غزل شماره ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۱

۳۲ بازديد


آن نگاري كو رخ گلرنگ داشت
بي رخش آيينهٔ دل، زنگ داشت
و آن هلال ابرو كه چون ماه تمام
غره‌اي در طرهٔ شبرنگ داشت
يك نظر كرد و مرا از من ببرد
جادوي چشمش چنين نيرنگ داشت
چون نگين بر دل نشان خويش كرد
يار نام‌آور كه از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
كانده او جاي بر دل تنگ داشت
بي غم او مرده كش باشد چو نعش
قطب گردوني كه هفت اورنگ داشت
هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گر چه بر زانوم همچون چنگ داشت
صد نوا شد پردهٔ افغان من
ارغنون عشقش اين آهنگ داشت
روز و شب چون ديگ جوشان ناله كرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت
سيف فرغاني به صلحش پيش رفت
گر چه او در قبضه تيغ جنگ داشت
آفتابي اينچنين بر كس نتافت
تا اسد خورشيد و مه خرچنگ داشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد