غزل شماره ۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۸

۳۵ بازديد


دل ز غمت زنده شد اي غم تو جان دل
نام تو آرام جان درد تو درمان دل
من به تو اولي كه تو آن مني آن من
دل به تو لايق كه تو آن دلي آن دل
عشق ستمكار تو رفته به پيكار جان
شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل
تر كنم از آب چشم روي چونان خشك را
چون جگري بيش نيست سوخته بر خوان دل
بنده ز پيوند جان حبل تعلق بريد
تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل
انده دنيا نداد دامن جانم ز دست
تا غم تو برنكرد سر ز گريبان دل
عشق تو چون چتر خويش بر سر جان باز كرد
سر به فلك بركشيد سنجق سلطان دل
روي ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
كفر سر زلف تو رخنه در ايمان دل
تا برهاند مرا ز انده من سالهاست
تا غم تو مي‌كشد تنگي زندان دل
از صدف لفظ خويش معني چون در دهد
گوهر شعرم كه يافت پرورش از كان دل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد