دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۵ بازديد
چو شد به خنده شكر بار پستهٔ دهنش
شد آب لطف روان از لب چه ذقنش
از آنش آب دهن چون جلاب شيرين است
كه هست همچو شكر مغز پستهٔ دهنش
گشاده شست جفا ابروي كمان شكلش
كشيده تير مژه نرگس سپه شكنش
كمان ابروي او تير غمزهاي نزند
كه دل نگيرد همچون هدف به خويشتنش
بر آفتاب كجا سايه افگند هرگز
مهي كه مطلع حسن است جيب پيرهنش
برهنه گر شود آب روان جان بيني
چو در پياله شراب از قرابهٔ بدنش
چو زير برگ بنفشه گل سپيد بود
به زير موي چو شعر سيه، حرير تنش
به زير هر شكنش عنبر است خرواري
كه باربند عبير است زلف چون رسنش
ميان آتش شوقند و آب ديده هنوز
به زير خاك شهيدان سوخته كفنش
مرا كه در طلبش خضروار ميگشتم
چو آب حيوان ناگاه بود يافتنش
كجا رسم ز لب او به بوسهاي چو دمي
«رها نميكند ايام در كنار منش»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد