غزل شماره ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۵

۴۳ بازديد


يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است
خبرش نيست كه فرهاد وي اين مسكين است
نكنم رو ترش ار تيز شود كز لب او
سخن تلخ چو جان در دل من شيرين است
ديد خورشيد رخش وز سر انصاف به ماه
گفت من سايهٔ او بودم و خورشيد اين است
با رخ او كه در او صورت خود نتوان ديد
هر كه در آينه‌اي مي‌نگرد خودبين است
پاي در بستر راحت نكنم وز غم او
شب نخسبم كه مرا درد سر از بالين است
خار مهرش چو برآورد سر از پاي كسي
رويش از خون جگر چون رخ گل رنگين است
دلستان تر نبود از شكن طرهٔ او
آن خم و تاب كه در گيسوي حورالعين است
در ره عشق كه از هر دو جهان است برون
دنيي اي دوست ز من رفت و سخن در دين است
گر كسي ماه نديده‌ست كه خنديد آن است
ور كسي سرو نديده‌ست كه رفته است اين است
سيف فرغاني تا از تو سخن مي‌گويد
مرغ روح از سخنش طوطي شكرچين است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد