دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۳ بازديد
چون برآمد آفتاب از مشرق پيراهنش
ماه رقاصي كند چون ذره در پيرامنش
از لباس بخت عريانم و گرنه كردمي
دست در آغوش او بيزحمت پيراهنش
دست بختم برفشاند آستين تا ساق عرش
گر بگيرد پاي او گردم به سر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخسارهٔ او ديد و گفت
حال بلبل بين و با گل عمر ضايع كردنش
راستي جز شربت وصلش مرا دارد زيان
گر طبيبم احتما فرمايد از غم خوردنش
ز آرزوي او همي خواهد كه همچون ماهتاب
افتد از بام فلك خورشيد اندر روزنش
وصل و هجر دوست ميكوشند هر يك تا كنند
دست او در گردنم يا خون من در گردنش
با قد و بالاي آن مه سرو را اي باغبان
يا به جاي خويش بنشان يا ز بستان بركنش
دامن دلهاي ما پر خار انده كرد باز
آن كه هر ساعت كند پيراهني پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهاي مرا
ز آفتاب روي او چون روز گردد روشنش
سيف فرغاني بدو نامه نمييارد نوشت
اي صبا هر صبحدم ميبر سلامي از منش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد