
دزديده مي‌درآيي و پنهان همي بري
گه قصد جان به نرگس جادو همي كني
گه گوي دل به زلف چو چوگان همي بري
چون آب و آتشند در و لعل در سخن
تو آب هر دو ز آن لب و دندان همي‌بري
خوبان پياده‌اند و ازيشان برين بساط
شاهي برخ تو هر ندبي ز آن همي بري
با چشم و غمزهٔ تو دلم دوش ميل داشت
گفتا مرا به ديدن ايشان همي بري؟
عقلم به طعنه گفت كه هرگز كس اين كند؟
ديوانه را بديدن مستان همي بري!
دل جان به تحفه پيش تو مي‌برد سيف گفت
خرما به بصره زيره به كرمان همي بري!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد