غزل شماره ۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۳

۳۳ بازديد


چون برآمد آفتاب از مشرق پيراهنش
ماه رقاصي كند چون ذره در پيرامنش
از لباس بخت عريانم و گرنه كردمي
دست در آغوش او بي‌زحمت پيراهنش
دست بختم برفشاند آستين تا ساق عرش
گر بگيرد پاي او گردم به سر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخسارهٔ او ديد و گفت
حال بلبل بين و با گل عمر ضايع كردنش
راستي جز شربت وصلش مرا دارد زيان
گر طبيبم احتما فرمايد از غم خوردنش
ز آرزوي او همي خواهد كه همچون ماهتاب
افتد از بام فلك خورشيد اندر روزنش
وصل و هجر دوست مي‌كوشند هر يك تا كنند
دست او در گردنم يا خون من در گردنش
با قد و بالاي آن مه سرو را اي باغبان
يا به جاي خويش بنشان يا ز بستان بركنش
دامن دلهاي ما پر خار انده كرد باز
آن كه هر ساعت كند پيراهني پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهاي مرا
ز آفتاب روي او چون روز گردد روشنش
سيف فرغاني بدو نامه نمي‌يارد نوشت
اي صبا هر صبحدم مي‌بر سلامي از منش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد