مرا گر دولتي باشد كه روزي با تو بنشينم
ز لبهاي تو مينوشم، ز رخسار تو گل چينم
شبي در خلوت وصلت چو بخت خود همي خفتم
اگر اقبال بنهادي ز زانوي تو بالينم
مرا گر بي توام غم نيست از هجران و تنهايي
به هر چيزي كه روي آرم درو روي تو ميبينم
اگر چون گل خس و خاري گزيني بر چو من ياري
من آن بلبل نيم باري كه گل را بر تو بگزينم
خراج جان و دل خواهي تو را زيبد كه سلطاني
زكات حسن اگر بدهي به من باري كه مسكينم
جهاني شاد و غمگيناند از هرج و وصال تو
به وصلم شادمان گردان كه از هجر تو غمگينم
دلم ببريد چون فرهاد عمري كوه اندوهت
مكن اي خسرو خوبان طمع در جان شيرينم
زكين و مهر دلداران، سخن رانند با ياران
تو با من كين بيمهري و با تو مهر بيكينم
نظر كردم به تو خوبان بيفتادند از چشمم
چو مه ديدم كجا ماند دگر پرواي پروينم
مسلمان آن زمان گردد كه گويد سيف فرغاني
كه من بيوصل تو بيجان و بيعشق تو بيدينم
چنان افتادهٔ عشقت شدم جانا كه چون سعدي
«ز دستم بر نميآيد كه يك دم بي تو بنشينم»
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد