غزل شماره ۸۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۰

۳۴ بازديد


عشق تو زير و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته‌تر دارد دلم
پيش ازين شوريده دل بودم وليك
اين زمان شوري دگر دارد دلم
لاف عشقت مي‌زند با هر كسي
زين سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد ديوانه‌وار
من نمي‌دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در ميان دل نهاد
دست با غم در كمر دارد دلم
در حصار سينه تنگيها كشيد
ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روي تو نبود كجا
بار غم از سينه بردارد دلم
كمتر از خاكم اگر جز خون خويش
هيچ آبي بر جگر دارد دلم
دور كن از من قضاي هجر خود
از تو اوميد اين قدر دارد دلم
نزد من كز سيم و زر بي‌بهره‌ام
ورچه گنجي پر گهر دارد دلم،
ملك دنيا استخواني بيش نيست
كش چو سگ بيرون در دارد دلم
سيف فرغاني چو غم از بهر اوست
غم ز شادي دوستر دارد دلم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد