غزل شماره ۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۴

۳۳ بازديد


تا نقش تو هست در ضميرم
نقش دگري كجا پذيرم
آن هندوي چشم را غلامم
و آن كافر زلف را اسيرم
چشم تو به غمزهٔ دلاويز
مستي است كه مي‌زند به تيرم
اي عشق مناسبت نگه‌دار
او محتشم است و من فقيرم
صدسال اگر بسوزم از عشق
و اين خود صفتي است ناگزيرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
كاخر چو بسوختم بميرم
گر عشق بسوزدم عجب نيست
كو آتش تيز و من حريرم
شمعم كه به عاقبت درين سوز
هم كشته شوم اگر نميرم
در گوش نكردم از جواني
پندي كه بداد عقل پيرم
برخاسته‌ام بدان كزين پس
«بنشينم و صبر پيش گيرم»
دل زنده به عشق تست غم نيست
گر من ز محبتت بميرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد