غزل شماره ۷۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۳

۳۴ بازديد


گر كسي را حسد آيد كه تو را مي‌نگرم
من نه در روي تو، در صنع خدا مي‌نگرم
من از آن توام و هر چه مرا هست توراست
روشن است اين كه به چشم تو، تو را مي‌نگرم
خصم گويد كه روا نيست نظر در رويش
من اگر هست و اگر نيست روا، مي‌نگرم
تشنه‌ام، نيست شگفت ار طلبم آب حيوة
دردمندم، نه عجب گر به دوا مي‌نگرم
نور حسني‌ست در آن روي، بدان ملتفتم
من در آن آينه از بهر صفا مي‌نگرم
روي زيباي تو آرام و قرار از من برد
من دگر باره در آن روي چرا مي‌نگرم
هر طرف مي‌نگرم تا كه ببينم رويت
چون تو در جان مني من به كجا مي‌نگرم
به حيات خودم اميد نمي‌ماند هيچ
چون به حال خود و انصاف شما مي‌نگرم
مدتي شد كه به من روي همي ننمايي
عيب بخت است نه آن تو چو وامي‌نگرم
سيف فرغاني در غير نظر چند كني
گل چو دستم ندهد ز آن به گيا مي‌نگرم
ور ميسر نشود ديدن رويت چه كنم
«مي‌روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد