غزل شماره ۷۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۸

۳۴ بازديد


اي منور به روي تو هر چشم
در دلم نور تو چو در سر چشم
هر دم از حسن تو دگر رنگي
روي تو جلوه كرده بر هر چشم
مه چو خورشيد جويدت هر روز
تا به رويت كند منور چشم
دست صدقم كشد به ميل نياز
خاك پايت چو سرمه اندر چشم
به خيال تو خانهٔ دل را
هر نفس مي‌كند مصور چشم
تا مرا در غم تو با لب خشك
دل به خون جگر كند تر چشم
هر كه را آب چشم بهر تو نيست
همچو سيلش شود مكدر چشم
بچشم، زهرم ار كني در جام
بكشم، بارم ار نهي بر چشم
دل چو مست مي محبت شد
خمر عشق تو بود و ساغر چشم
از سر ناز در چمن روزي
اي مه لاله روي عبهر چشم
هست در باغ همچو من بيمار
بهر تو نرگس مزور چشم
هم ز چشم تو خوب منظر روي
هم ز روي تو خوب منظر چشم
هر كه دل در تو بست بي بصر است
گر گشايد به روي ديگر چشم
پرده بر وي فروگذار كه هست
اين دل همچو خانه را در چشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد