غزل شماره ۱۰۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۱

۳۸ بازديد


از آن شكر كه تو در پستهٔ دهان داري
سزد كه راتبهٔ جان من روان داري
به بوسه تربيتم كن كه من برين درگه
نه آن سگم كه تو تيمار من به نان داري
نظر در آينه كن تا تو را شود روشن
چو ديگران كه چه رخسار دلستان داري
اگر كسي ندهد دل به چون تو دلداري
تو خويشتن بستاني كه دست آن داري
جماعتي كه در اوصاف تو همي گويند
كه قد سرو و رخ همچو گلستان داري،
نظر در آن گل رو مي‌كنند، بي‌خبرند
ز غنچه‌ها كه بر اطراف بوستان داري
پيام داد به من عاشقي كه اي مسكين
كه همچو من به سخن رسم عاشقان داري،
به روي گل دگران خرمند چون بلبل
تو از محبت او تا به كي فغان داري؟
چو عاشقان همه احوال خويش عرض كنند
تو نيز قصهٔ خود بازگو، زبان داري!
به بوسه‌اي چو رسيدي از آن دهان زنهار
ممير كز لب لعلش غذاي جان داري
چو دوست گفت سخن، گفت سيف فرغاني
حديث يا شكر است آن كه در دهان داري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد