غزل شماره ۱۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۰

۳۶ بازديد


دي مرا گفت آن مه ختني
كه من آن توام تو آن مني
ما دو سر در يكي گريبانيم
چو جدامان كند دو پيرهني؟!
گو لباس تن از ميانه برو
چون برفت از ميان ما دو تني
گر فقيري به ما بود محتاج
حاجت از وي طلب كه اوست غني
دوست با عاشقان همي گويد
به اشارت سخن ز بي‌دهني
عاشقان از جناب معشوقند
گر حجازي بوند و گر يمني
همچو قرآن كه چون فرود آمد
گويي آن هست مكي آن مدني
علوي سبط مصطفي باشد
گر حسيني بود و گر حسني
گر چه گويند خلق سلمان را
پارسي و اويس را قرني
عاشق دوست را ز خلق مدان
در بحرين را مگو عدني
روي پوشيده و برهنه به تن
مردگان را چه غم ز بي‌كفني
غزل عشق چون سراييدي
خارج از پرده‌هاي خويشتني
عاقبت مطربان مجلس وصل
بنوازندت اي چو دف زدني
دوست گويد بيا كه با تو مرا
دوي‌يي نيست من توام تو مني
سيف فرغاني اندرين كوي است
با سگان همنشين ز بي وطني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد