غزل شماره ۶۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۷

۳۵ بازديد


هلال حسن به عهد رخ تو يافت كمال
كه هم جمال جهاني و هم جهان جمال
ز روي پرده برافگن كه خلق را عيد است
هلال ابروي تو همچو غرهٔ شوال
محيط لطف چو دريا مدام در موج است
ميان دايرهٔ روي تو ز نقطهٔ خال
رخ تو بر طبق روي تو بدان ماند
كه بر رخ گل سرخ است روي لالهٔ آل
ز نور چهرهٔ تو پرتوي مه و خورشيد
ز قوس ابروي تو گوشه‌اي كمان هلال
به پيش تست مكدر چو سيل و تيره چو زنگ
به روشني اگر آيينه باشد آب زلال
ز خرقه‌ها بدر آيند چون كند تاثير
شراب عشق تو در صوفيان صاحب حال
به وصف آن دهن و لب كجا بود قدرت
مرا كه لكنت عجز است در زبان مقال
گداي كوي توام كي بود چو من درويش
به نزد چون تو توانگر عزيز همچون مال
ز شاخ بيد كجا بادزن كند سلطان
وگرچه مروحه گردان ترك اوست شمال
چو كوزه ز آب وصالت دهان من پر كن
به قطره‌اي دو كه لب خشك مانده‌ام چو سفال
رخ تو ديد و بناليد سيف فرغاني
چو گل شكفت مگو عندليب را كه منال
بيا كه در شب هجران تو بسي ديديم
«جزاي آنكه نگفتيم شكر روز وصال»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد