غزل شماره ۷۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۵

۳۵ بازديد


اي غم تو روغن چراغ ضميرم
كم مكن اي دوست روغنم كه بميرم
كز مدد روغن تو نور فرستد
سوي فتيل زبان چراغ ضميرم
چون به هواي تو عشق زنده دلم كرد
شمع مثال ار سرم برند نميرم
يوسف عهدي به حسن و گرچه چو يعقوب
حزن فراق تو كرده بود ضريرم
چون ز پي مژدهٔ وصال روان شد
از در مصر عنايت تو بشيرم
از اثر بوي وصل چون دم عيسي
نفحهٔ پيراهن تو كرد بصيرم
سوي تو رفتم چو مه دقيقه دقيقه
كرد شعاع رخ تو بدر منيرم
سلسله در من فگند حلقهٔ زلفت
همچو نگين كرد پاي بسته به قيرم
مست بدم گر سپاه حسن حشر كرد
تاختن آورد و عشق برد اسيرم
بر در شهر دلم نقاره زد و گفت
كز پي سلطان حسن ملك بگيرم
جان بدر دل برم چو اسب به نوبت
چون ز رخ دوست شاه يافت سريرم
خاتم دولت چو كرد عشق در انگشت
من ز نگينش چو موم نقش پذيرم
كس به جز از من نيافت عمر دوباره
ز آنكه جوان شد ز عشق دولت پيرم
از پي شاهان اگر چو زر بزنندم
من بجز از سكهٔ تو نام نگيرم
من به سخن بانگ زاغ بودم و اكنون
خوشتر از آواز بلبل است صفيرم
وز اثر قطره ابر عشق، صدف وار
حامل درند ماهيان غديرم
چون دلم از غش خود چو سيم صفا يافت
با زر خالص برابر است شعيرم
رقص كن اكنون كه گرم گشت سماعم
بزم بيا را كه خمر گشت عصيرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد