غزل شماره ۹۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۴

۵۸ بازديد


چو هيچ مي‌نكني التفات با ما تو
چه فايده است درين التفات ما با تو؟
براي چيست تكاپوي من به هر طرفي؟
چو در ميانه مسافت همين منم تا تو
ز بس كه خلعت عشق تو جان من پوشيد
خيالم است كه در جامه اين منم يا تو
به چشم معني چندان كه باز مي‌نگرم
ز روي نسبت ما قطره‌ايم و دريا تو
پس اين تويي و مني در ميانه چندان است
كه قطره بحر ببيند تو ما شوي ما تو
ترا به بردن دلهاي خلق معجزه‌اي است
كه دلبران همه سحرند و دست بيضا تو
اجل به كشتن من قصد داشت، عشقت گفت
كه اين وظيفه از آن من است فرما تو
شب وصال دهان بر لبم نهادي و گفت
منم به لب شكر و طوطي شكرخا تو
بدان كه هست تو را با دهان من نسبت
كه در جهان به سخن مي‌شوي هويدا تو
فدا كند پس ازين جان و دل به دست آرد
چو ديد بنده كه در دل همي كني جا تو
ز فرقت تو چو مرده است سيف فرغاني
توي به وصل خود اين مرده را مسيحا، تو!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد