غزل شماره ۶۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۹

۳۴ بازديد


اي ز زلفت حلقه‌اي بر پاي دل
گر درين حلقه نباشد واي دل
هر كه را سوداي تو در سر بود
در دوكونش مي‌نگنجد پاي دل
غرقهٔ گرداب حيرت از تو شد
كشتي انديشه در درياي دل
آن سعادت كو كه بتوانيم گفت
با تو اي شادي جان غمهاي دل
نه دلم را در غمت پرواي من
نه مرا در عشق تو پرواي دل
رفته همچون آب در اجزاي خاك
آتش عشق تو در اجزاي دل
چون غمت را غير دل جايي نبود
هست دل جاي غم و غم جاي دل
هر دو عالم چيست نزد عارفان
ذره‌اي گم گشته در صحراي دل
سيف فرغاني چو حلقه بسته‌دار
جان خود پيوسته بر درهاي دل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد